۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

محکومیت شادي صدر و محبوبه عباسقلي‌زاده به حبس و شلاق

خبرگزاری هرانا - شعبه 26 دادگاه انقلاب شادی صدر را 6 سال حبس تعزيري و تحمل 74 ضربه شلاق و محبوبه عباسقلس زاده را به 2 سال و شش ماه حبس تعزیری و تحمل 30 ضربه شلاق محکوم کرده است.
محمد مصطفايي وكيل این دو تن از فعالان زنان، در گفتگو با ایلنا از برگزاري دادگاه رسيدگي به اتهامات شادي صدر و محبوبه عباسقلي در روز 18 اردي بهشت ماه و صدور حکم برای ایشان خبر داد.
وي با بيان اينكه شادي صدر و محبوبه عباسقلي درخارج از كشور به سر مي‌برند، اعلام كرد كه اين دادگاه بدون حضور آنها برگزار شد.
به گفته وي اتهامات اين دو نفر عبارت بود از: اقدام عليه امنيت كشور از طريق اجتماع و تباني به قصد برهم زدن امنيت عمومي، اخلال در نظم عمومي و تمرد در برابر مامورين.
وكيل شادي صدر از حكم 5 سال حبس تعزيري به جهت اقدام عليه امنيت كشور و يكسال حبس تعزيري و تحمل 74 ضربه شلاق به جهت اخلال در نظم عمومي و تمرد در برابر ماموران دولت خبر داد.
وي افزود: محبوبه عباسقلي‌زاده هم به جهت اقدام عليه امنيت كشور به 2 سال حبس تعزیری و 6 ماه حبس تعزيري و تحمل 30 ضربه شلاق جهت اخلال در نظم عمومي محكوم شده است.
مصطفايي با بيان اينكه اين حكم امروز در شعبه 26 دادگاه انقلاب به وي ابلاغ شده است، افزود: بنده 20 روز مهلت دارم كه اعتراضم را به دادگاه ابلاغ كنم كه به دليل سنگيني احكام صادره، حتما اعتراضم را اعلام خواهم كرد.
به گفته محمد مصطفایی، دستگيري 33 نفر از فعالان زن در روز 13 اسفندسال 85 علت صدور اين احكام بوده است. البته برخي از اين افراد تبرئه شده و برخي ديگر نيز احكام تعليقي داشته‌اند. ولي احكام صادره براي صدر و عباسقلي‌زاده از سنگين‌ترين احكام بوده است.

سه ماه بی خبری از سرنوشت عزیر محمد زاده، زندانی کرد محکوم به اعدام

خبرگزاری هرانا - از وضعیت عزیر محمد زاده، زندانی کرد محکوم به اعدام که به سقز منتقل شده است، اطلاعی در دست نیست.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، عزیز محمدزاده مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی شهر بانه دست‌گیر و به بازداشتگاه  این شهر منتقل شد و پس از اعتراض به حکم اعدام خود، در بهمن ماه سال قبل دست به اعتصاب غذا زده بود که به این دلیل به سلول های انفرادی زندان شهر سقز در حالی که از خون ریزی دستگاه گوارشی در رنج بود؛ انتقال یافت.
طی سه ماهه اخیر و علی رغم مراجعات مستمر خانواده ی این زندانی سیاسی، هیچ نهادی محل نگهداری کنونی وی را فاش نمی کند و مسئولان حتی از عدم وجود پرونده ی این زندانی سیاسی محکوم به اعدام سخن به میان می آورند.
نزدیکان آقای محمد زاده، اعتقاد دارند این رویه بسیار نگران کننده و در عین حال مشکوک است تا حدی که پنهان کاری های مسئولین مربوطه گمانه زنی هایی مبنی بر کشته شدن وی به میان آورده است.
لازم به توضیح است، عزیر محمد زاده، 26 ساله، پیش تر به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" و" محاربه با خدا" در دادگاه انقلاب شهر سقز به اعدام محکوم شده است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

ما را می کشید؟ متحدتر می شویم!


• اخبار روز، از اعدام پنج تن از آزادی خواهان ایرانی عمیقا متاسف است، اما ما بسیار خرسندیم که زندگی های پرشوری که بیرحمانه پرپر شد، امروز به مبارزه متحدتر ما عمق و گرمای بیشتری بخشیده است و به اراده ای استوارتر برای مقابله با حکومت استبداد تبدیل شده است. ما همچنان امیدواریم همه ی جریان هایی که به هر دلیل خود را از این نزدیکی ها کنار می کشند، با درک ضرورت مبارزه متحد علیه استبداد و متوقف کردن ماشین کشتار آن، به این روند بپیوندند و پرچم ها و نشانه های همه ی گروه های سیاسی که خواهان ازادی کشور خود هستند، در کنار هم به اهتزاز در آیند ...
واکنش جامعه ی ایرانی به اعدام های سیاسی روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت، امیدوارکننده و در خور بوده است. برای نخستین بار در برابر اعدام ها و جنایاتی که سی و یک سال است، در زندان های جمهوری اسلامی ایران در جریان است، نه تنها اعتراضی گسترده و در سطحی ملی شکل گرفت، بلکه این اعتراض از چهارچوبه ی مرزهای ایران نیز فراتر رفت و بسیاری از احزاب و سازمان های چپ و مدافع حقوق بشر را در برگرفت.
قلب این اعتراضات در روز پنجشنبه در کردستان به تپش آمد، جایی که به دلایل مختلف همیشه پشتیبان و پناهگاه مبارزه ی آزادی خواهانه در ایران بوده است. اعتصاب عمومی و بی سابقه ای که روز پنجشنبه سراسر کردستان را فرا گرفت، نقطه ی اوج وجدان تکان خورده ی جامعه ی ایران از این اعدام های جنایتکارانه بود.
حساسیت بالا و انسانی همه ی احزاب، گروه ها، انجمن ها، شبکه ها و نهادهای دموکراتیک نسبت به این اعدام ها، نشانگر این بود که ایران دیگر نمی خواهد شاهد قربانی شدن بی سر و صدای فرزندان خود در پای چوبه های دار و در میدان های تیر استبداد مذهبی حاکم بر کشور باشد. به بهایی سنگین و در خون عده ای از بهترین فرزندان این آب و خاک، امروز ما شاهد شکفته شدن جوانه های تازه ای از اتحاد و همکاری بین نیروهایی هستیم که در سال های اخیر کمتر تمایلی به حرکات مشترک در برابر استبداد داشته اند.
در این یک هفته، دیوارهایی فرو ریخته است، دیوار قطور سوءظن بین کردستان و سایر بخش های ایران، شکاف برداشته است. مردم کردستان، همدردی مردم سراسر ایران را دیده و آن ها را در کنار خود یافته اند. یکی از مهم ترین هدف های رژیم که تشدید این فاصله از طریق این اعدام ها بوده است، به عکس خود تبدیل شده است. در خود کردستان، احزاب کردی بعد از سال ها جدایی، برای رساکردن صدای اعتراض خود در کنار هم قرار گرفتند. چهره ی مهیب و خون ریز دیکتاتوری، نه فقط در کردستان، که در پهنه ی ایران، در همه جا قلب ها را به یک دیگر نزدیک تر و دست ها را در هم فشرده تر کرده است. فعالین سیاسی با افکار و برنامه های مختلف، بار دیگر در کنار هم قرار گرفته اند. فراخوان مشترک ۹ حزب و سازمان سیاسی سراسری و منطقه ای نقطه ی درخشانی در مسیر این نزدیکی ها بوده است. تشکل های دموکراتیک دوباره یکدیگر را یافته اند تا به کمک هم برای متوقف کردن ماشین کشتار و آدم کشی حکومت اسلامی چاره اندیشی کنند.
چنین نشانه های همدلی و همکاری را که با خون فرزادها و شیرین ها و دیگر قربانیان استبداد حاکم، آبیاری شده است، باید قدر دانست. در جامعه ی سیاسی ایران، اختلافات فراوان است، اما زمینه های اتحاد نپز بسیار نیرومند است. وجود حکومت خون ریزی که پایان دادن به آن خواست مشترک میلیون ها مردم ایران است، بستر اصلی است که باید در آن حرکت کرد و یکدیگر را یافت.
اخبار روز، از اعدام پنج تن از آزادی خواهان ایرانی عمیقا متاسف است، اما ما بسیار خرسندیم که زندگی های پرشوری که بیرحمانه پرپر شد، امروز به مبارزه متحدتر ما عمق و گرمای بیشتری بخشیده است و به اراده ای استوارتر برای مقابله با حکومت استبداد تبدیل شده است. ما همچون گذشته همچنان معتقدیم کلید غلبه ی ایران بر استبداد مذهبی حاکم در اتحاد همه ی نیروهای دموکرات و ترقی خواه و ملی کشور است. ما همچنان امیدواریم همه ی جریان هایی که به هر دلیل خود را از این نزدیکی ها کنار می کشند، با درک ضرورت مبارزه متحد علیه استبداد و متوقف کردن ماشین کشتار آن، به این روند بپیوندند و پرچم ها و نشانه های همه ی گروه های سیاسی که خواهان ازادی کشور خود هستند، در کنار هم به اهتزاز در آیند.

