اخبار روز
پیشگفتار
در کشورهایی که جوامع دموکراتیک خوانده می شوند, خطای سیاسی, اجتماعی, خانوادگی و فردی ِ رهبران سیاسی و سیاستمداران جامعه مساله ای پراهمیت و قابل بررسی تلقی می شود و رهبر و سیاستمدار خاطی در مواردی نیز مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد. دلیل چنین حساسیت و سخت گیری ای نیز روشن است, رهبران سیاسی و سیاستمداران, به عنوان بخش مهمی از نخبه گان جامعه نقشی حیاتی در زندگی مردم و آموزش و پرورش سیاسی, فرهنگی و اخلاقی آن ها دارند. در این جوامع در صورت وقوع خطا, و علنی شدن یا علنی کردن آن, در گام نخست رهبر یا سیاستمدار خاطی در برابر مردم نسبت به خطایی که مرتکب شده ابراز شرم ساری و تاسف می کند, از مردم پوزش می خواهد و از کسانی که از خطای رخداده آسیب دیده اند طلب بخشش می کند. اگر چنین رهبر و سیاستمداری از طی چنین مسیری طفره رود حزب سیاسی او و هم حزبی ها و هم سازمانی های اش پا پیش می گذارند و او را وادار به ابراز تاسف و پوزش می کنند, و این ها جدا از افشاگری های مخالفان و یا پیگیری های قانونی در رابطه با رهبر و سیاستمدار مذکور است. به طور معمول چنین رهبران و سیاستمدارانی داوطلبانه و یا تحت فشار یاران و مخالفان و قانون از پست های حساس و اجرایی کنار گذاشته می شوند, و در بهترین حالت به تحلیلگران و گزارشگران سیاسی بدل می شوند. نمونه هایی از این دست رهبران و سیاستمداران نیز وجود داشته اند که شرمساری و تاسف شان آنان را به کام خودکشی کشانده است.
ماجرا اما برای رهبران سیاسی و یا سیاستمداران جوامعی شبیه به جامعه ما فرق می کند, رهبران و سیاستمداران حکومتی هر کاری که دل سنگواره شان بخواهد انجام می دهند, حتی جنایت علیه بشریت, و چون جنایت پاره ای از تفکر و منش آن هاست ابراز تاسف و پشیمانی و پوزشی در کار نیست. اینان به مرجعی پاسخگو نیستند و مورد پیگرد قانونی نیز قرار نمی گیرند. اطرافیان و ارگان های حکومتی نیز با نواله ای از قدرت خفقان می گیرند. این روش و منش در میان رهبران و سیاستمداران احزاب و سازمان های حامی حکومت, و حتی برخی از احزاب و سازمان های مخالف حکومت, و یا احزاب و سازمان هایی که خود را مخالف بخش هایی از سیاست گذاری های حکومت می پندارند, نیز جاری بوده و هست. رهبران و سیاستمداران این دست احزاب و سازمان ها در قبال خطاها معمولا" ابراز تاسف و پشیمانی نمی کنند و با چیزی به نام پوزش خواهی بیگانه اند. تلاش گرایش غالب هم حزبی ها و هم سازمانی ها هم توجیه و سرپوش نهادن بر خطاست. از نمونه های آشکار در جامعه مان در طیف احزاب و سازمان های چپ یا چپ نما, می توان به رهبران حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" اشاره داشت. رهبرانی که نه فقط در رابطه با خطاهای فاجعه آفرین سیاسی و حزبی و سازمانی ابراز تاسف و شرمساری و پشیمانی نکرده اند, بل که بسیاری از آنان هنوز همان سیاست ها و رفتار پیشین را در پوشش و حجابی تازه, حتی در خارج از کشور, تکرارو تبلیغ و ترویج می کنند.
این افراد در گذشته در موقعیت رهبری حزب و سازمان سیاسی مرتکب خطاهایی شده اند که در جوامع دموکراتیک قابل پیگیری قانونی ست, اینان اما حتی امروز نیز با "اتکا به نفسی" کم نظیر و حس خودرهبرپنداری و نشانه های شخصیتی نارسیستیک در راستای تداوم حیات و تقویت حکومت "فاشیستی" اسلامی گام بر می دارند.
در این مقاله به عنوان یک شاهد زنده, و با اتکا به دیگر شواهد و اسناد, به رهبری سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" اشاره خواهم داشت. (۱), به ویژه به نظرات و رفتار سیاسی آقای فرخ نگهدار. ایشان به عنوان دبیر اول سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" نقشی کلیدی و تاثیرگذارتر ازدیگر اعضای رهبری این سازمان در بروز فجایع داشت و امروز نیز به عنوان عضو فعال و تاثیرگذار اتحاد جمهوریخواهان ایران, مشاور به ظاهر حاشیه نشین سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت", و همفکر و مشاور برخی از افراد "اتاق فکر" جنبش سبز در خارج از کشور, آشکارتر از دیگران گذشته اش را تکرار می کند. با این توضیح که امیدوارم به مصداق آنچه در کشورهای دموکراتیک – که امروز ظاهرا" مورد تایید آقای نگهدار هستند – رایج است, این بحث برخوردی شخصی تلقی نشود.
این مقاله چهارپاره است, دوپاره در باره تراژدی, و دو پاره ی دیگر در باره تکرار تراژدی ست.
۱- تراژدی
برای اینکه بتوان رد پای افکار و رفتار گذشته ی آقای نگهدار را در سیاست پردازی های امروزشان, مثل حمایت از طرح هدفمند کردن یارانه ها (٣) و تبلیغ و ترویج احتمال تغییر رفتار خامنه ای (۴) نشان داد, به ناچار به نمونه هایی از سیاست گذاری ها و رفتار سیاسی و سازمانی ایشان در دهه اول حیات حکومت اسلامی اشاره می کنم, نمونه هایی که به وفور و به گونه ای مفصل در کتاب ها, مقاله ها و مصاحبه ها (۵) آورده شده اند.
رهبری سازمان چریک های فدایی خلق ایران را در مقطع انقلاب بهمن در اساس اعضا و هواداران این سازمان که زندانی رژیم شاه بودند, شکل دادند. درکنار فقر تجربه و دانش نظری و سیاسی , و نوع شکل گیری این رهبری که "رابطه" نقشی تعیین کننده در آن داشت, این رهبری از همان آغازشکننده و "مساله دار" بود. آنچه در هنگام نخستین انشعاب در این سازمان, یعنی انشعاب گروه چریک های فدایی خلق ایران (موسوم به گروه اشرف دهقانی), تحت عنوان سلطه "باند دانشکده فنی" و تفکر حزب توده ای بر بخشی از این رهبری به عنوان شایعه مطرح بود, در مقطع انشعاب اقلیت و اکثریت به شکل واقعیتی عیان جلوه کرد. آقای فرخ نگهدار که به هنگام انتخاب ٨ عضو کمیته مرکزی کمترین رای را به دست آورده بود به تدریج بر بستر دگرگونی هایی در رهبری سازمان و قدرت گرفتن "باند دانشکده فنی" به فردی تعیین کننده بدل شد. (۶) روابط خانوادگی و عاطفی ایشان با حزب توده و حمایت حزب توده از او نیز از عوامل تقویت بیشتر موقعیت او شدند. حمایت او و افراد گروه مذکور از حزب توده و سیاست هایی که این حزب دنبال می کرد بتدریج آشکارتر و سرانجام انشعاب اقلیت و اکثریت را سبب شد. پس از این انشعاب نیز, آقای فرخ نگهدار با پشتیبانی کامل حزب توده نقشی کلیدی در سیاست گذاری های سیاسی و سازمانی داشت, و در مقام دبیر اولی, نقش اول بازی می کرد. در رابطه با سیاست گذاری ها (برون و درون سازمان) کارنامه سیاسی ایشان و گروهی که ایشان را همراهی می کردند فهرست وار اینگونه خلاصه می شود:
الف: حمایت از آیت الله خمینی و آنجه که "خط امام" خوانده می شد, "خطی" که آمر و عامل سیاست های مخرب, مرتجعانه و جنایتکارانه در جامعه بود. این تفکر هنگام بیماری قلبی آیت الله خمینی (بهمن ماه سال ۱٣۵٨) در ادبیات اعلامیه رهبری سازمان, که خود را نماینده "کلیه انقلابیون کمونیست و دیگر نیروهای مبارز و ضدِامپریالیست" می پنداشت, جلوه گری کرد:
"خبرِ بیماری آیتالله خمینی مردم میهن ما را در اندوه و تأثرِ عمیق فرو برده است. ... از همین روست که بیماری ایشان به ویژه در شرایطی که مبارزات ضدامپریالیستی تودههای میهن ما اوجِ تازهای گرفته است، موجبِ شادمانی دشمنان خلق ایران و نگرانی مردم میهن ما و کلیه انقلابیون کمونیست و دیگر نیروهای مبارز و ضدِ امپریالیست گردیده است. سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ضمن تأکید بر ضرورتِ وحدتِ همه نیروهای مبارز و ضدِ امپریالیست با انقلابیونِ کمونیست، که تمام توان خود را برای درهمشکستنِ جبهه ضدِخلقی سرمایهدارانِ لیبرال و امپریالیستهای حامی آن به کارگرفتهاند، بهبودی هرچه سریعترِ آیتالله خمینی را آرزو میکند..." (۷)
اماچرخش علنی و ذوب شدن بخشی از رهبری سازمان در "خط امام" با مقاله ای به قلم آقای فرخ نگهدار، در اردیبهشت ماه سال ۱٣۵۹، آغاز شد. این مقاله با عنوانِ "پیرامونِ شعارِ اصلی مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا متحد شویم", در نشریه کار شماره ۵۶ منتشر شد. سپس تر روشن شد که این مقاله به مانند بسیاری از مقاله های دیگر آقای نگهدار از جایی دیگر به عاریت گرفته شده است. امیر ممبینی از رهبران وقتِ فداییان حلق در این مورد گفته است:
"... مقاله توسط صادق (فرخ نگهدار) تنظیم و در اردیبهشت ۵۹ انتشار یافت. برای اولین بار که خواندمش، مثلِ یک روشنفکر احساس کردم که مقالهی خیلی منسجمی است. واکنش من این بود. یک ماه بعد شروع کردم به فکر کردن راجع به موضوع مقاله. چون یک نفر به من گفته بود که این مقاله در فلان شماره "دنیا" هست (در دنیا چاپ شده) و رفیق صادق (فرخ نگهدار) از آنجا آورده. یکی از بچههای رهبری این را گفت. فکر میکنم رفیقِ شهید، رحیم اسداللهی (علی چریک) بود. او مخالف بود. این مسئله در من بیاعتمادی نسبت به این مقاله ایجاد کرد. به عنوانِ یک رهبر به هیچ وجه خِرد لازم با این پدیده از خود نشان ندادم..." (٨)
این ذوب شدگی نه درسیاست که تا حد ذوب شدگی در "ادبیات" کلامی خمینی هم پیش رفت.
"... در غربِ تهران، یکی از اعضای دبیرخانه ی سازمان (اکثریت) در حینِ سازمان دهی برخی از کارهای جاری، در فرازهایی از صحبتهای طولانیاش، چنین گفت:
رفقا ما باید در تبلیغات از ادبیاتی استفاده کنیم که برای تودهها قابلِ فهم باشد، تا از این طریق بتوانیم آنها را سریع جذب شعارهای سازمان کنیم. به قولِ امام اولاً ما نباید از "کید" آمریکا غافل باشیم، دوماً در تبلیغاتمان باید سعی کنیم که در هیچ حالتی آمریکا "منسی" نشود و محور تبلیغیمان آن باشد که آمریکا را در تمامی عرصهها "فَشَل" کنیم." من در موردِ استفاده از ادبیاتِ خرچنگگونه ی خمینی توضیح خواستم... رفیق مان در پاسخ گفت: رفقا میدانید که یکی از رازهای محبوبیتِ امام خمینی کلامِ جادویی و تودهای و استفاده از واژهگان و ادبیاتِ قابلِ فهم برای تودهها است. ما باید از همان واژههایی استفاده کنیم که امام تودهها را مورد خطاب قرار میدهد... (برای نمونه) منظورِ امام از گفتنِ: آمریکا را "فشل" کنیم، یعنی آمریکا را زمین گیر کنیم. مثلِ مَچَل کردن..." این حَد بیبدیل از "تَعَشُق" و ذوب شدن در خطِ امام را نمیتوان نامی جز خودباختهگی بر آن نهاد..." (۹)
این ذوب در ولایت تا حد قربانی کردن یاران در پیشگاه خط امام پیش رفت:
"... یادم می آید به تصمیم رهبری سازمان، زنده یاد رفیق جواد, علیرضا اکبری شاندیز, مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشریه کار و بحث کرد که این اعدام ها به زیان انقلاب است و باید متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوین زنگ زد و نام نویسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبیران سازمان تصمیم گرفتیم مدیرمسئول نشریه، رفیق منصور, محمد رضا غبرابی, که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نویسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفیق منصور، بی هیچ اتهامی گروگان ماند، حتی پس از دستگیری رفیق جواد در کردستان،که اعدامش کردند. رفیق منصور تنها قربانی نبود. در سال های ۶۰ و ۶۱ حدود ۱۲۰ نفر از رفقای ما بدون هیچ اتهام یا پرونده ای، در اینجا و آنجا به جوخه های اعدام یا به چوبه های دار سپرده شدند." (۱۰)
ب : حمایت از حزب توده ایران, و پیشبرد سیاست های این حزب, به ویژه تز "راه رشد غیر سرمایه داری" و دنباله روی از "خط ضد امپریالیستی امام" - که پیشرفت روند اجتماعی را در پیروی از این تز و مبارزه ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری خلاصه می کرد- عوامل بروز فاجعه بودند. با اتکا به این تز آیت الله خمینی, دموکرات انقلابی شد و حکومت اسلامی اش حکومتی که با حمایت اردوگاه سوسالیستی و حزب توده ایران و هم پیمانان اش می توانست جامعه را به آستانه سوسیالیسم برساند. به همین دلیل توده ای ها و اکثریتی های توده ای شده به کارمندان و پشتیبانان حکومت اسلامی آیت الله خمینی بدل شدند تا با حمایت قاطعانه از "اصلاحات" انجام شده توسط این حکومت, به هدف مورد نظر, یعنی همان جامعه سوسیالیستی دست یابند.
ج: بر بستر پذیرش تز فوق, و برای نشان دادن میزان وفاداری به امام ِ دموکرات انقلابی بخشی از رهبری این سازمان, به ویژه آقای نگهدار تلاش کردند اعضاء و هوادران سازمان را به کارمندان دولت و حتی ماموران اطلاعاتی رژیم بدل کنند. بخشی از رهبران این سازمان اعضاء و هواداران را ترغیب می کردند تا ضدانقلابیون (نیروهای مخالف حکومت اسلامی) را لو بدهند. (که البته بسیاری از اعضا و هوادران در برابر چنین دستورالعمل هایی واکنش نشان داده و نمی پذیرفتند. شواهد متعددی دال بر اعتراض اعضاء و هواداران سازمان به خواست این دست از رهبران وجود دارد.) به چند نمونه از دستورالعمل های علنی اکتفا می کنم:
"... فدائیان خلق (اکثریت) استوارتر از همیشه تحتِ رهبری امام خمینی علیه آمریکای جنایتکار قاطعانه میرزمند، این مشتِ محکم ماست بر دهانِ مزدورانِ امپریالیسم. هواداران سازمان همدوش و همراه با دیگر نیروهای مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلامی ایران باید تمام هوشیاری خود را به کار گیرند. حرکات شبکه مزدوران امپریالیسم آمریکا را دقیقا زیر نظر بگیرند و هر اطلاعی از طرحها و نقشههای جنایتکارانه جریانات به دست آوردند فورأ سپاه و سازمان را مطلع سازند" (۱۱)
"... عناصری از گروهکِ امریکایی رنجبران نیز در بسیج عشایری نفوذ دارند که به جز سید حسن خاموشی، سید جمال حیدری (پسر سید نصرالدین حیدری) اسامی بقیه عبارتند از: "..." طبقِ اخبارِ رسیده پس از عزل ِ بنی صدر و تحتِ تعقیب قرارگرفتنِ فرخ سنجابی، وی در خانهی شخصی به نامِ احمد اسدی که از ثروتمندان مشهد میباشد، مخفی شده است. فرخ سنجابی تصمیم دارد که به خارج از کشور فرار کند. همچنین در منزلِ سید حسن خاموشی مشاور سید نصرالدین حیدری افرادی چون خسرو سلیمی، رشید سلیمی اهل کلهر و گورگاه، جهانبخش اکبری، ایرج سنجابی، رضا خان و سلیمان خان بهرامی نماینده سید نصرالدین در بسیج عشایری جلسات توطئه آمیزی علیه انقلاب تشکیل می دهد..." (۱۲)
"... رفقا! من از سنینِ پایین از سال ۵۰ به سازمان پیوستم، هنوز هم هوادارش هستم، ولی از سال ۵۹ این سئوال برای من همیشه طرح بوده است، که چگونه این سازمان به حزب توده پیوست؟ من همان سال ها از سازمان جدا شدم، و هنوز هم این جواب برای من قابل قبول نیست، که رفقا میگویند: ما فرزندانِ زمان هستیم. رفقا! در جنبش به حدکافی آگاهی نسبت به تاریخچه حزب توده وجود داشت، و همچنین در رابطه با ارتجاع هم شناخت عمومی یا همان شناخت عامیانهای که رفیق رحیم (طاهری پور) مطرح میکنند وجود داشت. رهبری ما تا حدِ همکاری و نه دفاع از جمهوری اسلامی، همکاری با جمهوری اسلامی و لو دادن دیگر نیروها پیش رفت، دلیل این ها دیگر نمیتواند فرزندِ زمان بودن و شرایط باشد. (۱٣)
"... ف ب، یکی دیگر از شرکتکننده گان و سخن رانانِ کنگره، که به ظاهر از مسئولینِ شاخهی کرمان بوده است، می گوید, رفقا من هم شرم دارم از اشتباهات خودم. آن چنان مبلغ این جانیها شدم که در خانوادههای مذهبی که خمینی را قبول نداشتند، من مبلغ خمینی بودم. من شرم دارم از مردم.
ف تابان، از کادرهای قدیمی و از مسئولینِ سازمان نیز در همان کنگره همکاری امنیتی با جمهوری ی اسلامی را موردِ پرسش قرار میدهد: موضوع دیگری که بارها مطرح شده است، شایعهی همکاریِ اطلاعاتیِ سازمان ما با جمهوری اسلامی است. من خودم اینجا و آنجا از این مسائل شنیدهام. رفقا! آیا این مسئله وجود داشته؟...". (۱۴)
"... بدون تردید در برابر جنایات جبهه براندازی به سرکردگی امریکا، انقلاب مجاز است که با قاطعیت و بدون تزلزل از خود دفاع کند... سرکوب بدون مماشات جریان های سیاسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم ایران بسته اند و علیه آن مسلحانه دست به جنایت میزنند از ارکان دفاع از انقلاب است. در این هیچ گونه شبهه و تردیدی وجود ندارد و میباید اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی این باور انقلابی مومن و معتقد ساخت..." (۱۵)
" ... ما ابتدا طیِ تماسِ تلفنی با مقاماتِ شهر (آمل) اعلام کردیم و گفتیم رفقای به خدمت رفته و از جبهه برگشته آمادهی گرفتنِ اسلحه هستند، بگذارید در کنارِ برادرانِ سپاه و بسیج مسلحانه عمل کنیم. از ما تشکر کردند. ما فعالانه در سطوحِ گسترده حرکت داشتیم. در تمامیِ محلات و نقاطِ درگیری رفقای ما و حزب در سازماندهیِ کارها نقشِ مهمی داشتند..." (۱۶)
د: آقای فرخ نگهدار (و آقایان جمشید طاهری پور و مهدی فتاپور), از عوامل اصلی انحلال سازمان اکثریت در حزب توده و تحمیل انشعاب های متعدد به این سازمان بودند:
"... به دلیل اینکه خودمان را صالح نمیدانستیم، رهبری را تفویض کردیم و گفتیم که رهبران حزبِ توده شایستهترند. من امروز هم از این موضوع دفاع میکنم که اگر فکر درست بوده باشد، آنها آدمهایی بودند که شایستهتر از ما بودند. کیانوری و احسان طبری و غیره و غیره از نظر توانایی رهبری بهتر میتوانستند خط تدوین کنند و پیش ببرند. ما چنین خطی را پیش بردیم و کار دیگری نیز نمیتوانستیم بکنیم..." (۱۷)
"... هیئت سیاسی منحل نشده بود. هیئت سیاسی وجود داشت. ما منحل نکرده بودیم، ولی هییت سیاست طوری بود که از خودش سیاست نداشت. سیاست سیاستِ حزب توده بود. کیانوری میآمد، و در برخی جلسات ما مینشست و صحبت میکرد، و ما هم گوش میدادیم و "به به" میگفتیم. به همدیگر میخندیدیم. تحقیرآمیز بود. واقعاً تحقیرآمیز بود. آن برخوردها خیلی زننده و مشمئزکننده بود..." (۱٨)
ر: رهبری سازمان فداییان اکثریت, به ویژه آقای فرخ نگهدار دست به ترور شخصیت مخالفان خود در بیرون سازمان زدند و اعضاء و هواداران را نیز در این رابطه آلوده کردند. که ترور شخصیت آیت الله شریعتمداری, مهندس مهدی بازرگان, عباس امیرانتظام, عبدالرحمن قاسملو و... نمونه اند, آقای نگهدار حتی رفقای سازمانی اش که با سیاست های اومخالفت می کردند را "مشکوک" و عوامل سیا و اینتلیجت سرویس انگلیس" معرفی می کرد و به حکومت اسلامی برای حذف آنان خط می داد:
"... راه کشتگرها و هلیلرودیها راه وحدت نیست. من در اینجا به یادِ حرفِ امام میافتم که در رابطه با حرفِ بنیصدر و رجوی خائن که گفته بودند: به پاریس رفتهاند که به ایران برگردند میگفت: "اگر میگویید داریم بر میگردیم پس چرا فرار کردید؟ چرا رفتید؟" کشتگرها و هلیلرودیها زیرِ شعارِ وحدت، وحدت را نقض میکنند. راهِ آنها خواست و نیازِ امپریالیسم و عمالِ وی را تأمین میکند..." (۱۹)
نقی حمیدیان از اعضای رهبری سازمان اکثریت در رابطه نقش آقای نگهدار در ترور شخصیت یاران خود در کتاب سفر بر بال های آرزو می نویسد:
"... تعدادی از دوستان، شعبه اقتصاد را به عنوان نقطه مرکزی انشعاب مطرح میکردند. در این مورد فرخ نگهدار بیش از دیگران اصرار میورزید... به زعمِ فرخ، شعبه اقتصاد مشکوک تلقی میشد. دوست اقتصاددانی به نام هلیلرودی عضو این شعبه بود که قبل از انقلاب در کنفدراسیون دانشجویان و محصلانِ ایرانی در خارج کشور فعالیت میکرد. همین امر مستمسکی شد که موضوع به شک و شبهه و ظن و تردید شخصیتی هلیلرودی کشانده شود تا کلِ انشعاب و رهبران و سازمان دهندهگانِ آن در لجن مالیده شوند... فرخ معتقد بود که در اطلاعیه کمیته مرکزی درباره انشعاب باید وابسته بودن و یا مشکوک بودن این شخص (هلیلرودی) با صراحت آورده شود... در این میان متوجه شدم که فرخ گویا برای خوار و خفیف کردنِ انشعاب، دارد دست به هر کاری میزند... در آن زمان در مورد اعضائی که از خارج کشور آمده بودند، ایجاد شبههی امنیتی راحتتر در ذهنِ ساده نیروهای سازمان اثر می کرد. تاثیر غدهی بدخیمِِ پروندهسازیِ تودهایها محصولی جز این نمیتوانست داشته باشد..."
ز: رهبری سازمان فداییان خلق اکثریت, به ویژه آقای نگهدار از سرکوب و اعدام هایی که توسط حکومت اسلامی انجام می شد, نه فقط دفاع که شادمانی می کردند:
"... کریم دستمالچی و احمد جواهریان در راه استثمار، غارت و بردگی خلق های ایران و جهان توسط امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا دست و زبان و گوش و چشم امریکای جنایتکار بودند. آنها در اجرای نقشه های امپریالیسم امریکا و شکست انقلاب خونبار مردم ایران به ناآرامی های سیاسی دامن میزدند، برای گسترش موج خشونت و ترور مزدور اجیر میکردند، مردم را به قیام مسلحانه علیه جمهوری ترغیب میکردند، پشتیبان و همکار دستجات مسلح ضدانقلابی بودند و در رهبری جریانات امریکایی نظیر جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کریم دستمالچی و احمد جواهریان، کوخ نشینان را شادمان و امپریالیسم امریکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کریم دستمالچی و احمد جواهریان مورد پشتیبانی قاطع ماست..." (۲۰)
"... ما رأی دادگاه (عباس امیر انتظام) را تأئید میکنیم و کیفر مربوطه را در خور خیانتهای ارتکاب شده ارزیابی میکنیم. ما قاطعیتی را که در این رأی به کار رفته ارج میهیم و معتقدیم که جرایم بر شمرده از سوی دادگاه نه تنها دلالت بر محکوم بودن امیرانتظام به جرم جاسوسی به نفع اصلی ترین دشمن مردم یعنی امریکا دارد، بلکه نشان دهنده جرائم جنایت باری است که دولت موقت در طی ٩ ماه زمامداری اش علیه انقلاب و مردم ایران مرتکب شده است..." (۲۱)
مهاجرت به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
با آغاز یورش حکومت اسلامی به متحدان خود , یعنی به حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق "اکثریت", کاروان آقای نگهدار و بخش اعظم رهبری و کادرهای سازمان فداییان "اکثریت" از نخستین کاروان های "مهاجر" به کشور برادر بودند. کاروانی که هنوز مرکب قضاوت اش در رابطه با گریز و مهاجرت رهبران مخالف حکومت اسلامی (آقایان مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر) خشک نشده بود. اینان خوش رقصانه فرار بنیصدر و رجوی را همچون فرارِ شاه ایران "تجلی اراده خلقهای ستمدیده ایران و دریوزگی نفرتانگیز از امپریالیسم جهانی" خوانده بودند. روزنامه کار ارگان این سازمان "وقتی مردم ایستادهاند خیانتکاران میگریزند" را تیتر کرد و در رابطه با مصاحبه آقای رجوی و بنی صدر در پاریس نوشت:
"چهره تهوعآورِ ابوالحسن بنیصدر در کنارِ خلبانِ اعلیحضرت همایونی و نگاه مشمئزکنده مسعود رجوی تمام صفحه تلویزیون را پوشانیده بود." (۲۲)
و برای درس آموزی به آنان و مذمت گریز از چنگال خونین حکومت اسلامی نوشت:
"... فدائیان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء میکنند، قهرمانانه سینه سپر میکنند و از اعتقادات انقلابی خود، از ضرورت پشتیبانی از خط امام در برابر امپریالیسم امریکا از ضرورتِ تقویت این جمهوری در برابر ضدِ انقلابِ زخمخورده و از ضرورتِ دفاع از میهن انقلابی خویش مردانه دفاع میکنند. فدایی واقعی کسی است که به هیچ قیمت و به بهای تمام هستی خویش حاضر نیست به ضدانقلاب گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند..." (۲٣)
آقای فرخ نگهدار در مهاجرت به شتاب اش در رابطه با انحلال کامل سازمان فداییان اکثریت در حزب توده ایران نیز افزود و در نشریه کار منتشره در تاشکند نوشت:
"اگر دیروز وحدت حزب توده و سازمان اکثریت امر مهمی بود, امروز به امر فوری بدل شده است" (۲۴)
این "وحدت" با توجه به اعتبار حزب توده در شوروی کمک بزرگی به نیازمندی های مادی اکثریتی ها, که آقای فرخ نگهدار سهم ویژه می بردند نیز داشت (۲۵) ضمن اینکه "... به نظر من حساب فرخ این بود که اکنون که حزب جزب را ضربه زده اند ولی رهبری سازمان از ضربه مصون مانده است فرصت خوبی برای تسخیر حزب است" (۲۶)
آقای نگهدار در هجرت نیز هر هنگام فرصت می یافت کیش شخصیت اش را با تقلید از برادر بزرگتر نشان می داد:
"حدودا" پس از یکسال فرخ از تاشکند عازم مسکو می شود. او در مسکو مشتی مدال های بدلی شوروی را خریده و به عنوان هدیه به کمیته مرکزی به ادرس مجید می فرستد... در تاشکند مجید مدال های درشت را به سینه اعضای هییت سیاسی و مدال های کوجکتر را به سینه اعضای کمیته مرکزی و آخر سر هم مدال درشتی به سینه خود نصب می کند" (۲۷)
فرخ نگهدار در مصاحبه ای با مجله آرش در پاسخ به این سوال که "... انگیزهی شما در مورد ارسال این مدالها چه بوده است؟" نگاه شبان – رمگی اش را در کنار کیش شخصیت اینگونه توضیح می دهد:
"اهمیت این موضوع را که بخواهد در یک مصاحبه مطرح شود متوجه نیستم و این را نیز که چرا فتحاللهزاده این موضوع را نوشته است؟ حالا من مقداری مدال خریدم و فرستادم و یا نخریدم و نفرستادم! این بستگی به ذوق و احساس من در آن لحظه دارد و این که من چه واکنشی داشتم. مثل این که آدم چیزی را از مغازهای میخرد یا نمیخرد! این چیز برای ثبت در تاریخ اصلاً معنیای ندارد! مطابق بودجه یا پولی که تو جیبم بوده هدیهای برای آنها خریدهام و حالا میتوانست کارت پستال باشد یا مدال.
این را هم لازم است توضیح دهم که محرر این جزوه که من او را به اسم "صفر" می شناسم و از اعضای ساده سازمان بوده و هیچگاه کادر نبوده... او تنها کسی ست که از ما جدا شده و به حزب دموکراتیک مردم ایران پیوسته. او البته در آنجا جزو کادرهای اصلی ست" (۲٨)
نگهدار در هجرت نیز دست از ترور شخصیت بر نداشت. برای نمونه او "طوبا", بانوی گرانقدری از فعالین منشبعین ۱۶ آذر را که با دختر ۱٣ ساله اش در فراری هولناک خود را به شوروی رسانده بود "مشکوک" اعلام کرد. (۲۹)
این مهاجرت اما سبب انقلابی ناگهانی و شگرف در تحلیل های آقای نگهدار شد. ایشان در چرخشی که به عقل جن هم نمی رسید, بسیاری از "جنایت کارانی" که خودش و سازمان اش ننگین ترین اهانت ها و اتهام ها نسبت به آن ها روا داشته بودند (٣۰) و خواستار سرکوب آن ها شده بودند را به انقلابیونی بزرگ بدل کردند و فرمان دادند تا از ایثار و ایستادگی شان تجلیل شود:
" ... امروز هم هزاران انقلابی عمر خودرا در سیاه چال های مرتجعین حاکم سپری می کنند. بسیاری از زندانیان سیاسی رژیم شاه امروز یا در زندانهای جمهوری اسلامی اسیرند و یا بدست رژیم جمهوری اسلامی به شهادت رسیده اند. این یکی از سیاه ترین و رسواترین جنایت ها و تبهکاری های حکومت است. ... سعیدسلطانپور (چریک فدایی، هنرمند و شاعر انقلابی)، سیامک اسدیان (چریک فدایی)... نورالدین ریاحی و همسرش (راه کارگر)، چنگیز احمدی و همسرش (راه کارگر)، علی شکوهی (راه کارگر)، علی مهدی زاده (راه کارگر)...، بهروز سلیمانی، محمدعلی پرتوی، شکراله پاک نژاد، موسی خیابانی (مجاهد)، اشرف ربیعی (مجاهد)، محمدرضا ضابطی (مجاهد)، معصومه شادمانی (مجاهد)، حمید جلال زاده (مجاهد)، محمدرضا سعادتی (مجاهد)، قاسم باقرزاه (مجاهد)، فضل اله تدین (مجاهد)، محمد مصباح (مجاهد)، محمدعلی پورمسئله گو (مجاهد)، محمد جباری (مجاهد)، علی اصغر محکمی (مجاهد)، احمد شادبختی (مجاهد)، جواد زنجیره فروش (مجاهد)، حسین جنتی (مجاهد)، حمید خادمی (مجاهد) که از رهبران و مسئولان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، راه کارگر و مجاهدین بودند، از جمله چهره های سرشناس و مبارزی هستند که در سال های اوج خفقان رژیم ستم شاهی علیه دیکتاتوری و امپریالیسم به پا خاستند و با آرمان های خدمت به خلق و تامین بهروزی و سعادت زحمتکشان قدم در راه مبارزه گذاشتند و به باروری و پیشرفت جنبش انقلابی ملی کمک کردند. اکثر این مبارزین در اوائل دهه پنجاه دستگیر شده و تحت شکنجه های شدید دژخیمان قرارگرفتند. این مبارزین راه استقلال و آزادی در بیدادگاههای نظامی با مبارزات و عقاید خود ماهیت ارتجاعی رژیم وابسته به امپریالیسم را برملا کردند." (٣۱)
از دیگر دستاوردهای این مهاجرت تحول عظیم در تحلیل آقای نگهدار از "امام دموکرات انقلابی" و حکومت اسلامی اش بود. چرخشی که سند ارزشمند بیمایگی و فرصت طلبی ست. آقای نگهدار با دجال خواندن "امام خمینی" در بیانیه نوروزی اش خطاب به مردم ایران نوشت:
"... اکنون که رژیم خمینی هر چه بیشتر در بحران فرو می رود اجازه ندهیم گروهی دیگر از مرتجعین از پراکندگی نیروهای خلقی بهره برداری کنند و یکبار دیگر یک حکومت جنایتکار, ضد مردمی, مرتجع , و وابسته را بر خلق ما تحمیل کند. دستجات متعفن شاه پرست, سازشکاران معلوم الحال و خمینی پرستان مرتجع هر یک می کوشند در مسابقه خیانت و جنایت از یک دیگر سبقت بگیرند و...." (٣۲)
ادامه دارد
*********
زیرنویس:
* با سپاسگزاری از مهدی اصلانی که گوشه هایی از اسناد گردآورده اش را در اختیارم گذاشت.
۱- من, نویسنده این مقاله, از آغاز شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران (به سال ۱٣۴۹) هوادار فعال این سازمان بودم. حکایت آشنایی و فعالیت هایم را در رمان "قبیلهء من" آورده ام. تا آذر ماه ۱٣۶۰ به عنوان هوادار فعال در زمینه های پزشکی و انتشاراتی به این سازمان یاری رساندم. به دلیل دوستی ام با هبت معینی (همایون) و ابراهیم شفیعی (منوچهر هلیل رودی) از فعالین انشعاب ۱۶ آذر ماه سال ۶۰ بودم. بعد از این انشعاب مدتی به عنوان عضو سازمان جدا شده (سازمان فداییان خلق ایران) مسولیت هایی نیز پذیرفتم اما پس از چندی از این سازمان نیز جدا شدم. بارها اعلام کرده ام, و باز هم اعلام می کنم که هواداری کوتاه مدتم را از رهبری اکثریت (از اواخر سال ۱٣۵۹ تا ماه ها پیش از انشعاب آذر ماه ۱٣۶۰) لکه ی سیاهی در فعالیت های سی و اندی ساله ی سیاسی و فرهنگی ام می دانم و بابت آن متاسف و شرمسارم.
۲- جمشید طاهری پور (که نفر دوم سازمان فداییان خلق "اکثریت" بود), در کنگره ی اول این سازمان خطای سیاسی حمایت از خط امام, شادمانی از سرکوب و اعدام مخالفان حکومت اسلامی, همکاری اطلاعاتی با این حکومت و ترور شخصیت را محصولِ شرایط روز ارزیابی کرد و خود و سازمانِ اکثریت را فرزند زمانهی خود خواند و گفت: "اولاً قبل از اینکه احساس شرم داشته باشم، در آنجا که موضوع تعهدات ما به نهضت و مردم مطرح است، من نه تنها احساسِ سرافکندگی نمیکنم، بلکه توصیه من به شما این است که سرتان را بالا بگیرید."
در همان کنگره داود، یکی از اعضای قدیمیی اکثریت، و زندانی دو رژیم شاه و خمینی، اما احساس دیگری داشت: "... من در سال ۶۰ دستگیر شدم و به زندان رفتم، وصیتنامهام را برای رفیق (...) فرستادم. در آن وصیتنامه نوشته بودم: که شعارِ من "شکوفایی جمهوری اسلامی" و پیروزی سازمان است. من الان خجالت میکشم. در زندان مرا نه زندانبان قبول داشت (میگفت که سلول های وجودِ تو جاسوسی و کمونیستی است) نه آنهایی که بر "سر موضع" بودند با من غذا میخوردند. من خجالت میکشم. بعد از هفت، هشت ماه نامهای از زندان به جمهوری اسلامی (مقامات زندان) نوشتم، که من چرا باید در زندان باشم؟ من ده پانزده سال سابقه کار دارم. تحصیلات عالی دارم. بگذارید شبها زندانی باشم و روزها کار کنم. به کارخانه رنگرزی رفتم و دستگاهِ رنگرزی را که قبل از انقلاب نصب کرده بودم راه انداختم. من خجالت میکشم. من از زنم، از بچهام، از همه به خاطرِ کارهایم خجالت میکشم...".
٣- نگاه کنید به مصاحبه فرخ نگهدار با صدای امریکا
www.negahdar.net
۴- فرخ نگهدار, آقای خامنهای! فردوستها از شما آریامهر میسازند, تارنمای ایران امروز, ۱۲ ژانویه ۲۰۱۰
www.iran-emrooz.net
۵- برخی از منابع:
- نقی حمیدیان, سفر بر بال های آرزو, انتشارات آرش (سوئد)
- اتابک فتح الله زاده, خانه دایی یوسف, نشر باران, چاپ دوم سال ۲۰۰۲
- مهدی اصلانی, کلاغ و گل سرخ, انتشارات آرش, تابستان ۲۰۰٨
- مسعود نقره کار, قبیله ی من (رمان), نشر نارنجستان (لس انجلس), سال ۲۰۰۵
- عبور از بحران, خاطرات هاشمی رفسنجانی, به کوشش یاسر هاشمی, نشر معارف انقلاب
- علی اکبر شالگونی, آقای نگهدار، اشتباه میکنید، شما هیچ نیاموخته اید! (بخش اول و دوم), سال ۲۰۰۷
www.roshangari.net
- فرخ نگهدار, علی اکبر شالگونی عزیز! جهت اطلاع می نویسم, (بخش ۱ و ۲), سوم ژانویه و چهاردهم مارس ۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, آقای نگهدار توضیح تان روشنگر بود, ۲۶ ژانویه۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, باز هم تحریف تاریخ توسط اکثریت, ۲۲ فوریه ۲۰۰۹, تارنمای روشنگری
- فرخ قهرمانی, عذر بدتر از گناه, نوزده ژانویه سال۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, جرقه ای از دوزخ, بیستم دسامبر سال۲۰۰۶, تارنمای روشنگری
(برای خواندن این مقاله ها به لینک زیر مراجعه کنید:
www.roshangari.net
۶- نقی حمیدیان, سفر بر بال های آرزو , انتشارات آرش (سوئد)
۷- اطلاعیه سازمان چریک های فدایی خلق، ۵ بهمن ۱٣۵٨
٨- "کتابِ کنگره" اول سازمان اکثریت.
۹- مهدی اصلانی, کلاغ و گل سرخ, انتشارات آرش, تابستان ۲۰۰٨
۱۰- فرخ نگهدار, مصاحبه با آرش (پاریس), شماره ۹۷
(به اعتراف هم سازمانی های منصور غبرایی, او خلاف میل باطنی اش به وقت فرستادن اش به اوین, حلقه نامزدی اش را از دست در آورد و رفت و....)/ نگاه کنید به کتاب کنگره اکثریت.
۱۱- کار شماره ۱۱۶ تاریخ دهم تیرماه ۶۰ به مناسبت انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی
۱۲- کار شماره ۱۲۲ مرداد ۱٣۶۰
۱٣- عباس, یکی از شرکت کنندهگان در کنگره, به نقل از اسناد کنگره اول اکثریت
۱۴- همانجا
۱۵- در ارتباط با سیاست تواب سازی که سازمان اکثریت سیاست ارشادی میخواند, کار شماره ١٢٢- ٢١ مرداد ۶۰
۱۶- نشریه ی کار شماره ی ۱۴۷ بهمن ماه ۱٣۶۰
۱۷- مهدی فتاپور، کتاب کنگره ,کنگره ی اولِ اکثریت
۱٨- مجید عبدالرحیمپور، از قدیمیترین اعضای رهبری ی فداییان، از جمله کسانی بود که در آن دوران اصرار بر انحلالِ در حزب توده را داشت. کتاب کنگره, کنگره اول اکثریت.
۱۹- کار اکثریت شماره ۱۴۰ بیست و پنجم آذرماه ۶۰ مصاحبه با فرخ نگهدار
۲۰- "اعدام دو سرمایه دار بزرگ", کار اکثریت, شماره ١١٨ (۲۲ تیر ١٣٦٠).
۲۱- .در راتباط با رای دادگاه امیر انتظام کار شماره ١١٤ ۲۷ خرداد.
۲۲- کار اکثریت, شماره ۱۱٨, ۲۴ تیر ماه ۱٣۶۰ و شماره۱۲۱ , چهارم مرداد ۱٣۶۰
۲٣- همانجا
۲۴ و ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ و ۲۹- - اتابک فتح الله زاده, خانه دایی یوسف, نشر باران, چاپ دوم سال ۲۰۰۲
۲٨- فرخ نگهدار در مصاحبه با آرش (پاریس),
٣۰- "کار" اکثریت, شماره ۱۵۰ (۵ اسفند ١٣٦٠) و کار" اکثریت شماره ۱٣۲ (٢٩مهر ١٣٦٠).
٣۱-. کار اکثریت, شماره ٤ دوره دوم (خرداد ١٣٦٣ ) .
٣۲- پیام نوروزی فرخ نگهدار به مردم ایران ], نوروز ۱٣۶۴ , کار اکثریت , دور دوم ,شماره ۱۴ , فروردین سال ۱٣۶۴
در کشورهایی که جوامع دموکراتیک خوانده می شوند, خطای سیاسی, اجتماعی, خانوادگی و فردی ِ رهبران سیاسی و سیاستمداران جامعه مساله ای پراهمیت و قابل بررسی تلقی می شود و رهبر و سیاستمدار خاطی در مواردی نیز مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد. دلیل چنین حساسیت و سخت گیری ای نیز روشن است, رهبران سیاسی و سیاستمداران, به عنوان بخش مهمی از نخبه گان جامعه نقشی حیاتی در زندگی مردم و آموزش و پرورش سیاسی, فرهنگی و اخلاقی آن ها دارند. در این جوامع در صورت وقوع خطا, و علنی شدن یا علنی کردن آن, در گام نخست رهبر یا سیاستمدار خاطی در برابر مردم نسبت به خطایی که مرتکب شده ابراز شرم ساری و تاسف می کند, از مردم پوزش می خواهد و از کسانی که از خطای رخداده آسیب دیده اند طلب بخشش می کند. اگر چنین رهبر و سیاستمداری از طی چنین مسیری طفره رود حزب سیاسی او و هم حزبی ها و هم سازمانی های اش پا پیش می گذارند و او را وادار به ابراز تاسف و پوزش می کنند, و این ها جدا از افشاگری های مخالفان و یا پیگیری های قانونی در رابطه با رهبر و سیاستمدار مذکور است. به طور معمول چنین رهبران و سیاستمدارانی داوطلبانه و یا تحت فشار یاران و مخالفان و قانون از پست های حساس و اجرایی کنار گذاشته می شوند, و در بهترین حالت به تحلیلگران و گزارشگران سیاسی بدل می شوند. نمونه هایی از این دست رهبران و سیاستمداران نیز وجود داشته اند که شرمساری و تاسف شان آنان را به کام خودکشی کشانده است.
ماجرا اما برای رهبران سیاسی و یا سیاستمداران جوامعی شبیه به جامعه ما فرق می کند, رهبران و سیاستمداران حکومتی هر کاری که دل سنگواره شان بخواهد انجام می دهند, حتی جنایت علیه بشریت, و چون جنایت پاره ای از تفکر و منش آن هاست ابراز تاسف و پشیمانی و پوزشی در کار نیست. اینان به مرجعی پاسخگو نیستند و مورد پیگرد قانونی نیز قرار نمی گیرند. اطرافیان و ارگان های حکومتی نیز با نواله ای از قدرت خفقان می گیرند. این روش و منش در میان رهبران و سیاستمداران احزاب و سازمان های حامی حکومت, و حتی برخی از احزاب و سازمان های مخالف حکومت, و یا احزاب و سازمان هایی که خود را مخالف بخش هایی از سیاست گذاری های حکومت می پندارند, نیز جاری بوده و هست. رهبران و سیاستمداران این دست احزاب و سازمان ها در قبال خطاها معمولا" ابراز تاسف و پشیمانی نمی کنند و با چیزی به نام پوزش خواهی بیگانه اند. تلاش گرایش غالب هم حزبی ها و هم سازمانی ها هم توجیه و سرپوش نهادن بر خطاست. از نمونه های آشکار در جامعه مان در طیف احزاب و سازمان های چپ یا چپ نما, می توان به رهبران حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" اشاره داشت. رهبرانی که نه فقط در رابطه با خطاهای فاجعه آفرین سیاسی و حزبی و سازمانی ابراز تاسف و شرمساری و پشیمانی نکرده اند, بل که بسیاری از آنان هنوز همان سیاست ها و رفتار پیشین را در پوشش و حجابی تازه, حتی در خارج از کشور, تکرارو تبلیغ و ترویج می کنند.
این افراد در گذشته در موقعیت رهبری حزب و سازمان سیاسی مرتکب خطاهایی شده اند که در جوامع دموکراتیک قابل پیگیری قانونی ست, اینان اما حتی امروز نیز با "اتکا به نفسی" کم نظیر و حس خودرهبرپنداری و نشانه های شخصیتی نارسیستیک در راستای تداوم حیات و تقویت حکومت "فاشیستی" اسلامی گام بر می دارند.