جلال اقوامی سخنگوی سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان بازداشت شد

اخبار روز:

(۲٣ اردیبهشت ۱٣٨۹) وب سایت کردانه خبر از بازداشت اجلالی قوامی سخنگوی سازمان دفاع حقوق بشر کردستان داده است.
خانواده وی گفته اند از صبح دیروز ساعت ها از وی بی خبر بودند که در نهایت مشخص شد که او دستگیر شده است. این خبر ساعت ۱۰ شب دیروز به خانواده داده شده است. خانواده وی برای پیگیری دستگیری فرزندانشان امروز به مراجع رسمی مراجعه خواهند کرد. این منبع همچنین افزوده است که مصاحبه ای که از وی در وب سایت روزآنلاین درمورد اعتصاب روزگذشته در کردستان منتشر شده بود می تواند یکی از دلایل بازداشت وی باشد.

هم صدایی سایت کردستان امروز با خبر گزاری فارس

کردانه: سایت کردستان امروز که مدتی است توسط چند نفر از جمله آقای عرفان قانعی فرد در ایران راه اندازی شده است با نمک پاشیدن بر زخم های عمیق ملت کرد، همانند خبرگزاری سپاه، فارس به تکرار حرف های وزارت اطلاعات و حکومت کودتا پرداخت.
این سایت که ادعا می کند در جهت خدمت به کردستان راه اندازی شده است پس از توهین به قاضی محمد و احزاب سیاسی کرد، امروز مردم کردستان را به خاطر اعتصاب عمومی مورد حمله و تمسخر قرار داد. اگر چه آنها نتوانستند به صورت تمام عیار اعتصاب در کردستان را نفی کنند. در نهایت به این اعتصاب در چند شهر اعتراف کردند.
سایت کردستان امروز در خبری جانباختگان 19 اردیبهشت را عده ای تروریست نامید. لقب تروریست به معلم شجاع و دلیر ایرانی فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی که نماد مظلومیت زنان و مردان کردستان است حرکتی در جهت تائید حکم غیرانسانی حکومت اعدام جمهوری اسلامی است.
تروریست خواندن شهدای روز 19 اردیبهشت کمال بی انصافی و هم سوئی با قاتلین و اعدام کنندگان روز 19 اردیبهشت است. لینک زیر نماینگر اندیشه کردانندگان سایت کردستان امروز است.
www.kurdistantoday.ir   

فراخوان مشترک ۹ حزب و سازمان سیاسی


اخبار روز: ۹ حزب و گروه اپوزیسیون روز پنجشنبه با انتشار فراخوان مشترکی از نیروهای آزادی خواه دعوت کرده اند در اجتماعات روز شنبه ۲۵ اردیبهشت (۱۵ مه) در اعتراض به اعدام های سیاسی در ایران شرکت کنند. متن این فراخوان مشترک به شرح زیر است:


جمهوری اسلامی پنچ زندانی سیاسی به نام‌های فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان و مهدی اسلامیان را در سحرگاه روز یکشنبه ١٩ اردیبهشت در زندان اوین به دار آویخت. اعدام پنج زندانی سیاسی با معیارهای انسانی، قوانین بین‌المللی و حتی با قوانین جمهوری اسلامی هم مغایرت دارد.
اعدام پنج زندانی سیاسی در آستانه سالگرد ٢٢ خرداد، نشانگر واهمه سران رژیم از برآمد اعتراضی مردم است. آن‌ها با راه انداختن ماشین اعدام، می‌خواهند فضای رعب و وحشت بر کشور حاکم گردانند،از حضور مردم در خیابانها و انسجام اعتراضات عمومی علیه جمهوری اسلامی جلوگیری کنند و نگذارند مردم علیه دیکتاتوری شعار دهند. غافل از اینکه ماشین سرکوب و اعدام‌، ناکارائی خود را در سه دهه گذشته در فرونشاندن جنبش اعتراضی نشان داده است. اگر سرکوب و اعدام قادر بود صدای اعتراض مردم علیه دیکتاتوری را خاموش سازد، امروز سرکوب‌گران این چنین از حرکت اعتراضی مردم در ٢٢ خرداد در وحشت به سر نمی‌بردند.
ده‏ها نفر دیگر از هموطنان ما در کردستان، تهران و برخی دیگر از مناطق ایران در بیدادگاه‌های رژیم محکوم به اعدام شده‏اند و خطر مرگ جان آن‏ها تهدید می‏کند. باید ماشین سرکوب و اعدام جمهوری اسلامی را متوقف کرد و اجازه نداد که گردانندگان رژیم بیش از این فرزندان کشور ما را اعدام کنند.
ما احزاب و سازمان‌های سیاسی، از تمام نیروهای آزادیخواه دعوت می‌کنیم که روز شنبه ٢٥ اردیبهشت (١٥ ماه مه) در کشورها و شهرهای مختلف در گردهمائی‏ ها و تظاهرات شرکت کرده و صدای اعتراض خود را علیه اعدام‌ها به گوش جهانیان برسانند و همدردی خود را با خانواده اعدام‌شدگان ابراز دارند.
روز شنبه هر کجا که هستیم گردهم بیاییم و یکپارچه و یکصدا اقدام جنایتکارانه رژیم را محکوم کنیم و خواهان لغو تمامی احکام اعدام و آزادی همه زندانیان سیاسی شویم.

اتحاد جمهوریخواهان ایران
حزب دمکرات کردستان ایران
حزب دمکراتیک مردم ایران
حزب کومه‌له کردستان ایران
جبهه ملی ایران-اروپا
سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران
سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
شورای موقت سوسیالیست های چپ ایران
شورای همآهنگی جنبش جمهوریخواهان دمکرات و لائیک ایران


پنج‌شنبه ۲٣ اردیبهشت ۱٣٨۹ - ۱٣ می ۲۰۱۰

محکومیت اعدام فرزاد کمانگر از سوی اتحادیه معلمان سوئد

اتحادیه معلمان سوئد با انتشار بیانیه ای نسبت به اعدام فرزاد کمانگر، معلم ایرانی، اعتراض کرده و اعدام وی به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر در نوزدهم اردی بهشت را جادثه ای تراژیک خوانده است.
متن بیانیه ی مذکور در پی می آید.
فعال اتحادیه ای در ایران اعدام شد!
فرزاد کمانگر, فعال اتحادیه ای روز یکشنبه در ایران اعدام شد. اتحادیه جهانی معلمان پیش تر به حکم اعدام فرزاد کمانگر اعتراض کرده و اکنون مشغول بحث بر سر چگونگی واکنش نسبت به این اعدام است. فرزاد کمانگر 35 ساله یکی از فعالین ایجاد تشکل های اتحادیه ای در ایران بود. بر سر این فعالیت ها فرزاد کمانگر در یک دادگاه نمایشی 5 دقیقه ای در فوریه 2008 به اعدام محکوم شد. اتحادیه معلمان چندین بار به رژیم ایران در این رابطه نامه نوشته و در کمپین آموزش بین المللی و عفو بین الملل برای نجات جان فرزاد کمانگر شرکت کرده است.
ما خبر این اعدام را دیروز دریافت کردیم. این اعدام بطور مخفی روز یکشنبه  بدون اطلاع به خانواده اعدامی و وکیل ایشان به اجرا در آمد. 4 زندانی دیگر همزمان اعدام شدند.
یورگن لیندروم سکرتر بین المللی اتحادیه معلمان می گوید که این حادثه وحشتناک و تراژیکی است. ما هم اکنون مشغول بحث بر سر چگونگی واکنش به این اعدام هستیم.
11 مه 2010
ترجمه از اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران- سوئد

اتحاديه اروپا اعدام های نوزده اردی بهشت را شديداً محكوم كرد

اتحاديه اروپا اعدام سبعانه پنج زندانى سياسى در نوزدهم اردی بهشت را به شدت محكوم كرد و خواهان لغو اعدام دو زندانى سياسى به نام هاى زينب جلاليان و حسين خضرى شد.
بر همین اساس كاترين اشتون گفت اتحاديه اروپا اعدام های اخیر 5 نفر را ”شديدا محكوم مىكند“.
خبرگزارى فرانسه با مخابره اين خبر افزود: در بيانيه كاترين اشتون گفته شده است ”اتحاديه اروپا اعدامهاى صورت گرفته، شيرين علم هولى، فرزاد كمانگر، على حيدريان، فرهاد وكيلى و مهدى اسلاميان در 9 مه 2010 در زندان اوين را شديدا محكوم مىكند“ .

كاترين اشتون تأكيد كرد اتحاديه اروپا ”به‌طور عميقى نگران احكام مكرر اعدام، صادر شده در رابطه با اقليتها و افرادى مىباشد كه در تظاهراتهاى بعد از انتخابات در ايران شركت داشتند،“ …

وى هم‌چنين از رژيم ايران خواست تا ”براى زينب جلاليان و حسين خضرى كه در حال حاضر در زندان در انتظار اعدام هستند… . مجازاتهاى ديگرى را در نظر بگيرد“ .

خبرگزارى فرانسه افزود: اين فراخوان بعد از اعدام 5 فعال مبارز، در روز يكشنبه كه براى جرم مشابهى حلق آويز شدند مطرح گرديده است.