در این مقاله به عنوان یک شاهد زنده, و با اتکا به دیگر شواهد و اسناد, به رهبری سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" اشاره خواهم داشت. (۱), به ویژه به نظرات و رفتار سیاسی آقای فرخ نگهدار. ایشان به عنوان دبیر اول سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت" نقشی کلیدی و تاثیرگذارتر ازدیگر اعضای رهبری این سازمان در بروز فجایع داشت و امروز نیز به عنوان عضو فعال و تاثیرگذار اتحاد جمهوریخواهان ایران, مشاور به ظاهر حاشیه نشین سازمان فداییان خلق ایران "اکثریت", و همفکر و مشاور برخی از افراد "اتاق فکر" جنبش سبز در خارج از کشور, آشکارتر از دیگران گذشته اش را تکرار می کند. با این توضیح که امیدوارم به مصداق آنچه در کشورهای دموکراتیک – که امروز ظاهرا" مورد تایید آقای نگهدار هستند – رایج است, این بحث برخوردی شخصی تلقی نشود.
این مقاله چهارپاره است, دوپاره در باره تراژدی, و دو پاره ی دیگر در باره تکرار تراژدی ست.
۱- تراژدی
برای اینکه بتوان رد پای افکار و رفتار گذشته ی آقای نگهدار را در سیاست پردازی های امروزشان, مثل حمایت از طرح هدفمند کردن یارانه ها (٣) و تبلیغ و ترویج احتمال تغییر رفتار خامنه ای (۴) نشان داد, به ناچار به نمونه هایی از سیاست گذاری ها و رفتار سیاسی و سازمانی ایشان در دهه اول حیات حکومت اسلامی اشاره می کنم, نمونه هایی که به وفور و به گونه ای مفصل در کتاب ها, مقاله ها و مصاحبه ها (۵) آورده شده اند.
رهبری سازمان چریک های فدایی خلق ایران را در مقطع انقلاب بهمن در اساس اعضا و هواداران این سازمان که زندانی رژیم شاه بودند, شکل دادند. درکنار فقر تجربه و دانش نظری و سیاسی , و نوع شکل گیری این رهبری که "رابطه" نقشی تعیین کننده در آن داشت, این رهبری از همان آغازشکننده و "مساله دار" بود. آنچه در هنگام نخستین انشعاب در این سازمان, یعنی انشعاب گروه چریک های فدایی خلق ایران (موسوم به گروه اشرف دهقانی), تحت عنوان سلطه "باند دانشکده فنی" و تفکر حزب توده ای بر بخشی از این رهبری به عنوان شایعه مطرح بود, در مقطع انشعاب اقلیت و اکثریت به شکل واقعیتی عیان جلوه کرد. آقای فرخ نگهدار که به هنگام انتخاب ٨ عضو کمیته مرکزی کمترین رای را به دست آورده بود به تدریج بر بستر دگرگونی هایی در رهبری سازمان و قدرت گرفتن "باند دانشکده فنی" به فردی تعیین کننده بدل شد. (۶) روابط خانوادگی و عاطفی ایشان با حزب توده و حمایت حزب توده از او نیز از عوامل تقویت بیشتر موقعیت او شدند. حمایت او و افراد گروه مذکور از حزب توده و سیاست هایی که این حزب دنبال می کرد بتدریج آشکارتر و سرانجام انشعاب اقلیت و اکثریت را سبب شد. پس از این انشعاب نیز, آقای فرخ نگهدار با پشتیبانی کامل حزب توده نقشی کلیدی در سیاست گذاری های سیاسی و سازمانی داشت, و در مقام دبیر اولی, نقش اول بازی می کرد. در رابطه با سیاست گذاری ها (برون و درون سازمان) کارنامه سیاسی ایشان و گروهی که ایشان را همراهی می کردند فهرست وار اینگونه خلاصه می شود:
الف: حمایت از آیت الله خمینی و آنجه که "خط امام" خوانده می شد, "خطی" که آمر و عامل سیاست های مخرب, مرتجعانه و جنایتکارانه در جامعه بود. این تفکر هنگام بیماری قلبی آیت الله خمینی (بهمن ماه سال ۱٣۵٨) در ادبیات اعلامیه رهبری سازمان, که خود را نماینده "کلیه انقلابیون کمونیست و دیگر نیروهای مبارز و ضدِامپریالیست" می پنداشت, جلوه گری کرد:
"خبرِ بیماری آیتالله خمینی مردم میهن ما را در اندوه و تأثرِ عمیق فرو برده است. ... از همین روست که بیماری ایشان به ویژه در شرایطی که مبارزات ضدامپریالیستی تودههای میهن ما اوجِ تازهای گرفته است، موجبِ شادمانی دشمنان خلق ایران و نگرانی مردم میهن ما و کلیه انقلابیون کمونیست و دیگر نیروهای مبارز و ضدِ امپریالیست گردیده است. سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ضمن تأکید بر ضرورتِ وحدتِ همه نیروهای مبارز و ضدِ امپریالیست با انقلابیونِ کمونیست، که تمام توان خود را برای درهمشکستنِ جبهه ضدِخلقی سرمایهدارانِ لیبرال و امپریالیستهای حامی آن به کارگرفتهاند، بهبودی هرچه سریعترِ آیتالله خمینی را آرزو میکند..." (۷)
اماچرخش علنی و ذوب شدن بخشی از رهبری سازمان در "خط امام" با مقاله ای به قلم آقای فرخ نگهدار، در اردیبهشت ماه سال ۱٣۵۹، آغاز شد. این مقاله با عنوانِ "پیرامونِ شعارِ اصلی مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا متحد شویم", در نشریه کار شماره ۵۶ منتشر شد. سپس تر روشن شد که این مقاله به مانند بسیاری از مقاله های دیگر آقای نگهدار از جایی دیگر به عاریت گرفته شده است. امیر ممبینی از رهبران وقتِ فداییان حلق در این مورد گفته است:
"... مقاله توسط صادق (فرخ نگهدار) تنظیم و در اردیبهشت ۵۹ انتشار یافت. برای اولین بار که خواندمش، مثلِ یک روشنفکر احساس کردم که مقالهی خیلی منسجمی است. واکنش من این بود. یک ماه بعد شروع کردم به فکر کردن راجع به موضوع مقاله. چون یک نفر به من گفته بود که این مقاله در فلان شماره "دنیا" هست (در دنیا چاپ شده) و رفیق صادق (فرخ نگهدار) از آنجا آورده. یکی از بچههای رهبری این را گفت. فکر میکنم رفیقِ شهید، رحیم اسداللهی (علی چریک) بود. او مخالف بود. این مسئله در من بیاعتمادی نسبت به این مقاله ایجاد کرد. به عنوانِ یک رهبر به هیچ وجه خِرد لازم با این پدیده از خود نشان ندادم..." (٨)
این ذوب شدگی نه درسیاست که تا حد ذوب شدگی در "ادبیات" کلامی خمینی هم پیش رفت.
"... در غربِ تهران، یکی از اعضای دبیرخانه ی سازمان (اکثریت) در حینِ سازمان دهی برخی از کارهای جاری، در فرازهایی از صحبتهای طولانیاش، چنین گفت:
رفقا ما باید در تبلیغات از ادبیاتی استفاده کنیم که برای تودهها قابلِ فهم باشد، تا از این طریق بتوانیم آنها را سریع جذب شعارهای سازمان کنیم. به قولِ امام اولاً ما نباید از "کید" آمریکا غافل باشیم، دوماً در تبلیغاتمان باید سعی کنیم که در هیچ حالتی آمریکا "منسی" نشود و محور تبلیغیمان آن باشد که آمریکا را در تمامی عرصهها "فَشَل" کنیم." من در موردِ استفاده از ادبیاتِ خرچنگگونه ی خمینی توضیح خواستم... رفیق مان در پاسخ گفت: رفقا میدانید که یکی از رازهای محبوبیتِ امام خمینی کلامِ جادویی و تودهای و استفاده از واژهگان و ادبیاتِ قابلِ فهم برای تودهها است. ما باید از همان واژههایی استفاده کنیم که امام تودهها را مورد خطاب قرار میدهد... (برای نمونه) منظورِ امام از گفتنِ: آمریکا را "فشل" کنیم، یعنی آمریکا را زمین گیر کنیم. مثلِ مَچَل کردن..." این حَد بیبدیل از "تَعَشُق" و ذوب شدن در خطِ امام را نمیتوان نامی جز خودباختهگی بر آن نهاد..." (۹)
این ذوب در ولایت تا حد قربانی کردن یاران در پیشگاه خط امام پیش رفت:
"... یادم می آید به تصمیم رهبری سازمان، زنده یاد رفیق جواد, علیرضا اکبری شاندیز, مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشریه کار و بحث کرد که این اعدام ها به زیان انقلاب است و باید متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوین زنگ زد و نام نویسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبیران سازمان تصمیم گرفتیم مدیرمسئول نشریه، رفیق منصور, محمد رضا غبرابی, که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نویسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفیق منصور، بی هیچ اتهامی گروگان ماند، حتی پس از دستگیری رفیق جواد در کردستان،که اعدامش کردند. رفیق منصور تنها قربانی نبود. در سال های ۶۰ و ۶۱ حدود ۱۲۰ نفر از رفقای ما بدون هیچ اتهام یا پرونده ای، در اینجا و آنجا به جوخه های اعدام یا به چوبه های دار سپرده شدند." (۱۰)
ب : حمایت از حزب توده ایران, و پیشبرد سیاست های این حزب, به ویژه تز "راه رشد غیر سرمایه داری" و دنباله روی از "خط ضد امپریالیستی امام" - که پیشرفت روند اجتماعی را در پیروی از این تز و مبارزه ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری خلاصه می کرد- عوامل بروز فاجعه بودند. با اتکا به این تز آیت الله خمینی, دموکرات انقلابی شد و حکومت اسلامی اش حکومتی که با حمایت اردوگاه سوسالیستی و حزب توده ایران و هم پیمانان اش می توانست جامعه را به آستانه سوسیالیسم برساند. به همین دلیل توده ای ها و اکثریتی های توده ای شده به کارمندان و پشتیبانان حکومت اسلامی آیت الله خمینی بدل شدند تا با حمایت قاطعانه از "اصلاحات" انجام شده توسط این حکومت, به هدف مورد نظر, یعنی همان جامعه سوسیالیستی دست یابند.
ج: بر بستر پذیرش تز فوق, و برای نشان دادن میزان وفاداری به امام ِ دموکرات انقلابی بخشی از رهبری این سازمان, به ویژه آقای نگهدار تلاش کردند اعضاء و هوادران سازمان را به کارمندان دولت و حتی ماموران اطلاعاتی رژیم بدل کنند. بخشی از رهبران این سازمان اعضاء و هواداران را ترغیب می کردند تا ضدانقلابیون (نیروهای مخالف حکومت اسلامی) را لو بدهند. (که البته بسیاری از اعضا و هوادران در برابر چنین دستورالعمل هایی واکنش نشان داده و نمی پذیرفتند. شواهد متعددی دال بر اعتراض اعضاء و هواداران سازمان به خواست این دست از رهبران وجود دارد.) به چند نمونه از دستورالعمل های علنی اکتفا می کنم:
"... فدائیان خلق (اکثریت) استوارتر از همیشه تحتِ رهبری امام خمینی علیه آمریکای جنایتکار قاطعانه میرزمند، این مشتِ محکم ماست بر دهانِ مزدورانِ امپریالیسم. هواداران سازمان همدوش و همراه با دیگر نیروهای مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلامی ایران باید تمام هوشیاری خود را به کار گیرند. حرکات شبکه مزدوران امپریالیسم آمریکا را دقیقا زیر نظر بگیرند و هر اطلاعی از طرحها و نقشههای جنایتکارانه جریانات به دست آوردند فورأ سپاه و سازمان را مطلع سازند" (۱۱)
"... عناصری از گروهکِ امریکایی رنجبران نیز در بسیج عشایری نفوذ دارند که به جز سید حسن خاموشی، سید جمال حیدری (پسر سید نصرالدین حیدری) اسامی بقیه عبارتند از: "..." طبقِ اخبارِ رسیده پس از عزل ِ بنی صدر و تحتِ تعقیب قرارگرفتنِ فرخ سنجابی، وی در خانهی شخصی به نامِ احمد اسدی که از ثروتمندان مشهد میباشد، مخفی شده است. فرخ سنجابی تصمیم دارد که به خارج از کشور فرار کند. همچنین در منزلِ سید حسن خاموشی مشاور سید نصرالدین حیدری افرادی چون خسرو سلیمی، رشید سلیمی اهل کلهر و گورگاه، جهانبخش اکبری، ایرج سنجابی، رضا خان و سلیمان خان بهرامی نماینده سید نصرالدین در بسیج عشایری جلسات توطئه آمیزی علیه انقلاب تشکیل می دهد..." (۱۲)
"... رفقا! من از سنینِ پایین از سال ۵۰ به سازمان پیوستم، هنوز هم هوادارش هستم، ولی از سال ۵۹ این سئوال برای من همیشه طرح بوده است، که چگونه این سازمان به حزب توده پیوست؟ من همان سال ها از سازمان جدا شدم، و هنوز هم این جواب برای من قابل قبول نیست، که رفقا میگویند: ما فرزندانِ زمان هستیم. رفقا! در جنبش به حدکافی آگاهی نسبت به تاریخچه حزب توده وجود داشت، و همچنین در رابطه با ارتجاع هم شناخت عمومی یا همان شناخت عامیانهای که رفیق رحیم (طاهری پور) مطرح میکنند وجود داشت. رهبری ما تا حدِ همکاری و نه دفاع از جمهوری اسلامی، همکاری با جمهوری اسلامی و لو دادن دیگر نیروها پیش رفت، دلیل این ها دیگر نمیتواند فرزندِ زمان بودن و شرایط باشد. (۱٣)
"... ف ب، یکی دیگر از شرکتکننده گان و سخن رانانِ کنگره، که به ظاهر از مسئولینِ شاخهی کرمان بوده است، می گوید, رفقا من هم شرم دارم از اشتباهات خودم. آن چنان مبلغ این جانیها شدم که در خانوادههای مذهبی که خمینی را قبول نداشتند، من مبلغ خمینی بودم. من شرم دارم از مردم.
ف تابان، از کادرهای قدیمی و از مسئولینِ سازمان نیز در همان کنگره همکاری امنیتی با جمهوری ی اسلامی را موردِ پرسش قرار میدهد: موضوع دیگری که بارها مطرح شده است، شایعهی همکاریِ اطلاعاتیِ سازمان ما با جمهوری اسلامی است. من خودم اینجا و آنجا از این مسائل شنیدهام. رفقا! آیا این مسئله وجود داشته؟...". (۱۴)
"... بدون تردید در برابر جنایات جبهه براندازی به سرکردگی امریکا، انقلاب مجاز است که با قاطعیت و بدون تزلزل از خود دفاع کند... سرکوب بدون مماشات جریان های سیاسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم ایران بسته اند و علیه آن مسلحانه دست به جنایت میزنند از ارکان دفاع از انقلاب است. در این هیچ گونه شبهه و تردیدی وجود ندارد و میباید اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی این باور انقلابی مومن و معتقد ساخت..." (۱۵)
" ... ما ابتدا طیِ تماسِ تلفنی با مقاماتِ شهر (آمل) اعلام کردیم و گفتیم رفقای به خدمت رفته و از جبهه برگشته آمادهی گرفتنِ اسلحه هستند، بگذارید در کنارِ برادرانِ سپاه و بسیج مسلحانه عمل کنیم. از ما تشکر کردند. ما فعالانه در سطوحِ گسترده حرکت داشتیم. در تمامیِ محلات و نقاطِ درگیری رفقای ما و حزب در سازماندهیِ کارها نقشِ مهمی داشتند..." (۱۶)
د: آقای فرخ نگهدار (و آقایان جمشید طاهری پور و مهدی فتاپور), از عوامل اصلی انحلال سازمان اکثریت در حزب توده و تحمیل انشعاب های متعدد به این سازمان بودند:
"... به دلیل اینکه خودمان را صالح نمیدانستیم، رهبری را تفویض کردیم و گفتیم که رهبران حزبِ توده شایستهترند. من امروز هم از این موضوع دفاع میکنم که اگر فکر درست بوده باشد، آنها آدمهایی بودند که شایستهتر از ما بودند. کیانوری و احسان طبری و غیره و غیره از نظر توانایی رهبری بهتر میتوانستند خط تدوین کنند و پیش ببرند. ما چنین خطی را پیش بردیم و کار دیگری نیز نمیتوانستیم بکنیم..." (۱۷)
"... هیئت سیاسی منحل نشده بود. هیئت سیاسی وجود داشت. ما منحل نکرده بودیم، ولی هییت سیاست طوری بود که از خودش سیاست نداشت. سیاست سیاستِ حزب توده بود. کیانوری میآمد، و در برخی جلسات ما مینشست و صحبت میکرد، و ما هم گوش میدادیم و "به به" میگفتیم. به همدیگر میخندیدیم. تحقیرآمیز بود. واقعاً تحقیرآمیز بود. آن برخوردها خیلی زننده و مشمئزکننده بود..." (۱٨)
ر: رهبری سازمان فداییان اکثریت, به ویژه آقای فرخ نگهدار دست به ترور شخصیت مخالفان خود در بیرون سازمان زدند و اعضاء و هواداران را نیز در این رابطه آلوده کردند. که ترور شخصیت آیت الله شریعتمداری, مهندس مهدی بازرگان, عباس امیرانتظام, عبدالرحمن قاسملو و... نمونه اند, آقای نگهدار حتی رفقای سازمانی اش که با سیاست های اومخالفت می کردند را "مشکوک" و عوامل سیا و اینتلیجت سرویس انگلیس" معرفی می کرد و به حکومت اسلامی برای حذف آنان خط می داد:
"... راه کشتگرها و هلیلرودیها راه وحدت نیست. من در اینجا به یادِ حرفِ امام میافتم که در رابطه با حرفِ بنیصدر و رجوی خائن که گفته بودند: به پاریس رفتهاند که به ایران برگردند میگفت: "اگر میگویید داریم بر میگردیم پس چرا فرار کردید؟ چرا رفتید؟" کشتگرها و هلیلرودیها زیرِ شعارِ وحدت، وحدت را نقض میکنند. راهِ آنها خواست و نیازِ امپریالیسم و عمالِ وی را تأمین میکند..." (۱۹)
نقی حمیدیان از اعضای رهبری سازمان اکثریت در رابطه نقش آقای نگهدار در ترور شخصیت یاران خود در کتاب سفر بر بال های آرزو می نویسد:
"... تعدادی از دوستان، شعبه اقتصاد را به عنوان نقطه مرکزی انشعاب مطرح میکردند. در این مورد فرخ نگهدار بیش از دیگران اصرار میورزید... به زعمِ فرخ، شعبه اقتصاد مشکوک تلقی میشد. دوست اقتصاددانی به نام هلیلرودی عضو این شعبه بود که قبل از انقلاب در کنفدراسیون دانشجویان و محصلانِ ایرانی در خارج کشور فعالیت میکرد. همین امر مستمسکی شد که موضوع به شک و شبهه و ظن و تردید شخصیتی هلیلرودی کشانده شود تا کلِ انشعاب و رهبران و سازمان دهندهگانِ آن در لجن مالیده شوند... فرخ معتقد بود که در اطلاعیه کمیته مرکزی درباره انشعاب باید وابسته بودن و یا مشکوک بودن این شخص (هلیلرودی) با صراحت آورده شود... در این میان متوجه شدم که فرخ گویا برای خوار و خفیف کردنِ انشعاب، دارد دست به هر کاری میزند... در آن زمان در مورد اعضائی که از خارج کشور آمده بودند، ایجاد شبههی امنیتی راحتتر در ذهنِ ساده نیروهای سازمان اثر می کرد. تاثیر غدهی بدخیمِِ پروندهسازیِ تودهایها محصولی جز این نمیتوانست داشته باشد..."
ز: رهبری سازمان فداییان خلق اکثریت, به ویژه آقای نگهدار از سرکوب و اعدام هایی که توسط حکومت اسلامی انجام می شد, نه فقط دفاع که شادمانی می کردند:
"... کریم دستمالچی و احمد جواهریان در راه استثمار، غارت و بردگی خلق های ایران و جهان توسط امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا دست و زبان و گوش و چشم امریکای جنایتکار بودند. آنها در اجرای نقشه های امپریالیسم امریکا و شکست انقلاب خونبار مردم ایران به ناآرامی های سیاسی دامن میزدند، برای گسترش موج خشونت و ترور مزدور اجیر میکردند، مردم را به قیام مسلحانه علیه جمهوری ترغیب میکردند، پشتیبان و همکار دستجات مسلح ضدانقلابی بودند و در رهبری جریانات امریکایی نظیر جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کریم دستمالچی و احمد جواهریان، کوخ نشینان را شادمان و امپریالیسم امریکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کریم دستمالچی و احمد جواهریان مورد پشتیبانی قاطع ماست..." (۲۰)
"... ما رأی دادگاه (عباس امیر انتظام) را تأئید میکنیم و کیفر مربوطه را در خور خیانتهای ارتکاب شده ارزیابی میکنیم. ما قاطعیتی را که در این رأی به کار رفته ارج میهیم و معتقدیم که جرایم بر شمرده از سوی دادگاه نه تنها دلالت بر محکوم بودن امیرانتظام به جرم جاسوسی به نفع اصلی ترین دشمن مردم یعنی امریکا دارد، بلکه نشان دهنده جرائم جنایت باری است که دولت موقت در طی ٩ ماه زمامداری اش علیه انقلاب و مردم ایران مرتکب شده است..." (۲۱)
مهاجرت به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
با آغاز یورش حکومت اسلامی به متحدان خود , یعنی به حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق "اکثریت", کاروان آقای نگهدار و بخش اعظم رهبری و کادرهای سازمان فداییان "اکثریت" از نخستین کاروان های "مهاجر" به کشور برادر بودند. کاروانی که هنوز مرکب قضاوت اش در رابطه با گریز و مهاجرت رهبران مخالف حکومت اسلامی (آقایان مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر) خشک نشده بود. اینان خوش رقصانه فرار بنیصدر و رجوی را همچون فرارِ شاه ایران "تجلی اراده خلقهای ستمدیده ایران و دریوزگی نفرتانگیز از امپریالیسم جهانی" خوانده بودند. روزنامه کار ارگان این سازمان "وقتی مردم ایستادهاند خیانتکاران میگریزند" را تیتر کرد و در رابطه با مصاحبه آقای رجوی و بنی صدر در پاریس نوشت:
"چهره تهوعآورِ ابوالحسن بنیصدر در کنارِ خلبانِ اعلیحضرت همایونی و نگاه مشمئزکنده مسعود رجوی تمام صفحه تلویزیون را پوشانیده بود." (۲۲)
و برای درس آموزی به آنان و مذمت گریز از چنگال خونین حکومت اسلامی نوشت:
"... فدائیان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء میکنند، قهرمانانه سینه سپر میکنند و از اعتقادات انقلابی خود، از ضرورت پشتیبانی از خط امام در برابر امپریالیسم امریکا از ضرورتِ تقویت این جمهوری در برابر ضدِ انقلابِ زخمخورده و از ضرورتِ دفاع از میهن انقلابی خویش مردانه دفاع میکنند. فدایی واقعی کسی است که به هیچ قیمت و به بهای تمام هستی خویش حاضر نیست به ضدانقلاب گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند..." (۲٣)
آقای فرخ نگهدار در مهاجرت به شتاب اش در رابطه با انحلال کامل سازمان فداییان اکثریت در حزب توده ایران نیز افزود و در نشریه کار منتشره در تاشکند نوشت:
"اگر دیروز وحدت حزب توده و سازمان اکثریت امر مهمی بود, امروز به امر فوری بدل شده است" (۲۴)
این "وحدت" با توجه به اعتبار حزب توده در شوروی کمک بزرگی به نیازمندی های مادی اکثریتی ها, که آقای فرخ نگهدار سهم ویژه می بردند نیز داشت (۲۵) ضمن اینکه "... به نظر من حساب فرخ این بود که اکنون که حزب جزب را ضربه زده اند ولی رهبری سازمان از ضربه مصون مانده است فرصت خوبی برای تسخیر حزب است" (۲۶)
آقای نگهدار در هجرت نیز هر هنگام فرصت می یافت کیش شخصیت اش را با تقلید از برادر بزرگتر نشان می داد:
"حدودا" پس از یکسال فرخ از تاشکند عازم مسکو می شود. او در مسکو مشتی مدال های بدلی شوروی را خریده و به عنوان هدیه به کمیته مرکزی به ادرس مجید می فرستد... در تاشکند مجید مدال های درشت را به سینه اعضای هییت سیاسی و مدال های کوجکتر را به سینه اعضای کمیته مرکزی و آخر سر هم مدال درشتی به سینه خود نصب می کند" (۲۷)
فرخ نگهدار در مصاحبه ای با مجله آرش در پاسخ به این سوال که "... انگیزهی شما در مورد ارسال این مدالها چه بوده است؟" نگاه شبان – رمگی اش را در کنار کیش شخصیت اینگونه توضیح می دهد:
"اهمیت این موضوع را که بخواهد در یک مصاحبه مطرح شود متوجه نیستم و این را نیز که چرا فتحاللهزاده این موضوع را نوشته است؟ حالا من مقداری مدال خریدم و فرستادم و یا نخریدم و نفرستادم! این بستگی به ذوق و احساس من در آن لحظه دارد و این که من چه واکنشی داشتم. مثل این که آدم چیزی را از مغازهای میخرد یا نمیخرد! این چیز برای ثبت در تاریخ اصلاً معنیای ندارد! مطابق بودجه یا پولی که تو جیبم بوده هدیهای برای آنها خریدهام و حالا میتوانست کارت پستال باشد یا مدال.
این را هم لازم است توضیح دهم که محرر این جزوه که من او را به اسم "صفر" می شناسم و از اعضای ساده سازمان بوده و هیچگاه کادر نبوده... او تنها کسی ست که از ما جدا شده و به حزب دموکراتیک مردم ایران پیوسته. او البته در آنجا جزو کادرهای اصلی ست" (۲٨)
نگهدار در هجرت نیز دست از ترور شخصیت بر نداشت. برای نمونه او "طوبا", بانوی گرانقدری از فعالین منشبعین ۱۶ آذر را که با دختر ۱٣ ساله اش در فراری هولناک خود را به شوروی رسانده بود "مشکوک" اعلام کرد. (۲۹)
این مهاجرت اما سبب انقلابی ناگهانی و شگرف در تحلیل های آقای نگهدار شد. ایشان در چرخشی که به عقل جن هم نمی رسید, بسیاری از "جنایت کارانی" که خودش و سازمان اش ننگین ترین اهانت ها و اتهام ها نسبت به آن ها روا داشته بودند (٣۰) و خواستار سرکوب آن ها شده بودند را به انقلابیونی بزرگ بدل کردند و فرمان دادند تا از ایثار و ایستادگی شان تجلیل شود:
" ... امروز هم هزاران انقلابی عمر خودرا در سیاه چال های مرتجعین حاکم سپری می کنند. بسیاری از زندانیان سیاسی رژیم شاه امروز یا در زندانهای جمهوری اسلامی اسیرند و یا بدست رژیم جمهوری اسلامی به شهادت رسیده اند. این یکی از سیاه ترین و رسواترین جنایت ها و تبهکاری های حکومت است. ... سعیدسلطانپور (چریک فدایی، هنرمند و شاعر انقلابی)، سیامک اسدیان (چریک فدایی)... نورالدین ریاحی و همسرش (راه کارگر)، چنگیز احمدی و همسرش (راه کارگر)، علی شکوهی (راه کارگر)، علی مهدی زاده (راه کارگر)...، بهروز سلیمانی، محمدعلی پرتوی، شکراله پاک نژاد، موسی خیابانی (مجاهد)، اشرف ربیعی (مجاهد)، محمدرضا ضابطی (مجاهد)، معصومه شادمانی (مجاهد)، حمید جلال زاده (مجاهد)، محمدرضا سعادتی (مجاهد)، قاسم باقرزاه (مجاهد)، فضل اله تدین (مجاهد)، محمد مصباح (مجاهد)، محمدعلی پورمسئله گو (مجاهد)، محمد جباری (مجاهد)، علی اصغر محکمی (مجاهد)، احمد شادبختی (مجاهد)، جواد زنجیره فروش (مجاهد)، حسین جنتی (مجاهد)، حمید خادمی (مجاهد) که از رهبران و مسئولان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، راه کارگر و مجاهدین بودند، از جمله چهره های سرشناس و مبارزی هستند که در سال های اوج خفقان رژیم ستم شاهی علیه دیکتاتوری و امپریالیسم به پا خاستند و با آرمان های خدمت به خلق و تامین بهروزی و سعادت زحمتکشان قدم در راه مبارزه گذاشتند و به باروری و پیشرفت جنبش انقلابی ملی کمک کردند. اکثر این مبارزین در اوائل دهه پنجاه دستگیر شده و تحت شکنجه های شدید دژخیمان قرارگرفتند. این مبارزین راه استقلال و آزادی در بیدادگاههای نظامی با مبارزات و عقاید خود ماهیت ارتجاعی رژیم وابسته به امپریالیسم را برملا کردند." (٣۱)
از دیگر دستاوردهای این مهاجرت تحول عظیم در تحلیل آقای نگهدار از "امام دموکرات انقلابی" و حکومت اسلامی اش بود. چرخشی که سند ارزشمند بیمایگی و فرصت طلبی ست. آقای نگهدار با دجال خواندن "امام خمینی" در بیانیه نوروزی اش خطاب به مردم ایران نوشت:
"... اکنون که رژیم خمینی هر چه بیشتر در بحران فرو می رود اجازه ندهیم گروهی دیگر از مرتجعین از پراکندگی نیروهای خلقی بهره برداری کنند و یکبار دیگر یک حکومت جنایتکار, ضد مردمی, مرتجع , و وابسته را بر خلق ما تحمیل کند. دستجات متعفن شاه پرست, سازشکاران معلوم الحال و خمینی پرستان مرتجع هر یک می کوشند در مسابقه خیانت و جنایت از یک دیگر سبقت بگیرند و...." (٣۲)
ادامه دارد
*********
زیرنویس:
* با سپاسگزاری از مهدی اصلانی که گوشه هایی از اسناد گردآورده اش را در اختیارم گذاشت.
۱- من, نویسنده این مقاله, از آغاز شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران (به سال ۱٣۴۹) هوادار فعال این سازمان بودم. حکایت آشنایی و فعالیت هایم را در رمان "قبیلهء من" آورده ام. تا آذر ماه ۱٣۶۰ به عنوان هوادار فعال در زمینه های پزشکی و انتشاراتی به این سازمان یاری رساندم. به دلیل دوستی ام با هبت معینی (همایون) و ابراهیم شفیعی (منوچهر هلیل رودی) از فعالین انشعاب ۱۶ آذر ماه سال ۶۰ بودم. بعد از این انشعاب مدتی به عنوان عضو سازمان جدا شده (سازمان فداییان خلق ایران) مسولیت هایی نیز پذیرفتم اما پس از چندی از این سازمان نیز جدا شدم. بارها اعلام کرده ام, و باز هم اعلام می کنم که هواداری کوتاه مدتم را از رهبری اکثریت (از اواخر سال ۱٣۵۹ تا ماه ها پیش از انشعاب آذر ماه ۱٣۶۰) لکه ی سیاهی در فعالیت های سی و اندی ساله ی سیاسی و فرهنگی ام می دانم و بابت آن متاسف و شرمسارم.
۲- جمشید طاهری پور (که نفر دوم سازمان فداییان خلق "اکثریت" بود), در کنگره ی اول این سازمان خطای سیاسی حمایت از خط امام, شادمانی از سرکوب و اعدام مخالفان حکومت اسلامی, همکاری اطلاعاتی با این حکومت و ترور شخصیت را محصولِ شرایط روز ارزیابی کرد و خود و سازمانِ اکثریت را فرزند زمانهی خود خواند و گفت: "اولاً قبل از اینکه احساس شرم داشته باشم، در آنجا که موضوع تعهدات ما به نهضت و مردم مطرح است، من نه تنها احساسِ سرافکندگی نمیکنم، بلکه توصیه من به شما این است که سرتان را بالا بگیرید."
در همان کنگره داود، یکی از اعضای قدیمیی اکثریت، و زندانی دو رژیم شاه و خمینی، اما احساس دیگری داشت: "... من در سال ۶۰ دستگیر شدم و به زندان رفتم، وصیتنامهام را برای رفیق (...) فرستادم. در آن وصیتنامه نوشته بودم: که شعارِ من "شکوفایی جمهوری اسلامی" و پیروزی سازمان است. من الان خجالت میکشم. در زندان مرا نه زندانبان قبول داشت (میگفت که سلول های وجودِ تو جاسوسی و کمونیستی است) نه آنهایی که بر "سر موضع" بودند با من غذا میخوردند. من خجالت میکشم. بعد از هفت، هشت ماه نامهای از زندان به جمهوری اسلامی (مقامات زندان) نوشتم، که من چرا باید در زندان باشم؟ من ده پانزده سال سابقه کار دارم. تحصیلات عالی دارم. بگذارید شبها زندانی باشم و روزها کار کنم. به کارخانه رنگرزی رفتم و دستگاهِ رنگرزی را که قبل از انقلاب نصب کرده بودم راه انداختم. من خجالت میکشم. من از زنم، از بچهام، از همه به خاطرِ کارهایم خجالت میکشم...".
٣- نگاه کنید به مصاحبه فرخ نگهدار با صدای امریکا
www.negahdar.net
۴- فرخ نگهدار, آقای خامنهای! فردوستها از شما آریامهر میسازند, تارنمای ایران امروز, ۱۲ ژانویه ۲۰۱۰
www.iran-emrooz.net
۵- برخی از منابع:
- نقی حمیدیان, سفر بر بال های آرزو, انتشارات آرش (سوئد)
- اتابک فتح الله زاده, خانه دایی یوسف, نشر باران, چاپ دوم سال ۲۰۰۲
- مهدی اصلانی, کلاغ و گل سرخ, انتشارات آرش, تابستان ۲۰۰٨
- مسعود نقره کار, قبیله ی من (رمان), نشر نارنجستان (لس انجلس), سال ۲۰۰۵
- عبور از بحران, خاطرات هاشمی رفسنجانی, به کوشش یاسر هاشمی, نشر معارف انقلاب
- علی اکبر شالگونی, آقای نگهدار، اشتباه میکنید، شما هیچ نیاموخته اید! (بخش اول و دوم), سال ۲۰۰۷
www.roshangari.net
- فرخ نگهدار, علی اکبر شالگونی عزیز! جهت اطلاع می نویسم, (بخش ۱ و ۲), سوم ژانویه و چهاردهم مارس ۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, آقای نگهدار توضیح تان روشنگر بود, ۲۶ ژانویه۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, باز هم تحریف تاریخ توسط اکثریت, ۲۲ فوریه ۲۰۰۹, تارنمای روشنگری
- فرخ قهرمانی, عذر بدتر از گناه, نوزده ژانویه سال۲۰۰۷, تارنمای روشنگری
- علی اکبر شالگونی, جرقه ای از دوزخ, بیستم دسامبر سال۲۰۰۶, تارنمای روشنگری
(برای خواندن این مقاله ها به لینک زیر مراجعه کنید:
www.roshangari.net
۶- نقی حمیدیان, سفر بر بال های آرزو , انتشارات آرش (سوئد)
۷- اطلاعیه سازمان چریک های فدایی خلق، ۵ بهمن ۱٣۵٨
٨- "کتابِ کنگره" اول سازمان اکثریت.
۹- مهدی اصلانی, کلاغ و گل سرخ, انتشارات آرش, تابستان ۲۰۰٨
۱۰- فرخ نگهدار, مصاحبه با آرش (پاریس), شماره ۹۷
(به اعتراف هم سازمانی های منصور غبرایی, او خلاف میل باطنی اش به وقت فرستادن اش به اوین, حلقه نامزدی اش را از دست در آورد و رفت و....)/ نگاه کنید به کتاب کنگره اکثریت.
۱۱- کار شماره ۱۱۶ تاریخ دهم تیرماه ۶۰ به مناسبت انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی
۱۲- کار شماره ۱۲۲ مرداد ۱٣۶۰
۱٣- عباس, یکی از شرکت کنندهگان در کنگره, به نقل از اسناد کنگره اول اکثریت
۱۴- همانجا
۱۵- در ارتباط با سیاست تواب سازی که سازمان اکثریت سیاست ارشادی میخواند, کار شماره ١٢٢- ٢١ مرداد ۶۰
۱۶- نشریه ی کار شماره ی ۱۴۷ بهمن ماه ۱٣۶۰
۱۷- مهدی فتاپور، کتاب کنگره ,کنگره ی اولِ اکثریت
۱٨- مجید عبدالرحیمپور، از قدیمیترین اعضای رهبری ی فداییان، از جمله کسانی بود که در آن دوران اصرار بر انحلالِ در حزب توده را داشت. کتاب کنگره, کنگره اول اکثریت.
۱۹- کار اکثریت شماره ۱۴۰ بیست و پنجم آذرماه ۶۰ مصاحبه با فرخ نگهدار
۲۰- "اعدام دو سرمایه دار بزرگ", کار اکثریت, شماره ١١٨ (۲۲ تیر ١٣٦٠).
۲۱- .در راتباط با رای دادگاه امیر انتظام کار شماره ١١٤ ۲۷ خرداد.
۲۲- کار اکثریت, شماره ۱۱٨, ۲۴ تیر ماه ۱٣۶۰ و شماره۱۲۱ , چهارم مرداد ۱٣۶۰
۲٣- همانجا
۲۴ و ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ و ۲۹- - اتابک فتح الله زاده, خانه دایی یوسف, نشر باران, چاپ دوم سال ۲۰۰۲
۲٨- فرخ نگهدار در مصاحبه با آرش (پاریس),
٣۰- "کار" اکثریت, شماره ۱۵۰ (۵ اسفند ١٣٦٠) و کار" اکثریت شماره ۱٣۲ (٢٩مهر ١٣٦٠).
٣۱-. کار اکثریت, شماره ٤ دوره دوم (خرداد ١٣٦٣ ) .
٣۲- پیام نوروزی فرخ نگهدار به مردم ایران ], نوروز ۱٣۶۴ , کار اکثریت , دور دوم ,شماره ۱۴ , فروردین سال ۱٣۶۴
اخبار روز:
فرخ نگهدار، به دنبال گفتگوهای خود با تلویزیون فارسی آمریکا، حمایت از طرح محمود احمدی نژاد برای غارت مردم ایران زیر عنوان پرطمطراق «طرح ملی»، اکنون مقاله ای نوشته است به نام «آقای خامنهای! فردوستها از شما آریامهر میسازند». همان طور که از نام این مقاله پیداست، تازه بعد از بیست سال، او دل نگران است که آیت اله علی خامنه ای ولی فقیه، گول برخی اطرافیان خود را بخورد و به آریامهر تبدیل شود! او این نگرانی را در مورد سلطانی ابراز می کند که خداوند به نماینده ی او در آسمان تبدیل شده و قدرت و ثروت افسانه ای را در هم آمیخته و بیش از هر کس دیگر از ادامه ی وضعیت موجود سود می برد و برای حفظ آن می کوشد. در نگاه نگهدار اما این سلطان، به «رهبر» شاید بی گناهی تبدیل می شود که خودش خوب است، اگر اطرافیانش بگذارند. خاک پاشیدن به چشم مردم را، فرخ نگهدار از همان تیـتر مقاله ی خود آغاز می کند.
هدف ما در این یادداشت کوتاه، مباحثه با وی در مورد نظراتش نیست. این کار به اندازه ی کافی صورت گرفته و بسیاری دلسوزان به او هشدار داده اند که بیش از این در این مرداب فرو نرود، او اما این راه را انتخاب کرده است، دلیلش هر چه بوده، نتیجه اش این شده است که به جای همنشینی با یاران سابق و مبارزان پاک باخته ی راه ازادی و عدالت، اکنون با کسانی همراه شده است که «جنسی دیگر» دارند. از ان جا که ما نویسندگان این نامه، سال ها به طور مشترک با وی در یک سازمان بوده ایم، او خود را چپ می دانسته است و ما نیز، او هنوز عضو سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) است، و ما نیز، می خواهیم به این وسیله برائت و جدائی خود را از کارنامه ی سیاسی و افکار اخیر او – به خصوص بعد از جنبش سبز - اعلام کنیم و نیز بگوییم سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) باید راهی برای این معضل بیابد.
ما از آقای نگهدار و مواضع وی اعلام برائت می کنیم چون:
در وقتی که دست آقای خامنه ای بیشتر از گذشته، به خون فرزندان آزادی خواه مردم ایران آغشته است و اکثریت ملت ایران او را عامل و آمر اصلی کشتارها و سرکوب جنبش سبز مردم ایران می داند، می کوشد این دست های خونین را در دستکشی سفید پنهان سازد و مسئولیت کشتار مردم و سرکوب جنبش سبز را در میان همگان تقسیم کند.
او می نویسد: «من گناه همه فجایعی که رخ می دهد را تنها بر عهده رهبری نظام نمی گذارم. همه مسوولیم اما هرکس به میزان مسوولیت خویش. »
ما از ایشان می پرسیم: مسئولیت ما در کشتار مردم، در قتل ندا و سهراب و دیگر آزادی خواهان این کشور چه بوده است؟
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
می خواهد مخالفان سیاسی خود را در سرکوب جنبش سبز و کشتار فرزندان آزادیخواه آن شریک جرم نشان دهد و بگوید که «براندازان» - یعنی همه ی کسانی که مثل نگهدار فکر نمی کنند و به جای تلاش برای «تغییر رفتار رهبری» خواهان برکناری وی هستند – در کشاندن این جنبش به خشونت و کشتار مردم – به اندازه ای کمتر یا زیادتر، مقصر بوده اند. او شکایت هر دو را به «رهبر» می برد و خطاب به او می نویسد:
«"سینه چاکان ولایت" از یک سو و "سرنگونی طلبان خشمگین" از سوی دیگر علیه اصلاح طلبی برخاسته اند. هر دو نعره می زنند: "اصلاحات مرد". و این دروغ بزرگی است که تنها ولع قدرت پشتوانه آن است.»
او دروغ های بزرگ می گوید تا بتواند با قربانی کردن همرزمان سابق خود، در نزد «رهبر» اعتباری برای حرف های خود دست و پا کند!
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
در زمانی که بعد از یک سال و نیم جنبش آزادی خواهانه، مردم ایران دشمنان خود و کسانی را که مانع تحقق اهداف آن ها هستند شناخته اند و از جستجوی رای خود به جستجوی سازوکارهایی برآمده اند که رای آن ها را تضمین کند، و در این جستجو به سد «رهبر» و یا همان «ولایت فقیه» برخورده اند، او به هیبت مشاور دلسوز «رهبر» درآمده و می کوشد به او یاد بدهد، چطور عمر رهبری خود را طولانی تر کند.
او می نویسد: «وجدانم گواهی نمی دهد که هرچه طائب ها خواسته اند شما تن داده اید. قابل درک است که جانبداری آشکار شما از یک جناح تا آنجا نبوده است که شما بر حذف آقایان موسوی کروبی و خاتمی و رفسنجانی و پیگرد آنان به مثابه "سران فتنه" مصر باشید.»
با وجدان فرخ نگهدار کاری نداریم اما می دانیم همه ی سیاست او در یک ساله و نیمه ی اخیر این بوده است که علی خامنه ای را از زیر فشار مستقیم جنبش خارج کرده و به مقام رهبری مورد احترام «هر دو جناح» و مردم باز گرداند. در این یک ساله و نیمه «اصلاح طلبان حکومتی» نیز چون نگهدار به چنین صراحت و آشکاری ای سرنوشت خود را با سرنوشت «رهبری» یکی نکرده اند. تشت سیاست تلاش برای طولانی کردن عمر حکومت علی خامنه ای از همان نماز جمعه ی «پرخطایی» که علی خامنه ای دستور آتش به روی مخالفین داد، از بام فرو افتاد. ما خود را در کنار میلیون ها مردمی می بینم که در این یک ساله و نیمه در برابر این دیکتاتور تبه کار ایستاده اند.
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
می خواهد مردم ایران باور کنند که هیچ راهی در برابر آن ها قرار ندارد جز آن که منتظر باشند «رهبر»، رفتار خود را «تغییر» دهد و هر کس را که مثل او فکر نمی کند در زمره ی براندازان و خشونت طلبان معرفی می کند و به این ترتیب امیدها و آگاهی های جوانه زده در میآن مردم در جامعه ی ما را می کشد.
او می نویسد: «خطای دهشتناک آن است که تصور شود طرفداران حکومت با مخالفان هیچ وجه مشترک، هیچ درد مشترک ندارند. این بزرگ ترین دروغ است.»
بزرگترین دروغ این است که کسی تلاش کند مردم را با سرکوب گران خود، با سرکوب کنندگان آزادی، با قاتلان نداها و سهراب ها، به «وجه مشترک» و «درد مشترک»، دعوت کند. آقای نگهدار دروغ می گوید وقتی می نویسد تنها راه اصلاح طلبی باور به تغییر رفتار سلطان مستبد است. او می خواهد مردم ایران را از تغییراتی که برای آن به خیابان آمده اند و مبارزه کرده اند و کشته داده اند، ناامید کند و آن ها را به هم سرنوشت و هم درد بودن با سلطانی جنایت کار متقاعد سازد. در این دنیا تحولات بزرگی صورت گرفته است، نظام های استبدادی بسیاری جای خود را به حکومت های دموکراتیک و یا کمتر استبدادی داده اند، اما کمتر تحولی بوده است که با تغییر رفتار سلاطین دیکتاتور و مستبد صورت گرفته باشد، جنبش های دموکراتیک وقتی پا گرفته اند، در کنار گذاشتن حاکمان جانی و فاسد تردیدی به خود راه نداده اند.
ما از این افکار اعلام برائت می کنیم و ننگ همراهی با آن سیاستی که او می خواهد با برانگیختن همدردی مشترک با علی خامنه ای به عنوان راه اصلاح طلبی به مردم ایران بفروشد را هرگز نخواهیم پذیرفت.
فرخ نگهدار در شکوائیه ی به علی خامنه ای از آینده چنین ابراز نگرانی می کند: «راهی که جمهوری اسلامی می پیماید، هرگاه متوقف نشود "رای من کو" را به شعار مشترک اصول گرایان و اصلاح طلبان، به شعار فراگیر ملی، و جنبش سبز را به جنبشی واقعا همگانی و فراجناحی بدل خواهد کرد.»