گزارش تفصیلی از اعتراض و اعتصاب عمومی روز گذشته در کردستان

خبرگزاری هرانا - روز پنج شنبه 23 اردی بهشت ماه، مردم بیشتر شهرهای کردستان در اعتراض به اعدام های نوزده اردی بهشت، که چهار تن از آنان کرد بودند، علی رغم ملیتاریزه کردن شدید این مناطق، با اعلام عزای عمومی دست به اعتصاب زدند.
بر همین اساس مردم کرد با بستن دکان و بازارها و در برخی موارد دانش آموزان، دانشجویان و معلمان با حاضر نشدن در کلاس های درس، دست به اعتصاب زدند.
در سنندج، مرکز استان کردستان، اکثر بازارها تعطیل بود. دانشجویان در کلاس های درس حاظر نشدند. دانشجویان دانشگاه کردستان طی دو روز گذشته در سلف سرویس دانشگاه کردستان دست به اعتصاب غذا زدند. غروب پنج شنبه نیز چند نفر در محله شریف آباد سنندج در حال پخش تراکت و عکس پنج زندانی سیاسی اعدام شده بودند که با خشونت نیروهای نظامی مواجه و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. قرار بود که غروب پنج شنبه مردم سنندج در یک تجمع اعتراضی در شهر سنندج مشارکت نمایند که حضور چشمگیر نیروهای امنیتی مانع از این تجمع شد. هم چنین خبرها حاکی از آن است که اجلال قوامی، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر در سنندج دستگیر شده است.
کامیاران با تعطیلی کامل بازار و تعدادی از کلاس های درس مواجه بود. مردم شهرستان کامیاران با حاضر نشدن در محل های کارشان و با حضور در کنار خانواده فرزاد کمانگر، در اعتصاب عمومی شرکت کردند. قابل ذکر است که روز دوشنبه شمار زیادی از مردم کامیاران خانواده فرزاد کمانگر را برای تحویل گرفتن پیکر فرزاد کمانگر در تهران همراهی کردند.
این در حالیست که پس از بازگشت خانواده های اعدامیان نوزده اردی بهشت از تهران، بسیاری از مردم شهرهای مختلف برای ابراز همبستگی و تسلیت به منازل ایشان در دو شهر سنندج و کامیاران روانه شده اند.
در شهرستان مریوان، طی دور روز گذشته در دانشگاه های آزاد اسلامی و پیام نور تجمعاتی در اعتراض به اعدام پنج فعال سیاسی انجام شد. در پی این تجمعات 15 تن دستگیر شدند که نام پنج تن از آنان به شرح زیر است:
‏" آرام و‌یسی‌، فواد مرادی‌، توفیق پرتوی‌، دانا لنجاوایی و سامان‌ زندی‌"
در شهر مریوان نیز 80 درصد دکان و بازارها  تعطیل بود. تعداد زیادی از دانش آموزان و معلمان از دور روز قبل در کلاس های درس حاظر نشده اند. مدرسه دخترانه شاهد یکی از این مدارس بود.
روز چهارشنبه نیز هفت فعال دانشجویی کرد دانشگاه تهران به دادسرای زندان اوین احضار شدند که اسامی آنها بدین شرح است:
‏"پخشان عزیزی، سروه ویسی، لیلا محمدی، احمد اسماعیلی، آمانج رحیمی، عبدالله عارفی و هژار یوسفی"
هم چنین شهروندی به نام ستار علی محمد نجات، در ایلام دستگیر و به مکان نامعلومی منتقل شد.
در دیگر شهرستان های کردنشین هم چون مهاباد، ارومیه، پاوه، سقز، بوکان، دیواندره، سردشت، بانه و نوسود، اسلام آباد، ماکو، دهگلان، جوانرود،  اشنویه، بیجار، پیرانشهر، ایلام، شیروان و چرداول اعتصابات به طور فراگیر و منسجم ادامه داشت.
سطح اعتصابات در برخی مناطق تا جایی بود که رانندگان تاکسی نیز دست به اعتصاب زدند.
در همه ی شهرهای کردستان نیروهای نظامی زیادی از دیگر شهرها منتقل به طور جدی مستقر شده بودند و بر بام بسیاری از ساختمان ها نیروهایی مصلح با سلاح هایی پیشرفته قرار گرفته بودند.
شایان ذکر است که اکثر احزاب و سازمان های کرد مخالف دولت که خارج از مرزهای ایران به سر می برند با دادن فراخوان و بیانیه حمایت خود را از این اعتصاب عمومی اعلام کرده بودند و بعد از سال ها این اولین بار بود که همه احزاب اپوزیسیون کردی هماهنگ با هم از یک اعتصاب جمعی در شهرهای کردستان حمایت می کردند.

خانه شیرین علم هولی در ماکو تحت کنترل و فشارهای امنیتی قرار دارد

خبرگزاری هرانا - از روز گذشته، نیروهای امنیتی در ماکو با استقرار در تپه ای مشرف به خانه شیرین علم هولی و همچنین کوچه ای که خانه در آن واقع است، کنترل خانه را در دست گرفته اند و هر چند ساعت یک بار به تفتیش خانه می روند.
آنان که در پی حمله ای به خانه شیرین، با اجبار زنان عزادار را بیرون کرده و درخانه را بسته اند، اجازه ورود افراد را برای عزاداری به این خانه نداده و تنها اجازه ماندن پدر و مادر شیرین را در خانه داده اند. آنان همچنین شماره ماشین عزادارانی که برای ابراز همدردی به خانه آنها رفته اند را برداشته اند.
به گزارش تغییر برای برابری، در روزهای گذشته مادر، خواهر، عمو، عموزاده، و پدربزرگ شیرین بازداشت و با قید وثیقه آزاد شده اند. نیروهای اطلاعاتی، پدر بزرگ شیرین را تهدید کرده اند که مادر شیرین را از خانه خارج کند و نگذارد برای دخترش عزاداری کند. آنها هم چنین تذکر داده اند که نباید شبها لامپ خانه روشن باشد. با وجود همه این فشارها، مردم بسیاری در طی این روزها به خانه آنها رفته اند.
شیرین علم هولی سحرگاه 19 اردی بهشت به همراه فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان اعدام شد. این اعدام بدون اطلاع به خانواده و وکلای آن ها و همچنین بدون ابلاغ قبلی به این زندانیان سیاسی دربند صورت گرفت؛ در حالی که حکم سه تن از آنان از جمله شیرین از دیوان عالی کشور تایید نشده بود.

پیکر اعدامیان نوزده اردی بهشت تحویل داده نمی شود و محل دفن ایشان ده روز دیگر اعلام می شود

خبرگزاری هرانا - خانواده های اعدام شدگان نوزده اردی بهشت که برای تحویل پیکر عزیزانشان، در تهران به سر می بردند روز گذشته در حالی به شهرهای خود بازگشتند که دستگاه امنیتی از تحویل پیکر این 5 تن خودداری کرده و به آن ها گفته است محل دفن اعدامیان را ده روز بعد به آن ها اطلاع  می دهد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، دستگاه امنیتی در حالی از تحویل پیکر فرزاد کمانگر، شیرین علم هوئی، مهدی اسلامیان، علی حیدریان و فرهاد وکیلی خود داری کرده که خانواده ی ایشان طی روزهای اخیر با اقداماتی محافظه کارانه سعی بر حفظ آرامش داشتند تا مسئولان پیکر عزیزانشان را بنا بر وعده ها تحویل دهند.
دستگاه امنیتی پیش تر شرط تحویل اجساد 5 زندانی سیاسی اعدام شده را تضمین آرامش، خصوصا در کردستان، اعلام کرده بودند.
البته دستگاه امنیتی نه تنها از تحویل پیکرها خودداری می کند بلکه طی روزهای گذشته با بازداشت و احضار اعضای خانواده ها آنها را تهدید کرده اند که حق برگزاری هیچ گونه مراسم ختم و شرکت در تجمع اعتراض آمیز امروز کردستان را ندارند.
بر همین اساس صبح روز سه شنبه 21 اردی بهشت ماه، مادر و خواهر شیرین علم هولی بازداشت شده و اندکی بعد با قید وثیقه آزاد شدند. روز گذشته برای بازداشت تمام خانواده ی کمانگر نیز تلاش هایی از سوی نیروهای امنیتی در مقابل زندان اوین صورت گرفته و ایشان پس از بازگشت به کامیاران در حبس خانگی به سنندج به سر می برند. هم چنین برادر علی حیدریان نیز از سوی اداره اطلاعات سنندج احضار و تهدید شده که او و سایر اعضای خانواده اش حق حضور در هرگونه تجمعی را ندارند.

مهدی تاجیک به 27 ماه حبس تعزیری و 30 سال محرومیت سیاسی محکوم شد

خبرگزاری هرانا - مهدی تاجیک دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران و از فعالان عرصه خبری در طی حکمی که از سوی شعبه 26 دادگاه انقلاب صادر گردید به 27 ماه حبس تعزیری و 30 سال محرومیت سیاسی محکوم شد.
به گزارش پارلمان نیوز، در حکم دادگاه بدوی که در پی احضار تاجیک به دادگاه انقلاب به او ابلاغ شده است، نامبرده به اتهام اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی به 2 سال حبس تعزیری، به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام به 91 روز حبس تعزیری و هم چنین به جهت توهین به ریاست جمهوری به یک میلیون ریال جریمه نقدی محکوم شده است.
قاضی شعبه 26 دادگاه انقلاب در ادامه حکم صادره این فعال مطبوعاتی را به مدت 30 سال از حرفه خبرنگاری، تالیف، مصاحبه، مقاله‌نویسی و حتی تحلیل سیاسی محروم نموده است.

عضویت، هواداری و همچنین فعالیت موثر در احزاب و گروه‌های سیاسی و به‌طور کل ورود در مسائل نظری سیاسی از مصادیق این ممنوعیت عنوان شده است.

این حکم در حالی صادر شده است که هیچ استنادی در پرونده این فعال مطبوعاتی مبنی‌بر شرکت وی در اجتماعات پس از انتخابات و حوادث رخ داده موجود نمی‌باشد.