فرخ نگهدار تلاش خود را متوقف شدن این راه قرار داده است. او از آقای خامنه ای می خواهد این راه پیموده نشود. ما برعکس خواهیم کوشید، جنبش سبز به جنبشی واقعا همگانی و فراجناحی بدل شود و حقوق مردم ایران را از حکام مستبد باز ستاند. ما همان طور که تاکنون کرده ایم، با جنبش سبز و دموکراتیک مردم ایران خواهیم ماند و برای گسترش این جنبش و رسیدن آن به پیروزی خواهیم کوشید.
هدف ما در این یادداشت کوتاه، مباحثه با وی در مورد نظراتش نیست. این کار به اندازه ی کافی صورت گرفته و بسیاری دلسوزان به او هشدار داده اند که بیش از این در این مرداب فرو نرود، او اما این راه را انتخاب کرده است، دلیلش هر چه بوده، نتیجه اش این شده است که به جای همنشینی با یاران سابق و مبارزان پاک باخته ی راه ازادی و عدالت، اکنون با کسانی همراه شده است که «جنسی دیگر» دارند. از ان جا که ما نویسندگان این نامه، سال ها به طور مشترک با وی در یک سازمان بوده ایم، او خود را چپ می دانسته است و ما نیز، او هنوز عضو سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) است، و ما نیز، می خواهیم به این وسیله برائت و جدائی خود را از کارنامه ی سیاسی و افکار اخیر او – به خصوص بعد از جنبش سبز - اعلام کنیم و نیز بگوییم سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) باید راهی برای این معضل بیابد.
ما از آقای نگهدار و مواضع وی اعلام برائت می کنیم چون:
در وقتی که دست آقای خامنه ای بیشتر از گذشته، به خون فرزندان آزادی خواه مردم ایران آغشته است و اکثریت ملت ایران او را عامل و آمر اصلی کشتارها و سرکوب جنبش سبز مردم ایران می داند، می کوشد این دست های خونین را در دستکشی سفید پنهان سازد و مسئولیت کشتار مردم و سرکوب جنبش سبز را در میان همگان تقسیم کند.
او می نویسد: «من گناه همه فجایعی که رخ می دهد را تنها بر عهده رهبری نظام نمی گذارم. همه مسوولیم اما هرکس به میزان مسوولیت خویش. »
ما از ایشان می پرسیم: مسئولیت ما در کشتار مردم، در قتل ندا و سهراب و دیگر آزادی خواهان این کشور چه بوده است؟
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
می خواهد مخالفان سیاسی خود را در سرکوب جنبش سبز و کشتار فرزندان آزادیخواه آن شریک جرم نشان دهد و بگوید که «براندازان» - یعنی همه ی کسانی که مثل نگهدار فکر نمی کنند و به جای تلاش برای «تغییر رفتار رهبری» خواهان برکناری وی هستند – در کشاندن این جنبش به خشونت و کشتار مردم – به اندازه ای کمتر یا زیادتر، مقصر بوده اند. او شکایت هر دو را به «رهبر» می برد و خطاب به او می نویسد:
«"سینه چاکان ولایت" از یک سو و "سرنگونی طلبان خشمگین" از سوی دیگر علیه اصلاح طلبی برخاسته اند. هر دو نعره می زنند: "اصلاحات مرد". و این دروغ بزرگی است که تنها ولع قدرت پشتوانه آن است.»
او دروغ های بزرگ می گوید تا بتواند با قربانی کردن همرزمان سابق خود، در نزد «رهبر» اعتباری برای حرف های خود دست و پا کند!
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
در زمانی که بعد از یک سال و نیم جنبش آزادی خواهانه، مردم ایران دشمنان خود و کسانی را که مانع تحقق اهداف آن ها هستند شناخته اند و از جستجوی رای خود به جستجوی سازوکارهایی برآمده اند که رای آن ها را تضمین کند، و در این جستجو به سد «رهبر» و یا همان «ولایت فقیه» برخورده اند، او به هیبت مشاور دلسوز «رهبر» درآمده و می کوشد به او یاد بدهد، چطور عمر رهبری خود را طولانی تر کند.
او می نویسد: «وجدانم گواهی نمی دهد که هرچه طائب ها خواسته اند شما تن داده اید. قابل درک است که جانبداری آشکار شما از یک جناح تا آنجا نبوده است که شما بر حذف آقایان موسوی کروبی و خاتمی و رفسنجانی و پیگرد آنان به مثابه "سران فتنه" مصر باشید.»
با وجدان فرخ نگهدار کاری نداریم اما می دانیم همه ی سیاست او در یک ساله و نیمه ی اخیر این بوده است که علی خامنه ای را از زیر فشار مستقیم جنبش خارج کرده و به مقام رهبری مورد احترام «هر دو جناح» و مردم باز گرداند. در این یک ساله و نیمه «اصلاح طلبان حکومتی» نیز چون نگهدار به چنین صراحت و آشکاری ای سرنوشت خود را با سرنوشت «رهبری» یکی نکرده اند. تشت سیاست تلاش برای طولانی کردن عمر حکومت علی خامنه ای از همان نماز جمعه ی «پرخطایی» که علی خامنه ای دستور آتش به روی مخالفین داد، از بام فرو افتاد. ما خود را در کنار میلیون ها مردمی می بینم که در این یک ساله و نیمه در برابر این دیکتاتور تبه کار ایستاده اند.
ما از او اعلام برائت می کنیم چون:
می خواهد مردم ایران باور کنند که هیچ راهی در برابر آن ها قرار ندارد جز آن که منتظر باشند «رهبر»، رفتار خود را «تغییر» دهد و هر کس را که مثل او فکر نمی کند در زمره ی براندازان و خشونت طلبان معرفی می کند و به این ترتیب امیدها و آگاهی های جوانه زده در میآن مردم در جامعه ی ما را می کشد.
او می نویسد: «خطای دهشتناک آن است که تصور شود طرفداران حکومت با مخالفان هیچ وجه مشترک، هیچ درد مشترک ندارند. این بزرگ ترین دروغ است.»
بزرگترین دروغ این است که کسی تلاش کند مردم را با سرکوب گران خود، با سرکوب کنندگان آزادی، با قاتلان نداها و سهراب ها، به «وجه مشترک» و «درد مشترک»، دعوت کند. آقای نگهدار دروغ می گوید وقتی می نویسد تنها راه اصلاح طلبی باور به تغییر رفتار سلطان مستبد است. او می خواهد مردم ایران را از تغییراتی که برای آن به خیابان آمده اند و مبارزه کرده اند و کشته داده اند، ناامید کند و آن ها را به هم سرنوشت و هم درد بودن با سلطانی جنایت کار متقاعد سازد. در این دنیا تحولات بزرگی صورت گرفته است، نظام های استبدادی بسیاری جای خود را به حکومت های دموکراتیک و یا کمتر استبدادی داده اند، اما کمتر تحولی بوده است که با تغییر رفتار سلاطین دیکتاتور و مستبد صورت گرفته باشد، جنبش های دموکراتیک وقتی پا گرفته اند، در کنار گذاشتن حاکمان جانی و فاسد تردیدی به خود راه نداده اند.
ما از این افکار اعلام برائت می کنیم و ننگ همراهی با آن سیاستی که او می خواهد با برانگیختن همدردی مشترک با علی خامنه ای به عنوان راه اصلاح طلبی به مردم ایران بفروشد را هرگز نخواهیم پذیرفت.
فرخ نگهدار در شکوائیه ی به علی خامنه ای از آینده چنین ابراز نگرانی می کند: «راهی که جمهوری اسلامی می پیماید، هرگاه متوقف نشود "رای من کو" را به شعار مشترک اصول گرایان و اصلاح طلبان، به شعار فراگیر ملی، و جنبش سبز را به جنبشی واقعا همگانی و فراجناحی بدل خواهد کرد.»
فرخ نگهدار تلاش خود را متوقف شدن این راه قرار داده است. او از آقای خامنه ای می خواهد این راه پیموده نشود. ما برعکس خواهیم کوشید، جنبش سبز به جنبشی واقعا همگانی و فراجناحی بدل شود و حقوق مردم ایران را از حکام مستبد باز ستاند. ما همان طور که تاکنون کرده ایم، با جنبش سبز و دموکراتیک مردم ایران خواهیم ماند و برای گسترش این جنبش و رسیدن آن به پیروزی خواهیم کوشید.
کرد و شیوههای مبارزه
بخش نخست گفتوگو با بختیار علی، نویسنده و نظریهپرداز کرد
هدایت جان
پس از انقلاب سال ۱۹۹۱ کردستان علیه حکومت بعث به همراه تنی چند از دوستان خود به انتشار مجلهای سیاسی- فرهنگی به نام «آزادی کرد» پرداخت که به شمارهی ششم نرسید. ختیار علی پس از جنگ داخلی ۱۹۹۴ کردستان عراق، میهن خویش را ترک کرد و به آلمان مهاجرت کرد. چندی بعد به همراه برخی از دوستان همفکر و همنظر خود اقدام به انتشار یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین مجلات تاریخ کردستان کرد: مجلهی «رهههند» که با نگاهی ژرف و عمیق به مسایل فکری و سیاسی روز کردستان میپردازد و در نوع خود انقلابی در عرصهی نشر و روزنامهنگاری محسوب میشود.
جدا از نظریهپردازی، وی رماننویس به نام و شایستهای است که بسیاری از رمانهای خود را به زبان کردی منتشر کرده است. از آثار وی میتوان به رمانهای «مرگ دردانهی دوم» (مرگی تاقانهی دووه م)، «غروب پروانه» (ئیواره ی په روانه)، «واپسین انار دنیا» (دواهه مین هه ناری دونیا)، «شهرنوازندگان سپید» (شاری موسیقاره سپییه کان)، «عمویم؛ جمشیدخان» (جه مشیدخانی مامم) و مجموعهی شعر «پرسه در باغهای فردوس» (ئیش کردن له دارستانه کانی فیرده وسدا) و مجموعه گفتارهای «خوینه ری کوشنده» اشاره کرد.
بختیار علی را میتوان یکی از بنامترین نظریهپردازان علوم سیاسی حال حاضر کردستان دانست.
وی در گفتارها و نوشتههای خویش تمام مرزها را شکافته و بهدور از احساس و تعصبات ملی مبادرت به نقد عریان قدرت حاکم میکند.
در این گفتوگو نیز میکوشد با دریافتی نو و تازه از گذشته و در آمیختن مفاهیم جدید و کهنهی موجود در جامعهی سیاسی کردستان دلایل اساسی و بنیادین رشد شیوهای بخصوص از مبارزات در میان کردها را تبیین کند.آنچه در پی میآید از مجموعه گفتوگوهایی در باب شیوههای مبارزه است که با نخبگان کرد و غیر کرد صورت گرفته و به مرور منتشر خواهد شد.
فرایند مبارزات سیاسی و مدنی در کردستان تا چه اندازه ویژگیهای مبارزهای سالم و عقلانی را به خود گرفته است؟
مبارزه همیشه پدیدهای چند بعدی است. یعنی نمیتوان به صورت کلی در مورد مبارزه سخن گفت. وقتی در کردستان از مبارزه دم میزنیم منظورمان مبارزهی سیاسی است. در آغاز ضروری است این کلمه را از این معنای کوچک و محدود که سیاستورزان کرد بدان بخشیدهاند آزاد کنیم. این دیدگاه که مبارزهی سیاسی تنها روش مبارزه یا بهترین و والاترین روش مبارزه است، نتایجی بسیار ناگوار را در تمامی برهههای تاریخی مبارزات ما به بار آورده است.
از آغاز دههی ۱۹۳۰ میلادی تا به امروز، تغییر واژهی مبارزه به واژهای صرفاً سیاسی، دنیای فرهنگ و اندیشهی ما را از بنیان ویران کرده است. مبارزهی واقعی هرگز تنها در یک سطح و در یک جبهه انجام نمیگیرد، بلکه پروسهای پیچیده و چندبعدی است. هرگاه چندبعدی بودن خود را ببازد، دیگر مبارزه نیست و تبدیل به شبحی ترسناک میشود. اصطلاح مبارزه و شرعیت خود ساختهاش، در کردستان نخبهای حاکم و کوتهفکر و کوتاهبین را پرورش داده است؛ نخبهای که برداشتی نادرست از مفاهیم وطن، تعهد، توسعه و آزادی دارد. ما دیگر در قرون ۱۸ و ۱۹ نیستیم که بتوانیم به مبارزه از دیگاهی رمانتیک بنگریم. اگر بنیان مبارزه بر اساس یک دیدگاه شفاف فلسفی نسبت به زندگی، آزادی، سازماندهی اجتماعی و قدرت نباشد، زمینه را برای حکومت نخبگان سنتی و بیسواد فراهم میکند.
در واقع من در کل به خود این مفهوم هم شک دارم. کلمهی مبارزه نزد ما به این معنی است که یک نفر برای کس دیگری تلاش میکند. مبارز سیاسی خود را چنان نشان میدهد انگار به جای همهی مردم مبارزه میکند و در میدان تاریخ نمایندهی همه اقشار جامعه است. با این کار نه تنها مردمان ساده را به حاشیه ی تاریخ بیرون میراند، بلکه زمینه را برای زایش کاراکتری خرافی، سوپرمن و حتی دیکتاتور هم فراهم میکند. واژهی مبارزه به جای اینکه بر انتخاب، باور و آزادی انسان تأکید کند، یعنی در واقع مبارزه، به جای اینکه نتیجهی طبیعی انتخاب آزاد انسان باشد، به صورتی رخ مینماید که انگار نوعی فداکاری است یا دینی است که از سوی شخص مبارز ادا میشود. در واقع «مبارز» به این معنی بهکار میرود که صاحب آن حقوق تاریخی برتری را برای خویش قائل میشود. به همین دلیل من از اساس به دلالتها و نتایج سیاسی این واژه شک دارم. البته این بدان معنی نیست که نباید مبارزه کرد. بلكه بدین معنی است که این کلمه در قرن بیستم، به جای این که آزادی را به ارمغان بیاورد، نوعی نخبهی سیاسی مستبد و دیکتاتور و خودبزرگ بین تولید کرده است. اینجاست که باید این کلمه از تمامی معانی افسانهای و رمانتیک خویش تهی شود. در نهایت باید گفت که مبارزهی سیاسی و اجتماعی ما به بیراهه رفته است و به جای افزودن آزادی، بر میزان آزار، بردگی و اسارت افزوده است.
چرا روش مبارزهی مسلحانه تبدیل به روش اصلی مبارزه شده و این روش تا چه اندازه برای رسیدن به حقوق انسانی مناسب است؟
تاریخ ما ادامهی تاریخ خاورمیانه است. هیچکس نمیتواند با قلاب ماهیگیری به شکار شیر برود. ما در عراق دوران صدام حسین، از تمامی امکانات و ابزار مبارزهی دمکراتیک محروم بودیم. صدام سراسر کردستان را ویران کرد. در چنین شرایطی پناه نبردن به اسلحه حماقت است. انسان گوسفند نیست که اجازه بدهد بیصدا او را به مسلخ ببرند. این برخلاف کرامت انسان است که بیصدا بردگی را بپذیرد. این بردگی سیاه از تاریخ یهودیهاست که در دوران هولوکاست، هیچ دفاعی را از خود بروز ندادند. شاید در نظر من، به عنوان یک شخص، مردن بهتر از پناه بردن به اسلحه باشد، اما هیچ ملتی نمیتواند با این منطق شخصی بیاندیشد. میشود تو بر گونهی راستم سیلی بزنی و من گونهی چپم را جلو بیاورم، اما هیچ ملتی نیست که طرف چپش را بزنی و او طرف راستش را هم بر تو عرضه کند. قرار نیست چیزی که برای افراد، درست و پسندیده است، همیشه به صورت اتوماتیک برای ملتها و گروههای بشری هم پسندیده باشد. ملتهایی که بی صدا تسلیم ژینوساید و نسلکشی شدهاند، به این دلیل نبوده که حاضر بودهاند بمیرند اما دیگری را آزار ندهند، بلکه به این دلیل بوده که در برههای آشفته و ضعیف از تاریخ خویش زیستهاند. در واقع خود را در لحظهای از تاریخ خویش دیدهاند که بیسلاح و بیدفاع بودهاند.
البته غرض از این سخنها، شرعیت دادن به خشونت نیست. بلکه هدف این است که خود را از راهکارهای خرافی دور کنیم. آشکار است که من قسمت اعظم مبارزهی مسلحانهای را که در حال حاضر در میان کردها دیده میشود رد میکنم. مبارزهی مسلحانه با این روشهای کلاسیک، کاملاً کمیک شده و به بنبست رسیده است؛ این که چندنفری سلاح به دوش گرفته و سالی چند بار شلیک میکنند و نام این را مبارزه گذاشتهاند. این مسئله نزد من همیشه به شرایط برههای تاریخی که در آن زندگی میکنیم بستگی دارد. اگر ملتی نتواند در سطح فرهنگی و اجتماعی و با پروژهی سیاسی شفافی به صحنه بیاید، محال است بتواند در این زمانه با چند یگان مسلح از خود دفاع کند. تا امکان اعتصاب و تجمع و سازماندهی جنبش مدنی و به جریان انداختن روشهای آشتیجویانه و غیر خشونتطلب در میان باشد، این نوع روش مبارزه (مسلحانه) هیچ نیست به جز ابزار گروهی ضعیف که میخواهند از راه خشونت جلب توجه کنند. ما نیازمند راه حلهای استراتژیک و پروژههای بزرگتری هستیم. آنچه ما کردها باید به عنوان مبارزه در پیش بگیریم، تنها این نیست که سلاح به دوش گرفته و به کوهستان برویم. برعکس باید تا میتوانیم پایینتر بیاییم و خود را به دیگران عرضه کنیم. آنان را ببینیم و ما را ببینند. سخنانشان را بشنویم و سخنانمان را بشنوند. البته من میدانم همچنان که افرطی کرد داریم، افراطیون فارس، عرب و ترک نیز داریم، اما افراطیون نیز به همهچیز دسترسی ندارند. اینکه سعی کنیم خاورمیانهای را بنیان نهیم که در آن، ملتها، از همدیگر متنفر نباشند، باید هدف پروژهی روشنگرانهی بزرگی در خاورمیانه باشد. من همیشه گفتهام آزادی ما کردها از راه حذف ناسیونالیسم میسر میشود نه تاکید بر ناسیونالیسم.
علاوه بر اینها، ما در برخی از مراحل تاریخ کردستان، روش مبارزهی مسلحانه را انتخاب کردهایم، چون روشی ساده و ناکامل برای دفاع است. احزاب ما توانایی سازماندهی اعتصابهای مدنی و تجمعات بزرگ را ندارند یا نمیتوانند تا آخر این روشهای مبارزه را در پیش گیرند، یا درستتر بگویم نمیخواهند این روشها، به روشهای اصلی مبارزه تبدیل شوند. چون اگر روشهای مدنی مبارزه و روشهای عاری از خشونت به روشهای اصلی مبارزه تبدیل شوند، آنگاه در بطن جامعهی مدنی، یک نیروی عظیم سیاسی جدید سر برمیآورد که اقلیت حزبی و سیاسی کلاسیک را به کلی به حاشیهی تاریخ میراند.
کرد از قرن ۱۹ به بعد نتوانستهاست روشهای مبارزهی خود را نوسازی کند. مانع بزرگ در مقابل این تجدد، این روح کلاسیک مرگبار است که ذهنیت سیاسی ما را احاطه کرده است. مشکل در اینجاست که این ذهنیت سیاسی در خاورمیانه مرتب و مستمر خود را بازتولید میکند. ما در خاورمیانه نمیتوانیم چیزها را تفکیک کنیم. تاریخ پنجاهسال گذشتهی خاورمیانه تاریخی یکسان است. بدین معنی که آن ذهنیت سیاسی که تولید خشونت میکند، حالتی سراسری است. ذهنیتی که در احزاب کرد ذهنیت مسلط است، در میان فرماندهان سپاه در ایران نیز مسلط است. این ذهنیت به همان شیوه در صدام حسین و روح بعثیها و در ترکها و ژنرالهایشان نیز وجود دارد. این خشونت از هر طرف تولید میشود. بیگمان در سطح محلی دلایل داخلی و فاکتورهای موقت، آن را بازتولید میکنند، اما خشونت در خاورمیانه به صورت کلی یک زنجیرهی متصل به هم است. از خشونت وهابیها گرفته تا خشونت ارتش ترک علیه کردها، زنجیرهای کلی و شبکهای بزرگ وجود دارد که تمامی این پدیدهها را به هم ربط میدهد. با این وجود مشکل بتوان خشونت کردی را از زمینهی خاورمیانهای آن جدا کرد. نقش این فاکتور کلی در تاریخ کرد، کمتر از نقش فاکتورهای داخلی نیست. ما تنها در سطح داخلی و با تغییر اخلاق سیاسی خویش نمیتوانیم از این شبکه خارج شویم. عدم خشونت مستلزم گشایشی بزرگ به روی یکدیگر است. تاکنون آگاهی اخلاقی ملتهای بزرگ منطقهی خاورمیانه، یعنی ملتهای ترک، فارس و عرب به سطحی از رشد نرسیده است که مسئلهی خشونت سیاسی علیه ملتهای کوچکتر و اقوام را جدی بگیرد.
مسئلهی تغییر روش مبارزهی کرد، از یک سو مرتبط با تغییر و نوسازی ذهنیت سیاسی کرد است و از سوی دیگر به یک تحول اخلاقی عمیق در تمامی خاورمیانه بستگی دارد. پناه نبردن به اسلحه در خاورمیانه باید به میثاقی بینالمللی در میان تمامی ملل منطقه تبدیل شده و نمایندگان سیاسی آنها باید ضامن این میثاق باشند. در اروپا تا زمانی که تمامی ملتها به این نتیجه نرسیدند که باید سلاح را کنار بگذارند، خون در تمامی تاریخشان موج میزد، اما در شرایطی که هنوز در خاورمیانه سیاستمداران بزرگی وجود دارند که فکر میکنند ملتی به نام کرد وجود ندارد، در چنین فضایی، وقوع جنگ و درگیری بین نیروهای مسلح امری حتمی است. البته اگر احتمال راه حل دمکراتیک و پارلمانی و رفراندمی در میان باشد، پناه بردن به اسلحه بی معنی است، اما در خاورمیانهای که تاریخ آن از تاریخ دیکتاتوری جدا نمیشود، آدمی نباید تنها از جلادها هراس داشته باشد. بلکه باید به همان میزان از قربانیان نیز ترسید. مشکل بزرگ دیکتاتوری این است که در بین قربانیان نیز سیاهترین اردهی انتقام را خلق میکند. دوران سیاه عراق بعد از صدام، درسی تاریخی برای تمامی کسانی است که میخواهند بدانند دیکتاتوری چگونه ذهنیت و اخلاق انسانهای کوچک را هم از درون ویران میکند و آنها را به مخلوقاتی جنگ طلب بدل میسازد.
آیا اسلحه راهکار یا به عبارتی ابزاری درست است. آیا میتوان از راه اسلحه به هدفی درست رسید؟
در جنگ، با اخلاق و بیاخلاق، خوب یا بد، وجود نخواهد داشت. بلکه آنچه وجود دارد مرده یا زنده و برنده یا بازنده است. توخولسکی، جملهی مشهوری دارد که میگوید: «سربازها همه آدمکش هستند.» بهخاطر این جمله نازیها ناشر کتابهای توخولسکی را به دادگاه کشاندند. من به این جمله خیلی اعتقاد دارم. نباید فراموش کنیم که ایدهآلها و ارزشهای والا و اخلاق انساندوستی، مهمانانی همیشگی در تاریخ نیستند. تاریخ مثل ادبیات نیست. در ادبیات فرشته بیشتر از جلاد جای خواهد داشت، اما در تاریخ برعکس ادبیات، جلادان بیش از فرشتگان حضور دارند. در تاریخ سیاسی بشریت فرشتهای نمیبینم. در بهترین حالت انسانهایی را میبینم که خواستهاند تبدیل به جلاد نشوند.
مشکل از اصطلاحی شروع میشود که جنابعالی به کار بردید. هدف درست ... در طول تاریخ تمامی شخصیتها فکر میکردهاند که اهدافی درست و بزرگ داشتهاند. در تمام تاریخ کسی را نمییابید که ادعا کند برای هدفی نادرست میجنگد. همین «درستی» است که تبدیل به بهانهای برای خشونت میشود. به سلاحی برای کشتن و ویرانی تبدیل میشود، اما واقعیت این است که در سیاست تنها هدف وجود دارد، هدف درست وجود ندارد. هیچکس در سیاست هدف درستی ندارد. از حضرت پاپ گرفته تا جناب دالایی لاما. در جهان مجموعهای از مسایل و کاستیها وجود دارد اما انسان نمیتواند با اخلاقی فرشتهگونه برای حل این مشکلات اقدام کند. وقتی انسان برای حل این مشکلات به جنگ پناه برد، زان پس جنگ افسارش را در دست میگیرد؛ اهداف جنگ هدایتش میکنند؛ ارادهی غلبه و بالادست شدن او را پیش میبرد. به همین دلیل من جزو کسانی هستم که معتقد به وجود اختلافی اساسی بین اخلاق و سیاست هستند. هیچ سیاستمداری نمیتواند با منطق شرطهای اخلاقیای که من بدانها اعتقاد دارم، هیچ جنگی را ببرد. سیاسی شدن یک شخص یعنی او جنگی دارد که باید در آن پیروز شود.
میخواهم بگویم هرقدر هم که اهداف متعالی باشند، بعید است که راهکارها اینگونه باشند. هدفها ارزشمند باشند یا نه، همیشه در نهایت با خونریزی به پایان میرسند. شاعران، فلاسفه و پیامبران میتوانند به انسان بگویند نکش. میتوانند بگویند همسایهات را مثل خودت دوست داشته باش، اما سیاسیون نمیتوانند چنین بگویند. اینجاست که اهداف متعالی نیز آدمکشان خود را دارند. سیاست در هر جبههای که باشد اخلاق خودش را دارد که با انتظارات ما از اخلاق فرق دارد. به همین دلیل سیاست همیشه مملو از اتفاقهایی است که در خیال و انتظارات ما نمیگنجد. ما را دچار تعجب، شوک و هراسی بزرگ میکند. خلاصه بگویم به اعتقاد من سیاست به عنوان یک بازی، همیشه در حالت اضطراری به سر برده و میبرد. از نظر من حالت اضطراری نهاد و گوهر کل این بازی است. به همین دلیل هنگامی که نویسندگان و فیلسوفان از عدالت صحبت میکنند باید به دقت گوش فرا دهیم، اما هنگامی که سیاسیون از عدالت دم میزنند باید خیلی بترسیم.
متهم به قتل: دختر دانش آموز شانزده ساله
اخبار روز
مردی در شیراز به قتل می رسد. جسد او را در خانه اش پیدا می کنند.
نکته مهم: مرد مقتول مسئول روابط عمومی دادگستری شیراز بوده است.
پرسش مهم: آیا با توجه به اینکه قضات دادگستری شیراز همه مقتول را می شناخته و همکار او بوده اند، می توان انتظار داشت که متهم به قتل محاکمه عادلانه ای در دادگستری شیراز داشته باشد؟
در طول یک جلسه دادگاه شتابزده یک دختردانش آموز دبیرستانی ۱۶ ساله متهم به قتل شناخته شده و حکم اعدام وی صادر شده و سپس به تایید دیوان عالی کشور نیز می رسد. اکنون هر آن ممکن است که حکم اعدام این دختر اجرا شود.
فاطمه سالبِهی - متولد آبان ماه ۱٣۷۰ - متهم به قتل حامد صادقی و مجرم شناخته شده است. فاطمه در سال ۱٣٨۶، یعنی در سن شانزده سالگی، به عقد حامد صادقی در می آید. حامد حدود سی سال سن داشته، یعنی سن او تقریبا دو برابر سن فاطمه بوده است. فاطمه و حامد خویشاوندی دوری داشته و همدیگر را تا پیش از ازدواج هرگز ندیده و نمی شناخته اند. مادر حامد به خواستگاری فاطمه می آید و فاطمه به ازدواج حامد داده می شود.
در یکی از روزهای خرداد ۱٣٨۷، جسد حامد صادقی در محل سکونت او پیدا می شود. آن روز فاطمه مثل هر روز به دبیرستان رفته بوده تا درس بخواند و امتحان بدهد. از آنجایی که جسد در محل سکونت مقتول یافت شده، همسر او به اتهام قتل دستگیر و زندانی می شود.
فاطمه در بازجویی های اولیه – که مثل همه بازجویی های رایج در ایران بدون حضور وکیل انجام می گیرد – حرف های ضد و نقیضی می زند، از یک سو به ارتکاب قتل اعتراف می کند و از سوی دیگر از دو نفر صحبت می کند که وارد منزل او شده و شوهرش را به قتل رسانده اند.
با توجه به فشارهایی که در طول دوران بازجویی روی فرد متهم وارد می آید، و با توجه به اینکه فاطمه یک دختر مدرسه ای شانزده ساله بوده است، روشن نیست که آن بخش از حرف های او که اشاره به ارتکاب قتل دارد تا چه حد به واقعیت نزدیک است و تا چه حد به خاطر رهایی از فشار بازجویی بوده است.
فاطمه در دادگاه به قتل اعتراف نمی کند. به هر حال شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را محکوم به اعدام می کند. حکم فاطمه در دیوانعالی کشور نیز تایید شده و هر آن ممکن است که اجرا شود.
دادگستری شیراز این حقیقت را که متهم به قتل یک نوجوان زیر۱٨ سال بوده در نظر نمی گیرد و برخلاف استانداردهای بین المللی حقوق بشر و تعهدات دولت ایران بدانها وی را محکوم به اعدام می نماید. ایران از نظر قانونی عضو میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون حقوق کودک است و از این رو موظف است که قانون منع اعدام کودکان مجرم را رعایت نماید. این دو پیمان نامه به روشنی مجازات مرگ را در مورد افرادی که در زمان ارتکاب جرم کمتر از ۱٨ سال دارند منع می کند.
رعایت بیطرفی در دادگاه دارای اهمیت است. هفته گذشته در امریکا مردی به سوی یک نماینده مجلس و همراهان او در یک مکان عمومی تیراندازی کرد، شش نفر را به قتل رساند و حدود بیست نفر را زخمی کرد. ابعاد فاجعه به قدری گسترده شده و احساسات عمومی را جریحه دار کرد که رئیس جمهور امریکا در مراسم یادبود درگذشتگان شرکت و سخنرانی کرد. جالب توجه اینکه صحبت از این می رود که محاکمه این فرد در شهر دیگری دور از محل ارتکاب جرم انجام گردد چرا که احتمال می رود در همان شهر از محاکمه عادلانه ای برخوردار نشود.
فاطمه سالبهی توسط همکاران شوهر مقتول خویش مورد محاکمه قرار گرفته و به اعدام محکوم شده است، یعنی توسط کسانی که سالها حامد صادقی را از نزدیک می شناخته و با او کار کرده بودند. می توان بروشنی دید که این افراد حتی تلاشی برای رعایت ضوابط حقوقی به منظور اجرای محاکمه بیطرف و عادلانه انجام نداده و یک کودک مجرم را به مرگ محکوم کرده اند.
اگر این دختر نوجوان در سن شانزده سالگی مانند یک قاتل خونسرد شوهر خود را به قتل رسانده و جسد او را در خانه رها کرده و مثل هر روز به مدرسه می رود، باید مورد معاینه وضعیت روانی قرار گیرد و ابتدا از نظر سلامت روانی ارزیابی شود. در صورتی که روشن شود که مشکل روانی وجود داشته، قاتل به خاطر وضعیت روانی اعدام نمی گردد.
بسیار پرسش برانگیز است که دادگاه در یک جلسه دو ساعته دختر شانزده ساله ای را محکوم به اعدام نموده است. چرا تلاشی برای شکافتن جزئیات پرونده انجام نگرفته است؟ چرا در دادگاه کسی از فاطمه دلیل کشتن شوهرش را نپرسیده است؟ آیا رابطه مقامات دادگاه با مقتول بیشتر از زندگی این دختر ارزش داشته است؟ آیا قضات دادگاه در پی انتقام جویی از قاتل همکار خود بوده اند؟
ازدواج دختران زیر ۱٨ سال ادامه دارد. در حقیقت به ازدواج دادن دختران از سنین پائین ۹ و ۱۰ سالگی آغاز می شود. پدیده ی «به ازدواج دادن دختران» و خشونت های پنهانی که بر تن و روان دخترکان می رود، هرگز صدایی نمی یابد. این قربانیان خردسال و نوجوان، تجاوزهای شبانه ی مردان بزرگسال و مسن و خشونت های جنسی و جسمانی را در سکوت تحمل می کنند. اما گاه فوران واکنش برخی از آنان را به صورت فاجعه شوهرکشی می بینیم که متاسفانه به اندازه ای رواج یافته که اکنون به عنوان پدیده ای اجتماعی تلقی می شود.
آیا این دختربچه هایی که تنها پناه شان، یعنی پدرومادرشان، آنها را در معامله ای به ازدواج می دهند، و در خانه شوهر مورد تجاوزهای مکرر قرار می گیرند، و هیچ پناهی در جامعه نمی یابند، خود قربانی نیستند، قربانیانی که گاه از فرط استیصال و درماندگی خود دست به خشونت می زنند؟
بسیاری از این دخترانی که به ازدواج داده می شوند، همه خشونت ها و سختی های رابطه ناخواسته را تحمل می کنند و بچه دار می شوند و به زندگی مشترک خود ادامه می دهند ولی چه بسا تا آخر زندگی خویش از رابطه جنسی جز نفرت و بیزاری خاطره ای ندارند. برخی خودکشی می کنند، برخی به شیوه فجیع خودسوزی به زندگی خود پایان می دهند، و برخی هم جنایت شوهرکشی را برمی گزینند.
جامعه می بیند که بسیاری از این قربانیان خاموش دست به جنایت می زنند و شوهران خود را به طرز فجیعی می کشند، و هنوز گامی در یاری و حمایت از این قربانیان و پیشگیری از فاجعه برداشته نمی شود. دختری که هنوز حق انتخاب سیاسی و اجتماعی ندارد، حق رای ندارد، حق داشتن گواهینامه رانندگی ندارد، حق انتخاب فردی و ازدواج به میل خویش را ندارد، چرا به ازدواج داده می شود؟
افزایش سن ازدواج دختران به ۱٨ سال، منع ازدواج های اجباری، و دادن حق طلاق به زنان گام بسیار مهم و موثری در پیشگیری از فاجعه شوهرکشی خواهد بود.
برای نجات جان فاطمه از اعدام چه می توان کرد؟
در وضعیت کنونی متاسفانه خانواده فاطمه تلاش جدی برای نجات جان وی انجام نمی دهند و سرنوشت او را محتوم فرض می کنند. ولی آیا می توان ساکت نشست و سرنوشت فاطمه نوزده ساله را که هیچ حامی و پشتبانی ندارد به طناب دار سپرد؟ خیر!
ما به کمک هم می توانیم به سهم خود گامی در تلاش برای نجات جان فاطمه از چوبه دار برداریم. اگر فقط چندصدتن از ما هر یک چند دقیقه وقت گذاشته و با مسئولین قضائی تماس بگیریم، می توان امید داشت که فاطمه از مرگ نجات یابد و در سکوت ما بیصدا قربانی قتلی به نام اعدام نشود.
آدرس تماس برخی از مسئولین دادگستری شیراز در تارنمای www.dadfars.ir آمده است.
شماره تلفن تماس با رئیس دادگستری شیراز:
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۵
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۶
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۷
شماره نمابر (فاکس)
+۹٨-۷۱۱-۲۲۴۲۲٣٨
شماره تلفن دفتر اجرای احکام
+۹٨-۷۱۱-۲۲۷٣۴٣۱
واقعیت این است که ما امکان تماس با مقامات قضائی را داریم، و فاطمه ندارد!
تجربه من از تماس های تلفنی این است که برخورد مسئولین دادگستری شیراز خوب است، ولی ادعا می کنند که قانون دست آنها را بسته است. اما همیشه وقتی که فشار افکار عمومی به اندازه کافی باشد، معمولا یک راه قانونی هم برای نجات جان فرد محکوم به اعدام یافت می شود. در مورد فاطمه می توان با استناد به اینکه:
یک - سن او در هنگام ارتکاب جرم زیر ۱٨ سال بوده، و
دو- دولت ایران با امضای کنوانسیون حقوق کودک و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی متعهد شده است که کسی را به خاطر ارتکاب جرم پیش از ۱٨ سالگی اعدام نکند،
درخواست نمود که وی اعدام نشود.
نکته مهم: مرد مقتول مسئول روابط عمومی دادگستری شیراز بوده است.
پرسش مهم: آیا با توجه به اینکه قضات دادگستری شیراز همه مقتول را می شناخته و همکار او بوده اند، می توان انتظار داشت که متهم به قتل محاکمه عادلانه ای در دادگستری شیراز داشته باشد؟
در طول یک جلسه دادگاه شتابزده یک دختردانش آموز دبیرستانی ۱۶ ساله متهم به قتل شناخته شده و حکم اعدام وی صادر شده و سپس به تایید دیوان عالی کشور نیز می رسد. اکنون هر آن ممکن است که حکم اعدام این دختر اجرا شود.
فاطمه سالبِهی - متولد آبان ماه ۱٣۷۰ - متهم به قتل حامد صادقی و مجرم شناخته شده است. فاطمه در سال ۱٣٨۶، یعنی در سن شانزده سالگی، به عقد حامد صادقی در می آید. حامد حدود سی سال سن داشته، یعنی سن او تقریبا دو برابر سن فاطمه بوده است. فاطمه و حامد خویشاوندی دوری داشته و همدیگر را تا پیش از ازدواج هرگز ندیده و نمی شناخته اند. مادر حامد به خواستگاری فاطمه می آید و فاطمه به ازدواج حامد داده می شود.
در یکی از روزهای خرداد ۱٣٨۷، جسد حامد صادقی در محل سکونت او پیدا می شود. آن روز فاطمه مثل هر روز به دبیرستان رفته بوده تا درس بخواند و امتحان بدهد. از آنجایی که جسد در محل سکونت مقتول یافت شده، همسر او به اتهام قتل دستگیر و زندانی می شود.
فاطمه در بازجویی های اولیه – که مثل همه بازجویی های رایج در ایران بدون حضور وکیل انجام می گیرد – حرف های ضد و نقیضی می زند، از یک سو به ارتکاب قتل اعتراف می کند و از سوی دیگر از دو نفر صحبت می کند که وارد منزل او شده و شوهرش را به قتل رسانده اند.
با توجه به فشارهایی که در طول دوران بازجویی روی فرد متهم وارد می آید، و با توجه به اینکه فاطمه یک دختر مدرسه ای شانزده ساله بوده است، روشن نیست که آن بخش از حرف های او که اشاره به ارتکاب قتل دارد تا چه حد به واقعیت نزدیک است و تا چه حد به خاطر رهایی از فشار بازجویی بوده است.
فاطمه در دادگاه به قتل اعتراف نمی کند. به هر حال شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را محکوم به اعدام می کند. حکم فاطمه در دیوانعالی کشور نیز تایید شده و هر آن ممکن است که اجرا شود.
دادگستری شیراز این حقیقت را که متهم به قتل یک نوجوان زیر۱٨ سال بوده در نظر نمی گیرد و برخلاف استانداردهای بین المللی حقوق بشر و تعهدات دولت ایران بدانها وی را محکوم به اعدام می نماید. ایران از نظر قانونی عضو میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون حقوق کودک است و از این رو موظف است که قانون منع اعدام کودکان مجرم را رعایت نماید. این دو پیمان نامه به روشنی مجازات مرگ را در مورد افرادی که در زمان ارتکاب جرم کمتر از ۱٨ سال دارند منع می کند.
رعایت بیطرفی در دادگاه دارای اهمیت است. هفته گذشته در امریکا مردی به سوی یک نماینده مجلس و همراهان او در یک مکان عمومی تیراندازی کرد، شش نفر را به قتل رساند و حدود بیست نفر را زخمی کرد. ابعاد فاجعه به قدری گسترده شده و احساسات عمومی را جریحه دار کرد که رئیس جمهور امریکا در مراسم یادبود درگذشتگان شرکت و سخنرانی کرد. جالب توجه اینکه صحبت از این می رود که محاکمه این فرد در شهر دیگری دور از محل ارتکاب جرم انجام گردد چرا که احتمال می رود در همان شهر از محاکمه عادلانه ای برخوردار نشود.
فاطمه سالبهی توسط همکاران شوهر مقتول خویش مورد محاکمه قرار گرفته و به اعدام محکوم شده است، یعنی توسط کسانی که سالها حامد صادقی را از نزدیک می شناخته و با او کار کرده بودند. می توان بروشنی دید که این افراد حتی تلاشی برای رعایت ضوابط حقوقی به منظور اجرای محاکمه بیطرف و عادلانه انجام نداده و یک کودک مجرم را به مرگ محکوم کرده اند.
اگر این دختر نوجوان در سن شانزده سالگی مانند یک قاتل خونسرد شوهر خود را به قتل رسانده و جسد او را در خانه رها کرده و مثل هر روز به مدرسه می رود، باید مورد معاینه وضعیت روانی قرار گیرد و ابتدا از نظر سلامت روانی ارزیابی شود. در صورتی که روشن شود که مشکل روانی وجود داشته، قاتل به خاطر وضعیت روانی اعدام نمی گردد.
بسیار پرسش برانگیز است که دادگاه در یک جلسه دو ساعته دختر شانزده ساله ای را محکوم به اعدام نموده است. چرا تلاشی برای شکافتن جزئیات پرونده انجام نگرفته است؟ چرا در دادگاه کسی از فاطمه دلیل کشتن شوهرش را نپرسیده است؟ آیا رابطه مقامات دادگاه با مقتول بیشتر از زندگی این دختر ارزش داشته است؟ آیا قضات دادگاه در پی انتقام جویی از قاتل همکار خود بوده اند؟
ازدواج دختران زیر ۱٨ سال ادامه دارد. در حقیقت به ازدواج دادن دختران از سنین پائین ۹ و ۱۰ سالگی آغاز می شود. پدیده ی «به ازدواج دادن دختران» و خشونت های پنهانی که بر تن و روان دخترکان می رود، هرگز صدایی نمی یابد. این قربانیان خردسال و نوجوان، تجاوزهای شبانه ی مردان بزرگسال و مسن و خشونت های جنسی و جسمانی را در سکوت تحمل می کنند. اما گاه فوران واکنش برخی از آنان را به صورت فاجعه شوهرکشی می بینیم که متاسفانه به اندازه ای رواج یافته که اکنون به عنوان پدیده ای اجتماعی تلقی می شود.
آیا این دختربچه هایی که تنها پناه شان، یعنی پدرومادرشان، آنها را در معامله ای به ازدواج می دهند، و در خانه شوهر مورد تجاوزهای مکرر قرار می گیرند، و هیچ پناهی در جامعه نمی یابند، خود قربانی نیستند، قربانیانی که گاه از فرط استیصال و درماندگی خود دست به خشونت می زنند؟
بسیاری از این دخترانی که به ازدواج داده می شوند، همه خشونت ها و سختی های رابطه ناخواسته را تحمل می کنند و بچه دار می شوند و به زندگی مشترک خود ادامه می دهند ولی چه بسا تا آخر زندگی خویش از رابطه جنسی جز نفرت و بیزاری خاطره ای ندارند. برخی خودکشی می کنند، برخی به شیوه فجیع خودسوزی به زندگی خود پایان می دهند، و برخی هم جنایت شوهرکشی را برمی گزینند.
جامعه می بیند که بسیاری از این قربانیان خاموش دست به جنایت می زنند و شوهران خود را به طرز فجیعی می کشند، و هنوز گامی در یاری و حمایت از این قربانیان و پیشگیری از فاجعه برداشته نمی شود. دختری که هنوز حق انتخاب سیاسی و اجتماعی ندارد، حق رای ندارد، حق داشتن گواهینامه رانندگی ندارد، حق انتخاب فردی و ازدواج به میل خویش را ندارد، چرا به ازدواج داده می شود؟
افزایش سن ازدواج دختران به ۱٨ سال، منع ازدواج های اجباری، و دادن حق طلاق به زنان گام بسیار مهم و موثری در پیشگیری از فاجعه شوهرکشی خواهد بود.
برای نجات جان فاطمه از اعدام چه می توان کرد؟
در وضعیت کنونی متاسفانه خانواده فاطمه تلاش جدی برای نجات جان وی انجام نمی دهند و سرنوشت او را محتوم فرض می کنند. ولی آیا می توان ساکت نشست و سرنوشت فاطمه نوزده ساله را که هیچ حامی و پشتبانی ندارد به طناب دار سپرد؟ خیر!
ما به کمک هم می توانیم به سهم خود گامی در تلاش برای نجات جان فاطمه از چوبه دار برداریم. اگر فقط چندصدتن از ما هر یک چند دقیقه وقت گذاشته و با مسئولین قضائی تماس بگیریم، می توان امید داشت که فاطمه از مرگ نجات یابد و در سکوت ما بیصدا قربانی قتلی به نام اعدام نشود.
آدرس تماس برخی از مسئولین دادگستری شیراز در تارنمای www.dadfars.ir آمده است.
شماره تلفن تماس با رئیس دادگستری شیراز:
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۵
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۶
+۹٨-۷۱۱-۲۲۲۲٣۱۷
شماره نمابر (فاکس)
+۹٨-۷۱۱-۲۲۴۲۲٣٨
شماره تلفن دفتر اجرای احکام
+۹٨-۷۱۱-۲۲۷٣۴٣۱
واقعیت این است که ما امکان تماس با مقامات قضائی را داریم، و فاطمه ندارد!
تجربه من از تماس های تلفنی این است که برخورد مسئولین دادگستری شیراز خوب است، ولی ادعا می کنند که قانون دست آنها را بسته است. اما همیشه وقتی که فشار افکار عمومی به اندازه کافی باشد، معمولا یک راه قانونی هم برای نجات جان فرد محکوم به اعدام یافت می شود. در مورد فاطمه می توان با استناد به اینکه:
یک - سن او در هنگام ارتکاب جرم زیر ۱٨ سال بوده، و
دو- دولت ایران با امضای کنوانسیون حقوق کودک و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی متعهد شده است که کسی را به خاطر ارتکاب جرم پیش از ۱٨ سالگی اعدام نکند،
درخواست نمود که وی اعدام نشود.