اعتصاب عمومی در کردستان/ گزارشات تکمیلی

خبرگزاری هرانا - به دنبال فراخوان نهادها، تشکلات مدنی فعالین و احزاب سیاسی کرد مبنی بر برگزاری اعتصاب عمومی در سرتاسر مناطق کردنشین، امروز علی رغم ملیتاریزه کردن شدید این مناطق، اعتصاب عمومی در سطح گسترده ای برگزار شده است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، برگزاری اعتصابات در شهر سنندج در بالاترین سطح بوده و این شهر امروز کاملا به صورت تعطیل درآمده است. درصد قابل توجهی از مغازه ها و حتی دستفرشی های این شهر به نشانه اعتراض به اعدام های نوزده اردی بهشت، اقدام به تعطیلی محل کسب خود نموده اند.
مغازه داران خیابان های فردوسی، شش بهمن، گذر، نمکی و .. بصورت کاملا منسجم اقدام به تعطیلی مغازه ی خویش کرده بودند.

هم چنین در شهر نوسود میان مردم این شهر و نیروهای انتظامی درگیری به وجود آمده و نیروهای انتظامی برای متفرق کردن مردم اقدام به تیراندازی هوایی کرده اند.
گزارشات رسیده از شهر مریوان، بوکان، دیواندره، مهاباد، اشنویه و چندین شهر دیگر نیز حاکی از گستردگی شرکت کنندگان در این اعتصاب سراسری است.
گفتنی است، طی روز جاری بسیاری از مردم شهرهای مختلف برای ابراز همبستگی و تسلیت به منازل اعدام شدگان در دو شهر سنندج و کامیاران روانه شده اند.

هرانا؛ خانواده ی فرزاد کمانگر حبس خانگی شدند

خبرگزاری هرانا - نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در پی بازگشت خانواده ی فرزاد کمانگر به شهرستان کامیاران با تهدید و ارعاب ایشان را در حبس خانگی قرار داده اند.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، با کارشکنی قوه قضائیه و عدم تحویل اجساد 5 زندانی سیاسی اعدام شده در 19 اردی بهشت ماه خانواده فرزاد کمانگر که شب گذشته به شهرستان کامیاران بازگشته اند از سوی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی مورد تهدید و ارعاب قرار گرفته و اکنون در حبس خانگی بسر می برند.

ماموران امنیتی تلفن منزل خانواده ی کمانگر را مسدود کرده و ایشان را تهدید کرده اند که در صورت وجود هرگونه ارتباط تلفنی (تلفن همراه) بازداشت خواهند شد.

گفتنی است، روز گذشته و در پی مراجعت خانواده ی کمانگر به زندان اوین، ماموران برای بازداشت تمام خانواده تلاش کرده که با کمک مردم موفق به دستگیری ایشان نشدند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

به خانواده پنج زندانی سیاسی اعدام شده به ویژه فرزاد عزیزم


خبر کوتاه، اما دردناک و باور نکردنی بود. این خبر کوتاه به وسعت جهان بود. همه رسانه های عمومی این خبر کوتاه را به گوشه و کنار جهان مخابره کردند. در این خبر هولناک آمده بود که در روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ماه در قتلگاه اوین ۵ زندانی سیاسی، ۵ انسان آزادیخواه و مبارز به اسامی "فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدری و مهدی اسلامیان" به جرم داشتن فکر و عقیده خلاف جنایتکاران اسلامی حاکم بر ایران به جوخه اعدام سپرده شدند. حاکمان اسلامی این ۵ مبارز راه آزادی را اعدام کردند تا خود زنده بمانند.
من
۴ تن از این عزیزان را ندیده ام و نمی شناختم. اما احساس عجیبی نسبت به آنان بعد از خبر جانباختن شان به من دست داد. فکر می کنم سالها با آنان، با رنج و آزارشان، با زندان، با شکنجه و بی خوابی و سرانجام در واپسین لحظات جانباختن شان، قلبم با قلب آنان می تپید و همراه آنان آخرین نفس های زندگیم را می کشیدم.
اما در این میان یک استثنا وجود داشت، آنهم وضعیت ویژه ای است که نسبت به فرزاد کمانگر عزیزم داشتم و دارم. فرزاد را از کودکی می شناختم. از بستگان نزدیکم بود. هر چند سال ها از من کوچکتر و کم سن و سال تر بود، اما از همان کودکی انسانی تیزهوش، دوست داشتی و عمیقا انساندوست بود. زمانی که همراه با همسر جانباخته ام "صدیق کمانگر" و چندین تن دیگر از اقوام نزدیک در بخش علنی تشکیلات و پیشمرگان کومه له به فعالیت و مبارزه پرداختیم و از خانه و کاشانه خود آواره شدیم، خانواده فرزاد بویژه مادر جسور و همیشه مهربانش (دایه سلطنه) برای من و فرزندانم پشت و پناه بود. روزها و شب ها در منزل فقیرانه آنان ماندیم و از ما حمایت کرد. فرزاد در دامن چنین مادر مهربان و شجاعی بزرگ شده بود. زمانی که فرزاد، بزرگ و معلم و کوشنده راه خدمت به مردم ستمدیده کردستان شد، امید و آرزوهای زیادی را در مغز کنجکاو و در چشمان تیزهوش او می دیدم.
خبر دستگیری فرزاد در مرداد
۱٣٨۵ به شدت مرا نگران و مضطرب ساخت. خبر صدور حکم اعدام او به اتهامات واهی و ناکرده، بر کوه غم عزیزان از دست رفته ام افزود و بسیار به او فکر می کردم. همیشه از شنیدن خبر مرگش وحشت داشتم. اما نامه های شجاعانه اش از زندان که جلاد و زندانبان را به چالش می کشید، علیرغم نگرانیم از سرنوشت و آینده تیره و تارش، همیشه برایم روحیه بخش و قوت قلب بود. فرزاد دیگر آن فرزاد کوچک نبود ، بلکه اسمی به پهنای کردستان، ایران و حتی جهان بود. او دیگر تنها معلم دانش آموزان روستاهای دوردست کردستان و یار زحمتکشان زجردیده نبود، او دیگر تنها "شاگرد صمد بهرنگی و عزتی و عاشق ماهی سیاه کوچولو و پیوستن به اقیانوس نبود" ، خودش صمد بود، اقیانوس بود، معلم از درون زندان جهل و تاریک اندیشی و شمع فروزانی بود که در آسمان بی ستاره این آب و خاک استبداد زده بر تارک همه می درخشید.
از یک سو شادی و افتخار به چنین انسان والایی و از سوی دیگر نگرانی و وحشت از آینده ای که نه در دست خودش، بلکه در دست جلادانی بود که دهها و بلکه صدها فرزاد دیگر را به جوخه اعدام سپردند تا خود زنده بمانند،کابوسی بود که همیشه همراهم بود. سرانجام و متاسفانه شادی و امید به دیدار فرزاد عزیز، جای خود را به غم و اندوه بزرگ و جانکاه داد. مرگ باورنکردنی او را شنیدم و در سوگش ساعت ها تنها گریستم و گریستم. باید بگویم که عزیزان زیادی را در نبرد علیه جمهوری جنایتکار اسلامی و در راه رهایی بشریت از دست داده ام. فرزاد دوازدهمین و کوچکترین آنان بود که مرگش سنگین تر از کوه "شاهو" بر شانه هایم سنگینی می کند. اما قامتش، استقامت و پایداریش، محکم تر از کوه "شاهو"، نه تنها در قلب من، بلکه در دل شاگردانش، در دل مردم آزادیخواه کردستان و ایران و در دل میلیون ها انسانی که در سراسر جهان از شنیدن خبر مرگش سوگوار شده اند، بر جای خواهد ماند.
در پایان این غمنامه، تسلیت و ابراز همدردی عمیق خود را با خانواده و بستگان
۵ زندانی سیاسی جانباخته روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ماه در زندان اوین ابراز می دارم و خود را در غم و اندوه آنان شریک می دانم. از راه دور دستان مهربان دایه سلطنه عزیز را که همیشه عکس فرزاد گرامی را در سینه اش می فشرد، می بوسم و برایش امید صبر و تحمل این غم جانکاه را همراه با دیگر اعضای خانواده دارم.

دایه سلطنه عزیز!
فرزاد اکنون دیگر تنها فرزند تو نیست، بلکه هزاران مادر و خواهر دیگر نیز عکس او را همچون گردنبند محبت و دوستی بر گردن های خود خواهند آویخت و یادش را برای همیشه جاودانه نگاه خواهند داشت.
یاد فرزاد عزیزم و یارانش برای همیشه گرامی باد
اختر کمانگر _ استکهلم _
۲۰/۵/۲۰۱۰   

در دفاع از لبخند تو - یادواره هایی برای شیرین علم هولی


• یادواره هایی از سیلوا هارتونیان، جلوه ی جواهری، دلارام علی و عشا مومنی - هم بندان شیرین علم هولی - برای او ...

شیرین علم هولی متولد سال ۱٣۶۰ در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو پس از گذراندن ۲ سال حبس در زندان اوین تهران به اعدام محکوم، و در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱٣٨۹ بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.
دختری که در بامداد روز یکشنبه به همراه چهارتن دیگر در زندان اوین به عنوان تروریست اعدام شد، برای تک تک کسانی که او را هر چند کوتاه در زندان ملاقات کرده بودند نه تروریست که نمادی از عشق و مقاومت بود. دختری زاده تبعیض های اجباری که هرگز سرخم نکرد و جز برای آزادی و برابری نکوشید.
این نوشته ها یادواره ایست به پاس روزهایی که با شیرین سپری کردیم و در دفاع از لبخندی که از لبهای او ربوده شد.

فرشته نگهبان من
سیلوا هارطونیان (هم سلولی و هم بند شیرین علم هولی)

امروز دلم همان قدر طوفانی است که ۱۱ سال پیش، وقتی سر بی جان پدرم را در آغوش کشیدم و بر گونه های ‏سرد کبودش بوسه زدم. اما امروز عزیزم در جایی است که نمی توانم گردن شکسته اش را در آغوش بگیرم و بر ‏آن چشمهای پر ازامیدش بوسه بزنم. ‏
عزیزم رفت و با رفتنش من یک بار دیگر از عدالت الهی ناامید شدم.‏ انسانی که پر از مهر و محبت بود، پر از زندگی و باور فردا بود با اجازه چه کسی الان خاموش است...‏
من امروز داغدارم، فرشته ی نگهبان من در تمامی این دوران رنج و سکوت، پرگشود، چون زمین و دل تنگ آدم ‏هایی سیاه جایی برای این فرشته نداشتند.
‏انسان های زمینی منتظر خشم خدای فرشتگان نگهبان باشند. ‏

ما بی چرا زندگانیم، آنان به چرا مرگ خود آگاهنند*
جلوه جواهری (هم بند شیرین علم هولی)

چه دیر آشنایت شدم و چه زود ناپیدا شدی یا شاید ما ناپیدا شدیم و حقانیت تو آشکار شد، حقانیت تبعیض این جهانی که هر لحظه خوبان اش را از زمین اش دریغ می کند.
باور نمی کنم که دیگر صدایت را نشنوم، صدایی که هربار با لهجه شیرین کردی می پرسید: «سلام، بیرون چه خبر؟» و نگرانی های تو را از یکایک عزیزانی که نمی شناختی اما نامشان را شنیده بودی: «راستی وضعیت کاوه چطور است؟ به تهران منتقلش نکردند؟ اتهامش چه شد؟» و با ناراحتی بگویی «کرد است جرم او کرد بودن است» یا کسانی که می شناختی و هم بند و نگران تو بودند: «محبوبه هنوز آزاد نشده؟» یا خبرها را بدهی از زندانیانی که اوضاع خوبی ندارند. شبنم اینجا هر ده روز یک بار پریود می شود. بهاره امروز دادگاه بود و...
تو و فرزاد چه شبیه بودید، در همه ویژگی های دوست داشتنی تان. تو که هر بار تلفن مان را خاموش می دیدی هزار دلهره که «گفتم نکند اینجا باشید» و پرس و جوهایت آغاز می شد. و فرزاد که وقتی کاوه را گرفتند با اضطراب تماس می گرفت و هزار بار عذر می خواست که «ببخشید سعی می کنم خبری برسانم هر چه زودتر» و من درمانده که شما زیر حکم اعدامید و این چه نگرانی است برای ما؟
کسانی که به بند شما می آمدند به شوخی می گفتی «حالا حالاها مهمان ما هستید. اینجا را هم خانه خود بدانید.» و از آن پس قرارگاه شان می شد ایستادن در کنار پنجره ای در این بند، که رو به تپه های پشت اوین بود و می گفتی که بار دیگر همدیگر را آنجا در آن تپه ها می بینیم و از آنجا به اوین دهن کجی می کنیم.
راستی چقدر زندگی در تو جریان داشت. مرگ تو زیباترین زندگی و زندگی ما وحشت هر روز ماندگی در سرزمینی است که پاسخ حقانیت تو و فرزاد نازنین را که جز عشق نکاشتید و برداشت تان مهری بود که بر دل ما کاشته شد، با طناب دار دادند. و بار دیگر دستان ما چه عاجز و ناتوانند و مغزهایمان خسته و اعصابمان تیرکشیده که این دیگر چه جنایتی است. و بار دیگر، اوین است که به ما دهن کجی می کند. بار دیگر دیدیم این زمینی که به آن مهر ورزیدید، به نسل کشی مردمانتان آمد همان گونه که می گفتی و بار دیگر ما نیز با سکوتمان در این مسلخ سهیم شدیم.
بار آخر که تماس گرفتی، با صدایی خشمگین گفتی که چطور از تو خواسته اند در مقابل تلویزیون بیایی و به کارهای نکرده ات اعتراف کنی خواسته بودند بر علیه گروه های کردی حرف بزنی. گفتی در پاسخ بر سر بازجو فریاد زده ای و گفته ای که اگر می توانید مرا اعدام کنید. به من گفتی که آخرش می خواهند اعدام کنند دیگر بالاتر از این که نیست، برای چه علیه کردها حرف بزنم. گفتی که چگونه مادر زینب را راهی تهران کرده اند تا سه ساعت با زینب حضوری صحبت کند که حاضر شود بر علیه خود و همراهانش حرف بزند، اما نتوانسته بودند. همان موقع بود که دلهره به دلم افتاد، همیشه به جسارت تو و مردمانت رشک می بردم اما دلهره داشتم که این چه بازی است که دوباره راه انداخته اند. باز می خواهند کردها را قربانی کنند؟ و چه خوب نوشتی که گروگان شان هستی و چه خوب گفتی که هر چه بیرون اتفاق بیفتد شما رو به عنوان گروگان تیرباران می کنند و تیربارانتان کردند!
آنکه در برابر فرمان واسپین لبخند می گشاید، تنها می تواند لبخندی باشد در برابر «آتش!»*
می خواستند نمایشی از شما بسازند که بی هزینه تر باشد این نسل کشی شان، تا همانند زمانی و رحمانی پور مردم بشنوند که بر علیه خودتان چه می گویید و باور کنند که مرگتان بر حق بوده، اگر چه دیگر هیچ کس هیچ چیزشان را باور ندارد. آنها نتوانستند شما را مجاب به چنین کاری کنند.
نمی دانستند نتیجه این همه تبعیض بر مردمانت، استواری بیشتر و صبر شما خواهد بود؟
هنوز هم نمی دانند امروز که تو را اعدام می کنند و فرزاد و علی و فرهاد و مهدی را، فردا هزاران شیرین و فرزاد سربرخواهند کشید.
این دژخیمان، خود را به گور سپرده اند، گوری خاموش که هیچ زندگی در آن نیست، همان ها که تو را ۲۲ روز زیر چکمه های سنگین شان لگدمال کردند.
گفته بودی که در این ۲۲ روز چه بر تو گذشت و من اعصاب تیرکشیده ام باور نداشت تاب تو را در آن لحظه های پر از تنهایی، که تو تنها نبودی با ایمان راسخت بودی به گشودن دنیایی بهتر. گفتی که چگونه یکی از شکنجه گرانی که بر بالای سرت آورده بودند با زبان کردی با تو حرف می زد. می خواستند این گونه تو را بشکنند و بگویند ببین اگر در سرزمین تو چنان کردیم مردمانی از تو هستند که به ما بپیوندند. گفتی که با زبان ترکی حرف می زدی وقتی که به کردی می پرسیدند. گفتی که چطور یکی دیگر از شکنجه گرانت وقتی تو را به تخت می بستند تا به شلاقت ببندند می گفت همین جا فرزاد را بستیم تو را هم مثل او شکنجه می کنیم.
چقدر به فرزاد و کارهای او ایمان داشتی و می گفتی از بهترین های این دیار بود. از کارهایی که در روستاها برای دانش آموزان کرده بود گفتی. گفتی معلم ماست همه از او آموختیم که چگونه با صبر کار کنیم. و ندانستی که چطور خودت معلم ما شدی و چگونه بهترین تحلیل ها را از وضعیت زنان و انتخابات و ایران می دادی و می گفتی باید در انتخابات شرکت کرد این تنها ابزار باقیمانده از دموکراسی در ایران است. ندانستی که رفتار خودت چگونه زندگی بخش بود به ما که در روزمرگی هامان غرق بودیم.
راستی چطور شما را تروریست معرفی کردند وقتی هربار که کسی با شما آشنا شد جز عشق و زندگی در شما ندید؟ تروریست آنها هستند که هر بار به نام قانون، انسانیت را ترور می کنند.
به من می گفتی نباید ناامید شد. می گفتی "به انتظار عزیز کویرها سوگند که دشت ها همه شاداب و بارور گردند، به اعتماد نجیب بزرگ ها سوگند که باغ ها همه سرشارِ بارور گردند." می گفتی "باید از رود گذشت باید از رود اگر چه گل آلود گذشت."
و من از تو آموختم که بگویم غم این نیست که دستانمان ناتوان و خالی است، چشمان ما لبریز از رهایی است.

***
اینجا دیم قشلاق است، دیاری که تو از آن آمده ای. دیاری که بارها از تبعیض بر زنان آن سخن راندی. دیاری که به تبعیض در ایران محکوم بود. روستایی محروم، بدون مدرسه ای برای فرزندانش.
روزهای مدرسه، تو و دختران دیگر در خانه می ماندید. چرا که تا ماکو نزدیکترین جایی که می توانستید به مدرسه بروید سه ساعت فاصله بود و مجبور بودید به مدرسه شبانه روزی با این فاصله بروید، اما ماکو مدرسه شبانه روزی برای دختران نداشت و شما دختران دیم قشلاق به راحتی از اولین حقوقی که در قانون اساسی برایتان مقرر شده بود، محروم بودید. با این حال عشق به دانستن باعث شد تا جسته و گریخته از برادرت اندک سوادی بیاموزی.
شنیده ام در روستای زیبایی که در آن زندگی می کردی، اغلب اهالی محل دامدار و عشایرند و سطح سواد منطقه در حد نوشتن و خواندن، تنها در حدود ۲۰%. در آن دیار، ترک و کرد، دو ملتی که بر آنها اجحاف فراوانی رفته در کنار هم زندگی می کنند. در آنجا دختران با رنج های مضاعفی روبرو هستند. گفتی، مردسالاری در آنجا حاکم است و در خانه های آن سخت ریشه کرده و بزرگترین آفت آن، ازدواج اجباری دختران در سنین پایین است. گفتی که دختران برای گریز از این ازدواج ها سوختن را بر می گزینند. اما در این دیاری که به مردمانش سخت می گذشت، تو راه رها شدن را آموختی به جای سوختن.