تارنمای دفتر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه نیز یک ایمیل آدرس برای تماس قید کرده است:
info@humanrights-iran.ir
تماس های مکرر ما تنها امید موجود برای نجات جان فاطمه از اعدام با طناب دار است.
صداهای ماندگار - بخش ۳
خبر آخرین سفر شاه در روز ۲۶دی ۱۳۵۷
سحاب سپهری
چالش اول انقلاب مشروطه بود و مهمترین دستاوردهای آن فرمان مشروطیت، تدوین قانون اساسی بر مبنای پادشاهی مشروطه و تشکیل مجلس شورای ملی در سال ۱۲۸۵شمسی (۱۹۶۰میلادی) بودند.چالش دوم نهضت ملی کردن نفت بود و مهمترین دستاوردهای آن قانون ملی شدن صنعت نفت در ایران در ۲۹اسفند سال ۱۳۲۹و در مرحلهی بعد تشکیل شرکت ملی نفت ایران بودند. این رخداد در عین حال تجربهای بسیار موفق برای فرایند توسعهی دموکراسی در ایران بود.
چالش سوم انقلاب سال ۱۳۵۷(سال ۱۹۷۹میلادی) بود و مهمترین دستاورد آن واژگونی نظام دیکتاتوری سلطنتی در ایران بود. جالب است اگر توجه کنیم هر یک از آن تحولهای بزرگ اجتماعی ایران بر پایهی استفاده از یک نوع تکنولوژی ارتباطی خاص صورت گرفت.
در دوران انقلاب مشروطه تلگراف نقش کلیدی در ایجاد ارتباط بین رهبران انقلاب در شهرهای مختلف و توسعهی شبکههای اجتماعی بازی کرد. تکنولوژی ارتباطی رادیو در جریان نهضت ملی کردن نفت نقشی کلیدی بازی کرد. از این طریق بود که رهبران نهضت ملی مثل دکتر مصدق و دکتر فاطمی با مردم در تماس بودند.
بعد از کودتای سال ۱۳۳۲و در دوران ۲۵سال حکومت مطلق محمدرضا شاه توسعه و در عین حال کنترل رادیو و تلویزیون- به شکل یک ابزار عمدهی تبلیغاتی- از جمله اولویتهای آن رژیم بود، ولی مقاومت منجر به قیام سال ۱۳۵۷از تکنولوژی ارتباطی فتوکپی و کاست استفاده کرد.در دوران قدرت مطلق شاه ماشین فتوکپی و ضبط صوت کاستی مهمترین تکنولوژیهای ارتباطی نیروهای مخالف بودند.
سال ۱۳۸۸شاهد نخستین خیزش اجتماعی وسیع مردم ایران در قرن بیست و یکم بودیم. شبکههای ارتباطی معترضان به نتیجهی رسمی دهمین انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸بر پایهی شبکههای اجتماعی جدید و بر بال ابزارهایی مثل تویتر ، فیس بوک و یوتیوب پیش رفتند که در اصطلاح فنی به آنها میگویند: «تکنولوژی ارتباطی وب 2.0» جالب این است که شبکههای اجتماعی این امکان را بهوجود آوردهاند که پیامهایی رادیویی مهم از گوشههای خاکآلود آرشیوها به در آیند و در اختیار نسل جدید قرار گیرند.
من اصلاً ادعا ندارم که هریک از آن تکنولوژیهای ارتباطی به تنهایی عامل آن تحولهای اجتماعی و یا بهوجود آورندهی آن رخدادهای عظیم تاریخی ایران بودند؛ بلکه، هرگاه خیزشهای اجتماعی تواستند تکنولوژیهای ارتباطی روز را با زیرکی و دانایی به خدمت بگیرند امکان یافتند که به موفقیتهای عمدهای دست یابند، چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان. در تمامی موردها هم دولتهای دیکتاتوری سعی کردهاند که آن تکنولوژیهای ارتباطی را به انحصار خود درآورند.
***
در بعد از ظهر روز سرد و آفتابی سهشنبه ۲۶دی سال ۱۳۵۷(۱۶ژانویه ۱۹۷۹) شاه سفری را با چشمانی گریان شروع کرد؛ سفری طولانی و بدون بازگشت! شاه از ایران رفت بدون آن که حتی سعی کند از سلطنت خود دفاع کند. این موضوع که چرا شاه نماند تا از سلطنت خود دفاع کند هنوز مورد بحث و بررسی است.براساس بعضی شایعهها به او گفتند که از ایران خارج شود تا زمینهی یک کودتای دیگر مثل 28 مرداد سال ۳۲فراهم شود و او دوباره برگردد.
طبق بعضی روایتها در آن موقع بیماری سرطان او پیشرفته شده بود و داروهایی که به او میدادند قدرت تصمیمگیری او را ضعیف کرده بود. بر اساس یک نظریهی سوم رفتن شاه در روز ۲۶دی به دلیل شخصیت ناپایدار و نامصمم شاه بود؛ همچنان که او در ۲۵مرداد ۱۳۳۲نیز به همین دلیل از ایران فرار کرد.بر اساس یک روایت دیگر این ماموریت ژنرال هویزر بود که شاه را به خارج بفرستد. به هر صورت در زمستان سال ۱۳۵۷ رفتن شاه از ایران واقعهای بسیار مهم بود.
شاه با چشمان گریان در آغاز آخرین سفر خود- ۲۶دی ۱۳۵۷
رادیو تهران خبر خروج شاه را در صدر اخبار ساعت ۲بعدازظهر روز ۲۶دی اعلام کرد. اگرچه انتشار این خبر از روزهای قبل انتظار میرفت، ولی تحقق آن هنوز برای بسیاری از ایرانیان باورکردنی نبود. برای شنیدن این خبر اینجا را کلیک کنید. متن این خبر تاریخی به صورت زیر است:
«ساعت سیزده و هشت دقیقه امروز، شاهنشاه و شهبانو در میان بدرقه اقای دکتر شاپور بختیار، نخستوزیر، دکترجواد سعید، رئیس مجلس شورای ملی، دکتر علی اردلان، وزیر دربار، و گروهی از رجال و شخصیتهای ملی فرودگاه مهرآباد را ترک گفتند. شاهنشاه در گفتگوی کوتاهی با خبرنگاران گفتند تهران را به سوی اسوان در مصر ترک خواهند گفت و چند روزی را در آن جا به استراحت خواهند پرداخت. شاهنشاه گفتند: همانطور که در موقع تصویب این دولت گفتم مدتی است که احساس خستگی میکنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم، پس از ان که خیالم از طرف دولت راحت شود و دولت مستقر شود به مسافرت خواهم رفت و این سفر اکنون اغاز میشود. امروز با رای مجلس شورای ملی که پس از رای سنا واقع شد، امیدوارم که دولت بتواند هم در ترمیم گذشته و هم پایهگذاری آینده موفق بشود و برای همین کار ما همه به حس وطنپرستی به معنی اشد کلمه احتیاج داریم. سخن دیگری غیر از حفظ مملکت و انجام وظیفه بر اساس میهنپرستی ندارم.»
شاه رفت – تیتر بزرگ روزنامهی کیهان در روز ۲۶دی ۱۳۵۷
با انتشار این خبر ولولهای سراسر ایران را فراگرفت. جمعیتهای عظیمی بدون برنامهریزی و به صورت خود به خودی به خیابانها ربختند. شاید بتوان گفت که این روز یکی از شادترین روزها در تاریخ نزدیک ایران بوده است. به دنبال این خبر در فاصلهی کوتاهی تمامی مجسمههای شاه و اعضای خانوادهی او به زیر کشیده شد. به زیر کشیدن تمامی مجسمههای شاه رخدادی بسیار مهم بود که از بعد از مرداد سال ۱۳۳۲سابقه نداشت.
پایین کشیدن مجسمهی رضاشاه در میدان توپخانه- ۲۶دی ۱۳۵۷
با اعلام این خبر یک دقیقهای در عمل زندگی سیاسی اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران به انتها رسید، ولی تا سقوط شاهنشاهی در ایران در روز ۲۲بهمن هنوز یک ماه فاصله بود. در روز ۲۲بهمن هم یک خبر کوتاه رادیویی این تحول تاریخی را رقم زد.
جالب است اگر توجه کنیم که تغییر سلطنت از سلسله قاجار به سلسلهی پهلوی هم به همین روش صورت گرفت. رضاشاه ابتدا احمدشاه قاجار را به یک سفر فرنگ فرستاد و بعد خودش به سلطنت نشست.
در آن زمان انتقال ارتش و دولت از یک رژیم (قاجار) به رژیم دیگر (پهلوی) به آرامی صورت گرفت، چون رضاشاه خودش عنوان نخست وزیری و نیز فرماندهی ارتش را در اختیار داشت.
مورد دیگر موضوع سفر بدون بازگشت و تبعید رضاشاه است که میدانیم یکی از شرایط متفقین بود برای به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه. باید سفر آخر و تبعید محمدعلی شاه را هم به زنجیرهی اخراج شاهان اضافه کنم که زمینهای بود برای شروع سلطنت احمدشاه قاجار. خیلی جالب است چهار شاه آخر ایران در آخر کار همگی به سفرهای بدون بازگشت به خارج از ایران رفتند.
در هر چهار مورد داستان شبیه شطرنج است، مهره شاه زده نمیشود، مهره شاه مرتب کیش میشود تا وقتی که مات شود و از صحنه خارج شود.
صداهای ماندگار متنهای تاریخی هستند که باید برای نسلهای بعد به همان صورتی که پخش شده است حفظ شود. در اینجا از همه دعوت میکنم که اگر فایلهای شنیداری (صوتی) از رخدادهای مهم تاریخ ایران را در اختیار دارند آنها را در اختیار بقیه قرار دهند. خوشبختانه فنآوری (تکنولوژی)های جدید این امکان را میدهند که منابع شنیداری را هم مثل منابع نوشتاری ضبط و مبادله کنیم. اگر متن تاریخی شنیداری در اختیار دارید که هنوز روی نوار ریل، نوار کاست و یا حتی صفحههای قدیمی است لطفاً هر چه سریعتر آنها را به صورت دیجیتال درآورید و در اختیار بقیه قرار دهید تا بشود از آنها هم در بررسیهای تاریخی استفاده کرد. در این میان باید آنقدر سعه صدر داشت که اصالت تاریخی منابع را با تمایلهای فردی یا اجتماعی روز مخلوط نکرد. به عبارت دیگر لطفا منبع را به صورتی اصلی آن منتشر کنید و آنها را سانسور نکنید. حتی اگر مطابق سلیقهی امروز شما نباشد.
مطالب مرتبط:
اینجا کلیک کنید
اینجا کلیک کنید
۷۰ درصد وقت مديران وزارت علوم صرف بازنگری علوم انسانی میشود
مديرکل دفتر پشتيبانی و حمايت آموزش عالی وزارت علوم از بازنگری ۴۰۰ هزار سرفصل دروس دانشگاهی ايران خبر داد.
به گزارش خبرگزاری فارس، سعيد قديمی مديرکل دفتر پشتيبانی و حمايت آموزش عالی وزارت علوم، گفت: «بيش از ۷۰ درصد وقت مديران و کارشناسان کارگروههای هفتگانه وزارت علوم به برنامهريزی در موضوع علوم انسانی اختصاص يافته است که اکنون وضعيت ۲۶۰ هزار سرفصل علوم انسانی از نظر تاريخ بازنگری برای ما مشخص شده است.»
وی افزود: «تمام سرفصلهای علوم انسانی که پنج سال از زمان بازنگری آنها گذشته باشد، بايد به روز شوند.»
اين مقام وزارت علوم ايران از تهيه پيشنويسی در رابطه با بازنگری سرفصلهای علوم انسانی خبر داد و احتمال داد که در بهمنماه آينده اين پيشنويس منتشر شود.
سعيد قديمی گفت در برنامه پنجم توسعه تکاليف سنگينی متوجه دانشگاهها شده است که اصلاح محتوا و سرفصلها در صدر آنها قرار دارد.
وی اظهار داشت: «با وجود بيش از ۴۰۰ هزار سرفصل دانشگاهی، لازم است که تمام دانشگاهيان در اين بازنگری سهيم باشند.»
مقامات ایران در یک سال گذشته خواهان تغییر در محتوای علوم انسانی دانشگاهها بر اساس «مبانی اسلام» شدهاند.
آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران نیز سال گذشته از تحصیل دو میلیون دانشجوی ایرانی در رشتههای علوم انسانی انتقاد کرده بود.
همچنین شهریورماه گذشته کامران دانشجو، وزیر علوم اعلام کرد که در محتوای رشتههای مهم علوم انسانی «بر اساس مبانی اسلام» تغییراتی اعمال میشود.
در اين مدت گروهی از استادان دانشگاهها کنار گذاشته شدند و بسيج گستردهای برای تغيير هيأتهای علمی دانشگاهها و استخدامهای تازه صورت گرفت.
در روز دوم آبان ماه سال جاری اسامی ١٢ رشتهای که به گفته وزارت علوم، «تحقیقات و فناوری ایران تا بازنگری در محتوای آنها، توسعه پیدا نمیکنند»، اعلام شد.
«حقوق، حقوق بشر، مطالعات زنان، اقتصاد، جامعهشناسی، ارتباطات اجتماعی، علوم سیاسی، فلسفه، روانشناسی، علوم تربیتی، مدیریت و مدیریت فرهنگی و هنری» به عنوان رشتههایی که باید بازنگری شوند، عنوان گرديد.
میرحسین موسوی از رهبران مخالف دولت نیز تیرماه گذشته در واکنش به اظهارات مقامات حکومت درباره تغییر محتوای علوم انسانی، این اقدامات را با عملکرد حکومت توتالیتر شوروی سابق مقایسه کرد و گفت: «سرنوشت و روشهای اقتدارگرایان در سراسر جهان شبیه به هم است.»
به گزارش خبرگزاری فارس، سعيد قديمی مديرکل دفتر پشتيبانی و حمايت آموزش عالی وزارت علوم، گفت: «بيش از ۷۰ درصد وقت مديران و کارشناسان کارگروههای هفتگانه وزارت علوم به برنامهريزی در موضوع علوم انسانی اختصاص يافته است که اکنون وضعيت ۲۶۰ هزار سرفصل علوم انسانی از نظر تاريخ بازنگری برای ما مشخص شده است.»
وی افزود: «تمام سرفصلهای علوم انسانی که پنج سال از زمان بازنگری آنها گذشته باشد، بايد به روز شوند.»
اين مقام وزارت علوم ايران از تهيه پيشنويسی در رابطه با بازنگری سرفصلهای علوم انسانی خبر داد و احتمال داد که در بهمنماه آينده اين پيشنويس منتشر شود.
سعيد قديمی گفت در برنامه پنجم توسعه تکاليف سنگينی متوجه دانشگاهها شده است که اصلاح محتوا و سرفصلها در صدر آنها قرار دارد.
وی اظهار داشت: «با وجود بيش از ۴۰۰ هزار سرفصل دانشگاهی، لازم است که تمام دانشگاهيان در اين بازنگری سهيم باشند.»
مقامات ایران در یک سال گذشته خواهان تغییر در محتوای علوم انسانی دانشگاهها بر اساس «مبانی اسلام» شدهاند.
آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران نیز سال گذشته از تحصیل دو میلیون دانشجوی ایرانی در رشتههای علوم انسانی انتقاد کرده بود.
همچنین شهریورماه گذشته کامران دانشجو، وزیر علوم اعلام کرد که در محتوای رشتههای مهم علوم انسانی «بر اساس مبانی اسلام» تغییراتی اعمال میشود.
در اين مدت گروهی از استادان دانشگاهها کنار گذاشته شدند و بسيج گستردهای برای تغيير هيأتهای علمی دانشگاهها و استخدامهای تازه صورت گرفت.
در روز دوم آبان ماه سال جاری اسامی ١٢ رشتهای که به گفته وزارت علوم، «تحقیقات و فناوری ایران تا بازنگری در محتوای آنها، توسعه پیدا نمیکنند»، اعلام شد.
«حقوق، حقوق بشر، مطالعات زنان، اقتصاد، جامعهشناسی، ارتباطات اجتماعی، علوم سیاسی، فلسفه، روانشناسی، علوم تربیتی، مدیریت و مدیریت فرهنگی و هنری» به عنوان رشتههایی که باید بازنگری شوند، عنوان گرديد.
میرحسین موسوی از رهبران مخالف دولت نیز تیرماه گذشته در واکنش به اظهارات مقامات حکومت درباره تغییر محتوای علوم انسانی، این اقدامات را با عملکرد حکومت توتالیتر شوروی سابق مقایسه کرد و گفت: «سرنوشت و روشهای اقتدارگرایان در سراسر جهان شبیه به هم است.»
«لبنانی آشفته، میدان قدرتطلبی ایران»
آینده کشوری که قلب جهان عرب به شمار میرفت، اکنون در هالهی ابهام قرار گرفته است. حزبالله با کنار کشیدن وزرای خود از کابینه سعد حریری ضربهای سنگین به دولت نوپای لبنان زد و نشان داد حاضر است هر هزینهای را به لبنان تحمیل کند تا از صدور حکم دادگاه بینالمللی درباره عاملان ترور رفیق حریری جلوگیری کند. در این هراس دولت ایران هم شریک بود. آیتالله خامنهای رسما اعلام کرده بود که رای دادگاه بینالمللی ویژه رسیدگی به این ترور را مردود میداند. موضعی که دخالت مستقیم در امور یک کشور مستقل به تلقی شد و انتقادهای سختی را برانگیخت.
محمد جواد اکبرین، تحلیلگر مسایل خاورمیانه معتقد است در نبود یک لبنان مستقر و باثبات، ایران میتواند از حزبالله به عنوان بازوی نظامی- امنیتی خود استفاده کند.
دویچهوله: سیاست ایران در قبال حزبالله لبنان تا چه اندازه در سقوط دولت حریری مؤثر بود؟
محمد جواد اکبرین: بههرحال یک گروه سیاسی که جایگاه خود را نه تابعی از یک دولت، بلکه دولتی در کنار یک دولت مرکزی تعریف میکند، اگر یک حمایت خارجی و پشتوانهی قوی نظامی- امنیتی نداشته باشد، به خودش جرأت نمیدهد که در مقابل دولت مرکزی بایستد و سیاستهای خود را بر کشور تحمیل کند. حزبالله چون این پشتوانه را از ناحیهی ایران دارد و احساس میکند و مطمئن است به حضور و تداوم این پشتوانه، هرگونه که دلش میخواهد، فارغ از اینکه دولت مرکزی و منتخب مردم چه میپسندد، تصمیمگیری میکند.
فکر میکنید حزبالله با اتکا به حمایت ایران، چه اندازه به فشارهایاش ادامه دهد؟
وقتی حزبالله تبدیل شده به یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی منطقه، به این معنا که گروهی است که تسلیحاتی فوق تصور را از ایران گرفته و در اختیار دارد، با اتکا به همین قدرت نظامی، خود را بر لبنان تحمیل کرده و میکند و حتی گروههای سیاسی دیگر را هم با تهدید و تطمیع، با توجه به منابع سرشار اقتصادیای که از ایران به او میرسد، همچنان تا اطلاع ثانوی به این روند ادامه میدهد. روندی اگرچه در بلندمدت به سودش نیست، اما در کوتاهمدت برای گسترش سیطرهی خودش، حتماً بهکارش میآید.
آیا ادامهی وضع فعلی، ظرفیت تبدیل شدن به یک تنش جدی و حتی درگیری داخلی را در لبنان دارد؟
امروزه تحلیلگران منطقهای و کسانی که ظرفیتهای خاورمیانه و ظرفیتهای تنش در لبنان را میشناسند، دیگر خوشبینی سابق را به ادامهی گفتوگوها ندارند. حتی خوشبینی به دخالت کشورهای دیگر برای میانجیگری نیز را ندارند و متأسفانه مروری بر همهی رسانههای مهم منطقه و مواضع تحلیلگران در یکی دو روز گذشته، نشان میدهد که همه منتظر اتفاقات ناگواری در این کشور کوچک هستند.
اگر این «اتفاقات ناگوار» بیفتد و کار لبنان به تنش و حتی تجزیه بکشد، چه نفعی برای ایران خواهد داشت؟
اگر یک لبنان مستقر و باثباتی وجود نداشته باشد، ایران میتواند از حزبالله به عنوان بازوی نظامی- امنیتی خودش استفاده کند. در شرایطی که لبنان یک کشور باثبات بشود، یک دولت دمکراتیک و یک مجلس دمکراتیک داشته باشد و حزبالله صرفاً یک حزب در کنار دیگر احزاب سیاسی باشد و اسلحهاش را تقدیم دولت کند و فقط یکجا، یعنی ارتش لبنان مسلح باشد و حزبالله مانند سایر احزاب، اجازهی مسلح بودن را نداشته باشد، دیگر چگونه میتواند در خدمت ایران قرار بگیرد؟ حزبالله با تکیه بر قدرت تسلیحاتی، نظامی و امنیتی مستقل از دولت مرکزی میتواند مطیع ایران باشد و به عنوان ابزار ایران در شمال اسراییل عمل کند.
گروهی در لبنان چه در حکومت، چه در میان مردم، معتقدند که ایران در امور لبنان دخالت میکند و به این دخالت معترضاند. به نقش ایران در وضعیتی که پیش آمده و پیامدهای احتمالی آن چگونه نگاه میشود؟
لبنان یکی از مبهمترین دورانهای خود را در سالهای اخیر، پس از دوران جنگ ۳۳ روزهی سال ۲۰۰۶ میگذراند. گروههای سیاسی لبنان همچنان معتقدند، همانطور که در سال ۲۰۰۶، هماهنگی ایران و حزبالله باعث شده که جنگی ناخواسته بر این کشور تحمیل شود و بسیاری از فرصتهای سیاسی- اقتصادی آن کشور را به باد بدهد، این بار هم در یک هماهنگی سیاسی بین حزبالله و ایران، به خاطر و به بهانهی نتیجهی دادگاه ترور رفیق حریری، فرصتهای سیاسی و اقتصادی لبنان دارد تضییع میشود. سید حسن نصرالله، پیش از این اعلام کرده که «من مطیع ولی فقیه ایران هستم». آنها معتقدند، وقتی دبیرکل یک حزب سیاسی در یک کشور، خود را مطیع رییس حکومت در کشور دیگری میداند، قاعدتاً نمیتواند ملیت کشور خود و منافع و مصالح کشور خود را مراعات کند.
ایران در سالهای اخیر میگفت که روشن شدن چگونگی ترور رفیق حریری علاقمند است. چی شد که یکباره آقای خامنهای آن موضعگیری را کرد و گفت که هر رأیای که دادگاه بدهد، مشروعیت ندارد و جهتاش را عوض کرد؟
آنها گمان نمیکردند که رأی دادگاه رفیق حریری، به متهم کردن عناصری از حزبالله بیانجامد. تا بهحال اگر حزبالله متهم بود که تروریست است، میگفتند اسلحهی حزبالله در مقابل دشمن خارجی، یعنی اسراییل، بهکار گرفته میشود. اما وقتی نخستوزیر لبنان و یک لبنانی توسط حزبالله ترور بشود، آنوقت این اتهام تثبیت میشود برای حزبالله و او باید خود را در مقابل وجدان عمومی کشور خودش و جامعهی بینالمللی و نیز یک دادگاه عادل تسلیم کند.