* احمد شاملو

بلند شو شیرین!
دلارام علی (هم بند شیرین علم هولی)

بلند شو شیرین! خواب بد دیده ای، مثل من که آن شب دم دمای صبح خواب بد می دیدم و هی چیزی بیخ گلویم را می فشرد. بلند شو شیرین! دستت را بگذار روی گلویت، نفس بکش و ببین زنده ای. بعد مثل من که آن شب دم دمای صبح سرم را دوباره روی بالش گذاشتم سرت را روی بالش بگذار و بخواب.
بلند شو! صدای گریه ابولو از پشت در اتاق می آید و جز با دیدن تو خنده به لبهایش برنمی گردد. بلند شو! تو که می دانی اگر باز هم گریه کند، صدای بقیه درمی آید. بلند شو شیرین! شقایق باز هم موهایش را دم موشی کرده و در حیاط کوچک بند نسوان دنبال قدم های بزرگ تو می دود و با صدای کودکانه می گوید، عزیزم (می داند این را که می گوید، می خندی و بغلش می کنی، بی انصاف دستت را خوانده و هی تکرارش می کند).
بلند شو شیرین! آفتاب امروز بهاری است و جان می دهد برای ساعت ها نشستن توی حیاط و هی قدم زدن در چهار وجبی حیاط که دنیای این روزهاست. بلند شو شیرین! طناب را خواب دیده ای، دست و پایت در خواب بیخودی هی تکان می خورد و تو هی بیدار نمی شوی. بلند شو شیرین! وقت برای خوابیدن همیشه هست.
یادت هست بی آنکه قبلا فرزاد را دیده باشی، حالش را پرسیدی و من گفتم که حکمش شکسته است و تو بی اختیار چشم هایت پر از اشک شد. حالا فرزاد را هم هی صدا می کنم و بیدار نمی شود.
این شب انگار تمامی ندارد، انگار تمام این یکشنبه لعنتی پر از خواب است و کابوس.
شیرین بلند شو! این یکشنبه لعنتی باید تمام شود و اگر تو بیدار نشوی همیشه یکشنبه می ماند، همیشه خاطره طناب می ماند، کابوس می ماند. اگر تو بیدار نشوی، همیشه جایی در حوالی ارس زمین تمام می شود و جهان از حرکت می ایستد.

ما مبهوتیم ، با چشمان باز باز
عشا مومنی (هم بند شیرین علم هولی)

حتما مبهوت بودی
زنگ در، لخ لخ دمپایی
علم هولی؛ آماده شو
حتما اول تعجب کردی
بعد قلبت شروع کرد تند تند زدن
مقنعه تو سرت کردی، اون روپوش آهار دار گشاد و تنت
بعد چادرتو کشیدی رو سرت
صبحونه خورده بودی؟
یعنی چیکارت دارن؟
حتما فکر کردی
"شاید می خوان آزادم کنند"
بعد زود از ذهنت انداختیش بیرون چون ترسیدی اگر زیاد بهش فکر کنی اتفاق نیافته
همیشه این امید کذایی همه چیز را سخت تر می کنه
مثل وقتی که طناب را دیدی لابد
"نه می خوان بترسوننم"
مثل وقتی که خبر رو شنیدیم
"شاید واقعیت نداشته باشه"
از کجا معلوم؟
مگه میشه؟
می خونم: یه شب مهتاب
یکی نوشته تش رو روکش فلزی شوفاژ
ماه می آد تو خواب.....
شاید سلولت همون بغل بود
کاشکی کوردی بلد بودم بخونم
کاشکی کوردی یادم داده بودی آقا معلم
شاید خیلی چیزا عوض می شد
جون نمیدادیم اینجوری
تو یهو ما ذره ذره
چهار شنبه نبود که
یک شنبه بود روز مادر
وقتی وایسادی رو چهار پایه
وقتی چهار پایه رو کشیدن
چی گفتی؟ زبون آدم بند میاد
دیگه مبهوت نیستی
حتما بستن چشاتو.
ما هنوز مبهوتیم
با چشمای باز باز


به یاد سیلوا هارتونیان و شیرین علم هویی
نگین شیخ الاسلامی (هم بند شیرین علم هولی)
آن هنگام که در بند ۲۰۹ اوین زندانی بودم، پس از مدتی، به سلولی ۲ نفره در همان بند، منتقل شدم، دختری جوان، که موهای سفید نیمی از سرش را پوشش داده بود، در آن بند، با لبی خندان و چهره ی گشاده به استقبالم آمد، مدتی بود، که چنین چهره ی صادقی و خنده ی بی ریا ندیده بودم
- سلام
- سلام
- نام من سیلواست، اسم شما چیه؟
-من هم نگین هستم،
- [با خنده] به سلول من خوش آمدی
آن شب که تو را آوردند، خیلی نگرانت بودیم، با مشت بر دیوار کوبیدیم، که زیاد نترسی، اما ‎ وقتی تو دوباره با مشت بر دیوار کوبیدی، ما همه خندیدیم و گفتیم: "این کهنه کار" خندیدم و گفتم: "آن مشتها تو بودی؟ اما سلول من تا این جا خیلی فاصله داره!" ‎ گفت: "آن موقع توی سلول بغلی بودم، پیش فریبا و مهوش"
- [کمی مکث] اهل کجایی؟"
- کورد هستم،
- وای پیش از تو هم ۲ تا دختر کورد این جا بودند، اسم یکی از آنها شیرین بود، من و شیرین چند ماه هم بند بودیم، شیرین خیلی دختر نازی بود، ما با هم خواهر شدیم، هر شب ساعت ها با هم حرف می زدیم،
ماه ها بود که از شیرین بی خبر بودیم، حتا مطمئن نبودیم زنده است یا مرده، نام دقیق اش را هم نمی دانستیم، با ذوقی کودکانه گفتم: "شیرین همان دختر کوردی که اهل ماکو؟ تو اون و دیدی؟"
- آره من می گم چند ماه با هم هم بند بودیم
- خوب در باره شیرین برام حرف بزنید
- [با خنده] هووووووووووووو نرسیده می خوای همه چیز و بدونی، فعلا بشین، بعد خیلی حرف دارم، اندازه ی ۲ تا٣ روز وقتمون پر، من پیش کسوت همه هستم
- چند ماه این جایی؟
- ازتیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم نداشت. ریه هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می شد، خیلی کم حرف بود، ظاهرا به کسی اعتماد نداشت، بهش کتاب دادم، قبول نکرد و گفت من بی سوادم، تا این که بهار نیز به جمع ما اضافه شد؛ و ما ٣ نفر شدیم، روزی درباره زن و جایگاه آن حرف می زدیم که شیرین شروع به سخن گفتن کرد بسیار جالب و زیبا سخن گفت، آگاهی های بسیاری درباره تاریخ و جایگاه زن می دانست، من و بهار با خنده گفتیم: ای ناقلا تو تا حالا که می گفتی بی سوادی، پس این همه چیز را از کجا می دانی، زود باش زود باش، باید خودت لو بدی، کدوم دانشگاه بودی؟
با آرامی و زیبایی همیشگی اش خندید و گفت: "اون دانشگاه را شما نمی شناسید ... "
تمام زندانیانی که با شیرین هم بند بودند، از خاطرات شیرین و خوبی هاش و منحصر به فرد بودن او می گفتند، کسی نبود از نام او به پاکی و زیبایی یاد نکند، در مرحله ی دیگر که او را به بند ۲۰۹ برگرداندند با این که نه من نه سیلوا او را ندیدیم، اما حضورش را لمس کردیم، هر چند سیلوا از حاج خانم ها تمنا کرد حتا برای ۱ ثانیه هم که شده اجازه ی دیدنش را بدند، اما ندادند.
اما شیرین پیش از برگرداندنش به بند نسوان، درحیاط بند، در میان لباس های شسته شده ی سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت ها را نادیده می گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می دانند و به عقایدشان بی حرمتی می کنند، او از میان سلول های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه ی از صلیب برای او به یادگار می آورد.
راهتان پر رهرو باد ای فرشتگان کوهستان

ماهی کوچکی بر بالای دار؛ مقاله واشنگتن تايمز درباره اعدام فرزاد کمانگر


نشريه واشنگتن تايمز يک سال پيش کمک کرد تا توجه دنيا به وضعيت بغرنج فرزاد کمانگر جلب شود. او معلمی از اقليت کرد ايران بود که توسط رژيم اسلامی تهران، به دروغ تروريست خوانده شده بود. او تقريباً چهار سال را زير شکنجه جسمی و ذهنی در زندان های ايران گذراند. درد و رنج آقای کمانگر روز يکشنبه در بالای چوبه دار به پايان رسيد. او 34 سال داشت.
آقای کمانگر به همراه چهار "محارب يا دشمن خدا"ی ديگر کشته شد؛ کسانی که به گفته رژيم «به ارتکاب اقدامات تروريستی محکوم شده بودند.» هنگامی که اين افراد به طور شتابزده ای اعدام می شدند، پرونده سه نفر از آنها هنوز در مرحله لازم الاجرای تجديد نظر قرار داشت. همزمان با آماده سازی و اجرای حکم اعدام اين افراد، ارتباط تلفنی با زندان اوين در آخرهفته گذشته قطع شد. رژيم از اطلاع رسانی قبلی به خانواده و وکلای اين افراد، که به موجب قانون الزامی است، خودداری کرد و آنها خبر اعدام ها را از رسانه ها شنيدند. رژيمی که ادعا می کند نماينده خداست، مانند مجرمانی رفتار می کند که گويی چيزی را مخفی می کند.
جرم آقای کمانگر، تعلق داشتن به اقليت کرد بود. او در يک مدرسه ابتدايی در شهر کامياران در شمالغرب ايران تدريس می کرد و عضو اتحاديه معلمان کردستان بود. وی در بسياری از نشريات حقوق بشر مطلب می نوشت و به طور مخفيانه به دانش آموزانش زبان ممنوع شده کردی را تدريس می کرد و درباره تاريخ و فرهنگ شان، داستان ها می گفت. او را در ژوئيه 2006 دستگير کرده و تحت ضرب و شتم، ضربات شلاق، شوک برقی، بی غذايی، محروميت از خواب و حبس در سلول های سرد انفرادی و طاقت فرسا قرار دادند. صدای زجه های او در ميان صدای بلند نوارهايی که صفحات قرآن را بازخوانی می کردند، گم می شد.
آقای کمانگر در فوريه 2008 در يک دادگاه پنج دقيقه ای حضور پیدا کرد. خليل بهراميان وکيل مدافع وی، سال گذشته در گفتگوی تلفنی با واشنگتن تايمز از تهران گفت: «اصلاً هيچ مدرکی دال بر ارتباط فرزاد با گروه و يا فعاليت تروريستی وجود نداشت.» او گفت: «فرزاد يک معلم، شاعر، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و يک انسان خاص است.» اصلاً چنين مدرکی در دادگاه ارائه نشد و يا به آن احتياج نشد تا حکمی که از پيش تعيين شده جاری شود.
آقای کمانگردر آخرين نامه اش از زندان به يک داستان ايرانی به نام «ماهی  سياه کوچولو» اشاره می کند که در سال 1967 توسط يک معلم مخالف به نام صمد بهرنگی نوشته شده بود. اين داستان يک ماهی کوچکی است که قوانين جامعه اش را زير پا می گذارد تا به سفری برای اکتشاف دريا برود. ماهی سياه کوچک پس از گذر از ماجراهای بسيار، آزادی را پيدا می کند اما در نهايت با مرگ روبرو می شود. او نوشته است: «آيا می توان معلم بود اما راه دريا را به ماهی سياه کوچولوی کشور نشان نداد؟ آيا می شود مسؤوليت سنگين معلم بودن و پاشيدن بذر دانش را بر دوش داشت و همچنان ساکت ماند؟ آيا می شود عقده ها را در گلوی دانش آموزان ديد، شاهد چهره های نهيف و گرسنه آنها بود و همچنان ساکت ماند؟... نمی توانم تصور کنم شاهد درد و فقر مردم اين زمين باشيم، و نتوانيم قلب هايمان را به رود و دريا، به خروش و طغيان بدهيم.»
آقای کمانگر نوشته است: «ماهی کوچک به آرامی در دريا شنا کرد و فکر کرد: روبرو شدن با مرگ برای من سخت نيست، از آن پشيمان هم نمی شوم.»

منبع: واشنگتن تایمز

هرانا؛ برای او که یک ملت بود؛ یادنامه ای برای فرزاد و علی و فرهاد/ مجید توکلی

خبرگزاری هرانا - مجید توکلی، فعال دانشجویی دربند با نگاشتن نامه ای از زندان اوین، یاد و خاطره زندانیان عقیدتی اعدام شده، فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی را گرامی داشته است، متن  این نامه به نقل از خبرگزاری هرانا عیناْ در پی می آید.
اعلام کرده بودند که علی اعزام به ۲۰۹ است. تلفن های سالن آن ها قطع بود. رفتم از سالن خودم تماس بگیرم ولی تلفن های آنجا هم قطع بود. بالا که برگشتم فرزاد گفت که اعلام کرده اند او هم اعزام به ۲۰۹ است (و دروغ بود و به ۲۴۰ منتقل شدند).
این اعزام عصر شنبه همه ی ما را نگران کرده بود؛ معمولا اعزام برای اعدام های سیاسی عصر شنبه بوده است. ناراحتی دیوانه کننده ای سراسر وجودمان را فرا گرفته بود ولی فرزاد می گفت چیزی نیست و احتمالا چند سوال می خواهند بپرسند. او می دانست ولی مثل همیشه چنان پرروحیه بود که اصلا به روی خودش نمی آورد. باورکردنی نبود؛ تا چند دقیقه قبل با هم در کتابخانه بودیم. علی هم که والیبال را نیمه کاره رها کرده بود و سر و رویش را شسته بود و داشت آماده می شد. خیلی سخت و دردناک بود؛ معمولا همین ساعت هر روز، علی پس از ورزش می آمد تا با هم فیزیک بخوانیم. می خواست یکی دو درس باقیمانده از دیپلمش را در خرداد امتحان دهد و برای کنکور خودش را آماده کند. با آن روحیه کسی باور نمی کرد که او حکم اعدام داشته باشد. اگر در مورد علی می پذیرفتند، فرزاد به هیچ وجه قابل باور نبود. او هم برای امتحانات دانشگاه خودش را آماده می کرد. ماجرای نامزدی و ازدواجش هم بی نظیر بود. در مقابل این همه روحیه و انرژی آن دختری که ازدواج با یک اعدامی را می پذیرفت، احساس حقارت تمام وجودم را فرا می گیرد.این اولین باری نبود که این چنین دوستان را دیده بودم. تابستان ۸۶ و  دیدار با دوستان در بند ۲۰۹ اوین. اولین کسی که بعد از روزهای سخت انفرادی دیدم فرهاد بود که از قندیل می گفت و نقاشی های پسر خردسالش و اراده عزمش، پشتوانه ای برای همه ی ما بود. بعد از چندی علی و فرزاد را هم دیدم؛ علی که آرامش و متانتش آرامش بخش بود و فرزاد که اسطوره ای بود در میان ما. ملتی بود به تنهایی و ایستاده. همیشه خندان و امید بخش در برابر همه ی سختی ها و در  لحظه های سخت اشک و خون و بازجویی و احکام ناعادلانه ی دادگاه انقلاب... و باز او را دیدم در روزهای مکرر. آن هنگام که از بازداشتگاه خوفناک سنندج برای دومین بار فرزاد به اوین آمد. گردنش را آتل بسته و کتفش در رفته بود و دندان هایش شکسته بود اما اراده و ایستادگی اش استوار تر شده بود. همان چند روز حضورش در هفت، باعث می شد به بهانه هایی سخت از هشت برای دیدنش با دوستان عازم شویم و سال گذشته نیز هنگامی که علی و فرزاد را از رجایی شهر برای اعدام به ۲۴۰ اوین آوردند. در حالیکه در سلول انفرادی منتظر ساعت ۴ صبح نشسته بودند – و من در حال اعتصاب غذا با توانی کم می دانستم که آن ها را برای چه آورده اند، دستم کوتاه تر از همیشه بود- فرزاد به من روحیه می داد که همه چیز خوب است و علی باز آرامشی بود در برابر همه ی سختی ها.
در همه ی روزهای آزادی ام با تماس های روحیه بخش فرزاد و با صدای گرمش که مادرم را در روزهای انفرادی من تنها نمی گذاشت، دیدم که یک انسان اگر در بدترین شرایط هم باشد می تواند بزرگترن کارها را انجام دهد.
...و برادر بزرگم را کشتند. برادری کرد که او را عاشقانه دوست داشتم. برادر و معلم من. معلمی برای مقاومت و معلمی برای همه ی فرزندان ایران. آن روزها که الفبای ایستادگی در مقابل بدترین شکنجه ها و پرونده سازی ها را از او آموختم؛ آموختم که ایمان و اعتقاد انسان در برابر این مشکلات ارزشمندترین داشته است؛ آموختم می توان بارها در اتاق بازجویی و سلول های تنگ انفرادی جان را تسلیم کرد و عقیده را پاس داشت. او معلم من بود. معلمی که آموخت می توان همیشه لبخند زد و به همه ی انسان ها - فارغ از هر اختلاف و تفاوتی- انسانی نگریست.
حال او رفته است در حالی که حاضر نبود خداحافظی کند و می گفت فردا می بینمت. نگذاشت ببوسمش و در آغوشش بگیرم و گفت فردا می بینمت. می دانم گام های استوارش را با گام های استوار دوستانش برداشته و به میدانگاه نزدیک شده. او بارها قول داده بود که نگذارد قوم پر کینه ی استبداد چهارپایه را از زیر پایش بکشند. او قول داده بود که خودش چهارپایه را خواهد زد. او نمی گذاشت دستان پلید استبداد جان او را بگیرد و من می دانم او به قولش عمل کرده است. من می دانم به مرگ هم لبخند زده است؛ لبخندی که فریاد برآورده اسطوره ای از میان ما رفته تا جاویدان شود.
او و دیگر یاران بی گناهش رفتند و یادشان به نیکی برای همیشه ماند. او خوشنام رفت و معلمی جاودان شد. معلمی جاودان برای همیشه ی تاریخ ایستادگی و مقاومت. اسطوره ای برای امیدواری. نشانه ای برای همیشه ی روحیه بخشی به انسان های آزادی خواه.
او اینک نیست تا با هم از خاطرات خوش گذشته بگوییم. آن هنگام که وزارت اطلاعات در برابر روحیه ی یک نسل زانو زد. وزارتی که عاجزانه لب به اعتراف گشود تا در بازگشت های بعد فرزاد به ۲۰۹ بگوید که دیگر آن تابستان ۸۶ را در ۲۰۹ تکرار نکند. دیوارهای هواخوری را سنگ کرده بودند و آن صندوق پستی ما را برداشته بودند! گویا توانسته بودند پس از آن تابستان سرودهای دسته جمعی را سرکوب کنند اما فرزاد باز هم لبخند زده بود تا بگوید تا همیشه ی همیشه ایستاده ایم.
... و اینک گروگان ها را بردند تا بگویند از ایستادگی چنین زندانیانی خسته شده اند. بگویند قدرت استبداد در برابر عزم و اراده ی فرزندان کردستان هیچ است. بگویند تحمل زنده بودن مظهر شکستشان را ندارند. فرزاد می گفت که بازجویش گفته "شما به ریش ما وزارتی ها می خندید که الان در زندان درس می خوانید و می خواهید ازدواج کنید" این روحیه ی جنگندگی فرزاد و علی و فرهاد بی نظیر بود. امروز در سوگ چند دوست نشسته ام که فقط چند "نفر" نبودند. فرزاد که خود یک ملت بود، علی رفیع و بزرگ و فرهاد چون کوه قندیل استوار و سخت، فرزاد یک ملت بود؛ اینگونه بود که در روزهای ناراحتی با توجه به دستور جدا ماندن از دیگر سیاسیون خبر حضور فرزاد در اندرزگاه هفت برایم امید بخش بود. همان چند ساعت به بهانه ی کتابخانه برای در کنار ملتی بودن کافی بود.
فرزاد اگرچه با امید به آینده از ما جدا شد و رفت اما دلخوری هایی هم داشت؛ از باند بازی هایی که هنوز برچیده نشده. از اینکه عده ای همه کس و همه چیز را می خواهند مصادره کنند. این روزها داشت یادداشتی می نوشت که عنوانش این بود: "من یک ایرانی هستم؛ من یک ایرانی کرد هستم" و می خواست بگوید که هر چند کرد بودن یعنی تحت ظلم و محرومیت اما از سویی قومی کردن مبارزه ی کرد ها نیز ظلم و محرومیتی دیگر است. او همه ی تلاشش را کرد تا نگاه حقوق بشری و نگاه انسانی در مساله ی کرد و اساس حقوق قومیت ها و اقلیت ها حاکم شود. او تا آخربن لحظات ناراحت و نگران بود از این که فارغ از اختلاف و تفاوت، نگاه حقوق بشری به مسائل و مشکلات مردم کرد صورت نگیرد. او فرزند ملت کرد بود و ولی قصه دگرگونه شد تا این بار او که خود یک ملت بود برای مردمش نگران باشد. او می رفت در حالی که دوست داشت کسی به او بگوید مطمئن باشد که آرمان هایش به سرانجام می رسد و درس هایش ثمربخش خواهد بود. او می خواست همه بدانند که اگر قصه ی خشونت و محرومیت و ظلم در کردستان به پایان نرسد هم چنان بی گناهانی چون خود او و دوستانش قربانی پرونده سازی ها و گروگان گیری ها می شوند. او می خواست همه بدانند اگر خشونتی هم در آن دیار است، خشونت آفرینی تنگ نظران و تمامیت خواهی قوم استبداد است.
آه، آه که چه پلید است استبداد که ترسید از اینکه فردا نتواند جنایت کند. ترسید از اینکه جنایت های تا امروزش ایستادگی فرزاد ما را بیش تر کرده است. ترسید از لبخند و ایستادگی او و ترسید که تلفن ها را قطع کرد. ترسید که گرفتن مراسم و خواندن فاتحه و پخش حلوا و خرما را ممنوع کرد. ترسید که بارها ما را احضار کرد که یادی از او نکنیم؛ غافل از اینکه همه از آن ها گفتند و یادشان را گرامی داشتند. ترسید که حکومت نظامی راه انداختند. ترسید که مدام فریاد بلند کرده که تروریست ها را اعدام کرده و حال آنکه همه می دانند تروریستی در کار نبوده. می دانند که بمب و بمب گذاری در کار نبوده. می دانند که چگونه فرزاد را در ان پرونده وارد کردند و به چه علت او را متهم کرده اند. ولی مرگ، او نیز پایان نبود؛ آغازی برای فهم این مسئله که دیگر استبداد نمی تواند فرزندان سرزمینمان را بی بها بر دار برد.
...و امروز باز به کتابخانه رفتم. فرزاد و علی نبودند. فرزاد نبود تا از خاطرات گذشته و دوستانمان بگوییم؛ امید و شادی را بیدار کنیم و به مشورت بنشینیم و چاره ای برای درد استبداد بیابیم. آینده ای روشن ترسیم کنیم و ترانه ای برای آزادی بخوانیم. علی نبود که در میان صفحات کتاب ها آرامش و روحیه را ورق بزنیم. اما یاد فرزاد و علی و فرهاد مانده است. به فرزاد قول داده ام گریه و شکوه نکنم که از استبداد جز بیداد انتظاری نیست. اما برادرم فرزاد بداند که چون همه ی فرزندان این ملت عهدی بسته ام که راهش را فراموش نکنم.

مجید توکلی
زندان اوین
۲۱
اردیبهشت ۱۳۸۹

تلاش برای بازداشت تمام اعضای خانواده ی کمانگر

 

خبرگزاری هرانا - پس از اعدام مخفیانه ی فرزاد کمانگر به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر در سحرگاه نوزدهم اردی بهشت، دستگاه امنیتی برای تمام اعضای خانواده ی فرزاد کمانگر حکم بازداشت صادر کرده است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، پس از گذشت بیش از سه روز از اعدام فرزاد کمانگر، مقامات قضایی هم چنان در خصوص تحویل پیکر این معلم جان باخته و باقی اعدام شدگان کارشکنی می کنند؛ در همین رابطه صبح امروز در سومین روز حضور خانواده ها در مقابل زندان اوین، نیروهای امنیتی برای بازداشت سلطنه رضایی(مادر فرزاد)، مهراد کمانگر(برادر فرزاد)، سرور(همسر مهرداد کمانگر)، شیرین کمانگر(خواهر فرزاد) و جاوید کمانگر(برادر زاده ی ۱۵ ساله ی فرزاد) تلاش کردند.
بر همین اساس خانواده ی کمانگر که برای تحویل گرفتن وسایل فرزاد همانند روزهای گذشته به زندان اوین مراجعه کرده بودند، بعد از بحث و جدل چندباره در خصوص تحویل گرفتن پیکر و وسایل فرزاد کمانگر در کمال ناباوری اقدام ماموران برای بازداشت خود را مشاهده کردند. اما تلاش ماموران برای بازداشت این خانواده به دلیل مقاومت و دخالت مردم حاضر به نتیجه نرسید و اعضای خانواده توسط مردم حاضر به بیرون از صحنه منتقل می شوند و در حالی  اعضای خانواده داغدار فرزاد کمانگر تحت تعقیب نیروهای انتظامی - امنیتی هستند که تنها خواستار اجرای قانون و تحویل گرفتن پیکر و وسایل فرزند خود هستند.
لازم به توضیح است دستگاه قضایی-امنیتی تحویل دادن پیکرهای فرهاد وکیلی، فرزاد کمانگر، علی حیدریان، مهدی اسلامیان و شیرین علم هولی را منوط به تشکیل جلسه شورای امنیت ملی و نظر مساعد آنان نموده است.

مردم یاسوج علیه احمدی نژاد شعار دادند

 
• در جریان سخنرانی روز چهارشنبه ی احمدی نژاد در شهر یاسوج، گروه هایی از مردم شرکت کننده در مراسم سخنرانی، با شعارهای: دروغگو، دروغگو! و مرگ بر دیکتاتور! به وی اعتراض کردند ...

اخبار روز: مردم شهر یاسوج از احمدی نژاد با شعارهای دروغگو، دروغگو و مرگ بر دیکتاتور استقبال کردند.
به گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران، تعداد زیادی از مردم یاسوج در حین سخنرانی وی اقدام به سر دادن شعارهای مرگ بر دیکتاتور و دروغگو، درغگو نمودند.
احمدی نژاد روز چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ماه به شهر یاسوج وارد شد و در پارکی نزدیک میدان معلم اقدام به سخنرانی کرد. علیرغم اینکه نیروهای امنیتی و نظامی این منطقه را در کنترل شدید خود داشتند و به صورت گزینشی اجازه ورود به محل سخنرانی می دادند، اما تعدادی از مردم یاسوج هنگام سخنرانی اقدام به سر دادن شعارهایی علیه احمدی نژاد نمودند.
نیروهای لباس شخصی که در بین مردم حضور داشتند اقدام به ضرب و شتم متعرضین و بیرون کردن شعار دهندگان از محل سخنرانی کردند. شعارهای مردم تا پایان سخنرانی احمدی نژاد ادامه داشت.
بنابر این گزراش، از روز گذشته از طرف ستاد خبری وزارت اطلاعات با فعالین دانشجوئی و مدنی شهر تماس گرفته می شد و از آنها خواسته می شد که از صبح امروز خود را به ستاد خبری وزارت اطلاعات در این شهر معرفی کنند.
از شب گذشته و امروز فضای شهر امنیتی و نظامی بود و مامورین در همه‍ی میادین و نقاط اصلی شهر مستقر شده بودند.