هزینهی این برای ایران چه خواهد بود؟
وقتی بازوی ایران در جنوب لبنان و شمال اسراییل که در مواقع نیاز میتواند منافع و مصالح ایران را تأمین کند، به عنوان یک گروه تروریستی در جامعهی بینالمللی و در فضای رسانهای معرفی شود، ایران متهم میشود به حمایت از تروریسم و این بازوی قوی خود را از دست میدهد. آنها به هر قیمتی که شد، به هر قیمتی، حتی به قیمت به آتش کشیدن امنیت و ثبات لبنان هم که شده، نتیجهی این دادگاه را نخواهند پذیرفت.
فکر میکنید که ادامه این شرایط تا چه اندازه ایران را در معرض خطر یک حملهی نظامی از سوی اسراییل قرار میدهد؟
حمله به ایران کار سادهای نیست. نیازمند تصمیم یک مجموعهای در دولتهای مختلف است. هرگونه برخورد نظامی با ایران، نیازمند یک شبهاجماع جهانی است.
روحیهای که در ایران وجود دارد را چگونه ارزیابی میکنید؟ بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران، یکی از شعارهای معترضین "نه غزه، نه لبنان" بود و این نشان میداد چه احساسی نسبت به کمکهای مالیای که دولت ایران به حزبالله میکند، وجود دارد.
اکثریت معترضین به دولت ایران که اعتراض خود را نسبت به سیاستهای منطقهای و کمکهای اقتصادی ایران به کسانی غیر از ملت ایران، در شعار "نه غزه، نه لبنان" نشان دادند، در مقابل کسانی قرار گرفتند که در عین حال که معترض سیاستهای دولت بودند، اما با سیاستهای جمهوری اسلامی برای کمک به حزبالله لبنان، به دلایل ایدئولوژیک و حتی به دلایل حقوق بشری و انساندوستانه همراه بودند. اما هرچه میگذرد، با توجه به اینکه ملت ایران فقیرتر و کشور ایران بیشتر در معرض آسیب اقتصادی قرار گرفته، به دلیل سیاستهای ناکام دولت در بهبود وضعیت اقتصادی مردم، قاعدتاً حساسیت به اینکه ایران کمکهای اقتصادیاش را متوجه کشورها یا گروههای خارجی بکند، بسیار بیشتر میشود و اصلاً بعید نیست که در آیندهی نه چندان دور، هرگونه همکاری و همگامی با گروههای خارجی، به لحاظ اقتصادی، نظیر حزبالله و حماس یا هر گروه دیگری، حتی به دلیل حقوق بشری و انساندوستانه هم، از طرف اکثریت ملت ایران پذیرفتنی نباشد.
نگاه مردم منطقه به ایران چگونه خواهد بود؟
یک مدل نگاه، نسبت ایران و اسراییل را تعریف میکند. در واقع، آن بخشی از جامعهی عربی که تاریخشان، تاریخ شکست از اسراییل است، این عقدهی تاریخی را در ایستادگی ایران در مقابل اسراییل جستوجو میکنند. مدل دوم نگاه، این است که ایران با بلندپروازیهای نظامی- امنیتی خود و با توجه به توسعهطلبیهای خودش، دارد امنیت منطقه را بهخطر میاندازد و فرصتهای توسعه را از کشورهایی مانند لبنان دارد دریغ میکند و بسیاری از ضربههایی که کشوری مانند لبنان، به عنوان قلب جهان عرب، در سالهای اخیر خورده، بهخاطر دخالت حداکثری نظامی، امنیتی و سیاسی ایران در لبنان و در مقابل خواست اکثریتی است که پارلمان کنونی و دولت را انتخاب کردهاند.
سوریه مواضعی متفاوت با ایران در این دورهی اخیر گرفته است. نگاه سوریه به مسئله چگونه است؟ در کجا راهش را از ایران جدا میکند و در کجا با ایران همخوانی دارد؟
روزگاری که همراهی و در کنار ایران بودن، برای سوریه، به لحاظ محاسبات نظامی، امنیتی و سیاسی سود بیشتری داشت، قاعدتاً در کنار ایران بود. زمانی که قرار بود و قرار شد که با سوریه مصالحههایی انجام شود تا با نقشاش در ترور رفیق حریری، از طرف دولتهای منطقه، با مسامحهی بیشتری برخورد بشود، قاعدتاً به سمت امریکا، اروپا و… گرایش پیدا کرد. اما اینکه در آینده سوریه چه موضعی اتخاذ خواهد کرد، آیا در کنار ایران قرار خواهد گرفت یا در کنار جامعهی بینالمللی، هم بستگی به مصالح و منافع سوریه دارد، هم بستگی به میزان چراغ سبزی که ایران یا جامعهی جهانی به سوریه نشان میدهد. در هر صورت، سیاستهای بشار اسد، برخلاف سیاستهای پدرش، حافظ اسد، چندان قابل پیشبینی نیست.
در این میان «برنده»ای هم وجود دارد؟
در تمام تنشهایی که در سالهای اخیر شاهدش بودیم، هیچ برندهای وجود نداشت. آنچه که بازنده بود، حقوق بشر، جان و مال و عاطفه و اندیشه و آینده مردم بود که در این کشورها قربانی میشد و هنوز هم در معرض قربانی شدن است.
مریم انصاری
تحریریه: مصطفی ملکان
بازی سخت اصلاحطلبان
حسن طالبی
زخمهای عميق که پس از کودتای ۸۸ بر پيکر جامعه فرود آمد به راحتی التيام يافتنی نيست و طرح اين شعار محال به همان ميزان که ذهن کودتاچيان را آشفته کرده است باعث شگفتی عدهای ديگر شده است که خاتمی و برخی از اصلاحطلبان برای چندمين بار گرفتار بازی هدايتشده اقتدارگرايان میشوندTalebi99@gmail.com
شروط جديد خاتمی برای شرکت اصلاح طلبان در انتخابات بعدی واکنشهای زيادی را بر انگيخت.اقتدارگرايان افراطی به رهبری جنتی ،مطابق سنت معمول شديدترين اکنشها را از خود نشان دادند.موضعگيری آنان از حد افترا و بهتان به سران اصلاحات فراتر رفته وتا حد دشنام و تحقير آنان پيش رفت.آقای خامنه ای برای اولين بار رهبران اصلاح طلب را به عنوان گناهکار خطاب کرد .
حساب گناهکاران در بينش اسلامی بيش از آنکه با محکمه و دادگاه عدل اسلامی باشد متوجه دادگاه عدل الهی است.بسياری از رفتار گناهکاران اصلا قابل طرح در دادگاههای حکومتی نيست.مثلا اگر کسی نماز نخواند يا در خفا روزه خواری کند و يا گناهان و جرائم ديگری که اگر اتفاق بيفتد، اما ادله و شواهد صوری کافی برای اثبات آن حاصل نشود حتی در صورت يقين قاضی نيز قابليت طرح در دادگاه را ندارند. در عوض گناهکاران آنطور که راويان اديان توحيدی نقل می کنند بايد در برابر دادگاه عدل الهی پاسخگو باشند. خلاصی گناهکاران از شر گناه حتی با اجرا احکام قضائی دادگستريها امکان پذير نبوده وتنها راه حل آنان برای رهايی از اين معضل توبه و استغفار در پيشگاه خداوندی است.کفاره يکی از مراحلی است که جهت پذيرش توبه در حوزه اجتماعيات صورت می گيرد.کفاره ها معمولا اعمال متقابل و خيری است که جهت پوشش گناهان صورت ميگيرند و نوع و ميزان برخی از آنها از طرف علما به نيابت از خدا تعيين ميگردد.
پس از تعيين شروط خاتمی برای شرکت اصلاح طلبان در انتخابات، آقای خامنه ای از واژه گناه برای سران اصلاحات استفاده کرد.به نظر ميرسد بيش از آنکه قصد رهبری نظام تهديد رهبران اصلاحات به دادگاه و زندان باشد او تلاش کرده است تا مسير توبه کردن را پيش روی آنان بگذارد و منتظر است که اين افراد با استغفار و طلب آمرزش از درگاه خداوندی ولايت فقيه به صراط المستقيم مد نظر او برگردند.حتی اگر بخشی از اصلاح طلبان نيز به اين قاعده گردن نهاده و تسليم خواست وی گردند دستاورد بزرگی برای اوبه شمار خواهد آمد.چرا که رهبری هم موفق خواهد شد عده ای از آنان را زير چتر خود بکشد و هم اينکه باعث ايجاد چند دستگی و تشتت در ميان آنان خواهد شد.اين نکته ايست که از طرف برخی ناديده گرفته شده است واين افراد با تصور خالص سازی و بالا بردن عيار جنبش سبز در اين راستا حرکت می کنند. تحليل اين دسته در ۲ سال گذشته بر اين فرض وگمان استوار بوده است که گويا موسوی و کروبی به عنان پيشروان حرکت عملکردی عاری از اشتباه داشته اند و هاشمی و خاتمی در نقش کند کننده حرکت باعث زمين گير شدن جنبش سبز شده اند. فارغ از اظهار نظر و قضاوت در مورد اين تحليلها توجه به نکاتی چند لازم است.
۱ـ دشمنی اقتدارگرايان با هاشمی تصنعی و نمايشی نبوده و از عوامل جدی ناشی شده است.اختلافات نهانی آنها با هاشمی از اواخر دولت اول او سرباز کرد و تا امروز همواره سير صعودی داشته است.از نظر آنان هاشمی که آنروزها ياور رهبری و خدا بوده است امروز در صف دشمنان رهبری و در نتيجه اسلام و خدا قرار گرفته است لذا با هر لطائف الحيلی به دنبال حذف تمام عيار و همه جانبه او هستند.
۲ـ تضاد و دشمنی مافيای قدرت و به اصطلاح اصول گرايان با خاتمی نيز بی نياز از هرگونه توضيح است .ميزان حملات و در گيری دستگاه تبليغاتی و امنيتی اقتدارگرايان با خاتمی از زمان حضورش در وزارت ارشاد تاکنون نشان می دهد که بيشترين حجم و وزن حملات نسبت به تمام مخالفان و منتقدان نظام در سالهای گذشته متوجه وی بوده است.
۳ـ موسوی نيز از همان دوران نخست وزيری اش به عنوان عامل تهديد کننده جدی منافع اقتصادی جناح راست حکومت به شمار رفته و يکی از دلايل عمده دشمنی آقای خامنه ای با او در آن زمانها به اين گزينه بر می گردد. مشکل فکری اودر زمينه اقتصادی با رهبری در حدی بوده است که او ناگزير از سپردن تمام عيار صحنه به نفع خامنه ای شد و وداع دائمی از قدرت را برگزيد.فرازو نشيب رابطه کروبی با قدرت نيز مستقل از اراده خامنه ای و اقتدارگرايان در سالهای گذشته بوده است.
اختلاف و شکاف مابين اقتدارگرايان و هاشمی در نوع سرمايه داری حاکم بر کشور بوده است . هاشمی به جای سرمايه داری تجاری ونظام سنتی حجره به سرمايه داری صنعتی و توليد علاقه نشان داده است.اين مسئله از همان آغاز دولتش موجبات نگرانی زيادی را در بخش سنتی جناح راست که تکيه گاه اقتصادی اش بازار بوده است ،ايجاد کرد و عوامل تنش و تفرقه بين اين دو جناح سرمايه داری را تشديد کرد.شايد يکی از ريشه ای ترين عوامل قرابت تدريجی هاشمی به اصلاح طلبان نيز در همين نکته نهفته باشد که آنها نيز در تقابل با سرمايه داری بازار سعی کرده اند تا به تقويت بخش توليد توجه نشان دهند.موسوی پيوسته به توليد داخلی اصرار ورزيده است که خوشايند بازاريان و وارد کنندگان کالا نبوده است.مخصوصا در انتخابات منجر به کودتای ۸۸ موسوی بيش از همه شعارهايش بر اين مسئله پای فشرد.در حاليکه آقای خامنه ای از همان آغاز پشتوانه سياسی و ياران خود را در ميان حجره داران بزرگ سرمايه داران بازار ديده است و اين مسئله باعث ايجاد اتحادی ديرين بين او و بازار شده است.امروزه گرچه با بالا رفتن ارقام و اعداد ارزی ناشی از تحولات بازار نفت قدرت سياسی جناح حاکم از بازار مستقل شده است،اما خامنه ای و فرماندهان سياسی ـ نظامی لشکر او نمی توانند از پتانسيل سياسی جناح راست سنتی چشم پوشی کنند.خصوصا اينکه هم اکنون صف جديدی از محافظه کاران ارزشمدار نيز در برابر او در حال شکل گيری است .در آرايش سياسی جديد کشور از مراجع تقليد سنتی تا بازماندگان رهبران نسل اول انقلاب مشاهده می شوند که نارضايتی خود را از عملکرد رهبری تا حدی عيان کرده اند.در هر صورت گذشته نشان ميدهد که علائق اقتصادی توليدمحورهاشمی منطبق بر خواسته های خامنه ای به عنوان متحد ديرپای بازار سنتی نيست. رقابت بين اين دو بخش نيز منجر به جدالی جدی مبتنی بر واقعيات ايران شده است که فراتر از اختلاف سليقه جزئی بين دو تن از پيشکسوتان رهبران جمهوری اسلامی به شمار می آيد.
از آقای خاتمی با توجه به تاريخچه سياسی خود در جناح چپ حاکميت انتظار می رفت در جهت سياستهای اقتصادی مردم گرا تلاش کند.اما او در دوران زمامداريش فاقد هرگونه برنامه اقتصادی روشن برای اجرا بوده است.بطوريکه از اين ناحيه نيز هميشه مورد طعن و استهزا جناح رقيب قرار می گرفت.خاتمی و يارانش پس از ۸ سال مديريت مشخص نشد که پيرو کدام برنامه اقتصادی هستند.از طرفی مورد تشويق اتاق بازرگانی اقتدارگرايان بودند از طرف ديگر تحت انتقاد شديد طيف سياسی وابسته به آنان.عده ای معتقد به تحولات خوب اقتصادی زمان خاتمی بودند ،ازطرف ديگر بخشهای زيادی از مردم به دليل نارضايتی ازوضعيت معيشتی خود احمدی نژاد را به عنوان منجی اقتصادی خود پنداشته و با رای دادن به او شرايط کشور را به جايگاه امروز کشاندند. اگر عملکرد مقبولی از رفتار اقتصادی خاتمی برای توده های حاشيه نشين به اجرا گذاشته می شد به طور قطع در طول ۶ سال گذشته همگان نمی گفتند که رای فرو دستان اقتصادی جامعه و حاشيه نشين ها به سبد احمدی نژاد واريز شده است.بهترين گواه در سياستهای اقتصادی غير مردمی خاتمی همين نکته است که ذکر گرديد.عجيب اينکه اصلاح طلبان و جناح چپ حاکميت از همان آغاز به دليل اصرار به شعارهای عدالت محور اقتصادی از جناح راست حاکميت منشعب شده بودند. و به همين دليل به مدت ۵ سال از طرف دولت راستگرای هاشمی به طور مطلق از گردونه قدرت حذف شدند و در دوم خرداد ۷۶ مجددا با شعارهای مبتنی بر توسعه انسانی و با پشتوانه مردم به قدرت برگشتند.اما پس از رسيدن به قدرت شعارهای حداقل يک ونيم دهه خود را از اوايل دهه ۶۰ تا دوم خرداد به بوته فراموشی سپردند.
خاتمی بيش از آنکه به مردم و عهد خود با آنان وقعی بنهد در اين انديشه بود تا سياستهای اقتصادی ديکته شده خامنه ای و هاشمی را در قالب برنامه های توسعه و سند چشم انداز به اجرا بگذارد و استدلالش نيز اين بوده است که به اجرا قانون اساسی سوگند خورده است. در حاليکه چنين جايگاهی نه برای رهبر ونه برای رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام حتی در همان قانون اساسی برای برنامه ريزی و تصميم گيری از طرف آنان تعريف نشده است.عملکرد خاتمی در دوران زمامداريش جز صدمه زدن به اعتماد مردم مردم نبوده است که منجر به سونامی احمدی نژاد در انتخابات ۸۴ گرديد.
مهندس موسوی نيز همچنان که ذکر شد طی دوران هشت ساله نخست وزيری مقهور اراده قهار رئيس جمهور وقت بوده است و از سکوت سرد و بی حاصل خود در سالهای سازندگی و اصلاحات دست برنداشت.شايد هم روابط سياسی و جناحی او در دوران هاشمی به يک صورت و در دوران خاتمی به شکل ديگر به او اجازه نداد تا به واقعيتهای سياسی حاکم بر اقتصاد کشور بپردازد.سياستهای مخرب احمدی نژاد و عملکرد بنيان بر انداز در همان دور اول کافی بود تا او هم طاقت از دست داده و به صحنه سياسی باز گردد.اين بار موسوی با شعارهايی که عمدتا حول برنامه ريزی و نظم علمی در سياستگذاريها استوار بود سعی کرد حاکميت را به چالش کشيده و نارضايتی خود را اعلام کند.نتيجه تلاش انتخاباتی او و رقيب انتخاباتی اش مهدی کروبی نيز به روشنی بر خودآنان ثابت کرد که اين ساختار تحمل نگاه انسانی و علمی و اصولا مردم مدار به مقوله مديريت را ندارد و به همين دليل حاميان آنها و مردم شاهد رفتار نه چندان دور از انتظار اقتدارگرايان بود. اين انتخابات به درستی نشان داد که پياده شدن سياستهايی که مصلحت مردم را در نظر بگيرد در ساختار مافيا محور که منافع باندهای خاص در حاکميت رابر منافع عمومی ترجيح می دهد امکان پذير نبوده و برای رسيدن به آن نقطه تلاشهای بيشتر و جدی تری لازم است.مقدمتا ايجاد بستر لازم برای مشارکت عامه در امور مربوط به خود آنان که قطعا حاکميت استبدادی به آن تن نخواهد داد.طرح شعار انتخابات آزاد وتلاش در اين راستا مهمترين گامی است که می توان بدان اشاره کرد.منوط به اين نکته که انتخابات آزاد به معنای واقعی اش تعريف شده باشد يعنی حوزه مشارکت آن تمام مردم را فارغ از مرام و مسلک سياسی آنان در نظر بگيرد. همگی حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را داشته باشند.مشارکت کنندگان نبايد التزام عملی يا نظری به يک نظريه خاص داشته باشند . شهروندان ايرانی اين حق را داشته باشند که فرد مورد نظر خود را انتخاب کنند و همگان با هر گرايشی حق داشته باشند که خود را در معرض داوری قرار دهند.علاوه بر اين شرايط معرفی عادلانه همه داوطلبان به مردم فراهم باشد.
طرح شعار انتخابات آزاد با هر تعريفی که مد نظر طرح کنندگان آن پس از کودتای ۸۸ بوده است با عنوان پيش شرط مشارکت اصلاح طلبان در انتخابات بعدی گامی ارزنده خواهد بود در صورتی که طراحان به مفهوم واقعی آن نيز اشاره کنند و نه چارچوبهای آن را بر اساس آرزوها و اميال خود ترسيم کنند.
با توجه به سابقه نيروهای سياسی علاقه مند به فعاليت درچارچوب قانون اساسی در مصادره به مطلوب کردن واژگان و مفاهيم به نفع خود به نظر نمی آيد که منظور آقای خاتمی دايره ای فراتر از معتقدين به قانون اساسی را دربر بگيرد،در عين حال به نظر می آيد طرح آن در مجموع خالی از فايده نباشد. اهميت اين طرح در اين نکته است که شرطی محال است و پتانسل اجرايی در ساختار فعلی را ندارد.
در شرايط فعلی به نظر ميرسد حتی به فرض محال نيز اگر زمينه يک انتخابات نسبتا آزاد از طرف حاکميت مهيا گردد سرمايه اجتماعی اصلاح طلبان يعنی اعتماد مردم به آنان در حفاظت از رای ملت قابل بازسازی نباشد.زخمهای عميق که پس از کودتای ۸۸ بر پيکر جامعه فرود آمد به راحتی التيام يافتنی نيست و طرح اين شعار محال به همان ميزان که ذهن کودتاچيان را آشفته کرده است باعث شگفتی عده ای ديگر شده است که خاتمی و برخی از اصلاح طلبان برای چندمين بار گرفتار بازی هدايت شده اقتدارگرايان می شوند.
اظهارات آقای خامنه ای در گناهکار خطاب کردن سران فتنه اگر واکنشی به سخنان خاتمی و تعيين شرط انها باشد قطعا کفاره ای هم دارد. گناه بزرگ سران فتنه از کروبی و موسوی گرفته تا خاتمی و هاشمی اين است که در وقايع پس از کودتا با مردم همراه بودند ودر نتيجه مقبوليتی بين مردم کسب کرده اند.هم اکنون ظاهرا کفاره گناهان آنها اين است که مردم را رها کرده و به پابوس رهبری مشرف شوند.لذا به نظر می آيد که در شرايط فعلی مشخصا افرادی نظير آقای خاتمی دچار بازی سختی شده اند که در صورت کوچکترين لغزشی از جانب آنان، آسيب جدی بر جريان اصلاحاتی که مدعی تداومش هستند و جنبش سبز وارد خواهد آمد.
حسن طالبی
عضو سابق شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت
تاس اگر نيک نشيند همهکس نرّاد است، راهی که ما میرويم، راهی که آنها رفتند
پدرام فرزاد
اينان از راه "دين" وارد شدند، به نام "اسلام" قيام کردند و خود را "نمايندگان خدا" ناميدند. مردم ما هم که سنتی و جان به جانشان کنی تا اسم اسلام بيايد وسط، میکشند عقب. همين. دقيقأ از همين راه بايد وارد شد. مسيرش را لطفأ همان ۷۲۰ اپوزيسيون خارج از کشور با هزاران دکترا تعريف کنندپياده میروم. کجا؟ نمیدانم. مقداری برگ زرد و خشک، ته مانده برفی که آمده و زمينی خيس و نمناک زير پای من. بی هيچ حرف و حديثی، ناگهان حوصلة حافظهام زياد میشود و برمیگردم به دوران بچگی. سالهايی که يادمان میدادند اگر در خيابان يا محله گم شدی، اول برو سراغ «پليس». اگر آدم ناشناسی خواست برايت شکلات يا بيسکويت بخرد، او را به «پليس» معرفی کن. اگر خانهتان را دزد زد و کسی را نداشتی اطلاع بدهی، بدو برو سر چهارراه و برای «آقای پليس» ماجرا را تعريف کن و ... ختم همه اين ماجراها با «پليس» بود که هميشه نقش «آدم خوبه» داستان را بازی میکرد و انصافاً هم خوب بودند پليسهای آن دوره.
خيابان انقلاب را گز میکردم. وصال را رد کرده و به طرف دانشگاه در حال حرکت بودم. يقه کاپشن را داده بودم بالا، اينجا بود که حسرت خوردم چرا در عمرم سيگاری نشدم؟ سوزِ سرما، حسرت روزهای بهاری را در دلم زنده کرده بود. روزهای تیشرتهای سه دکمه، پيراهن آستين کوتاه، تيزی آفتاب، سبزی درختان و ... انگار همه اينها را يکجا از دست داده بودم. «چرا اين جوری شدم من؟» اين سوال مثل موريانه در حال جويدن مغز چوبی من بود!
عزيزی از من خواسته بود گزارشی تهيه کنم از احساس جوانان نسبت به انتخابات؛ نسبت به حقی که از آنان خورده شد، نسبت به رايی که از ايشان دزديده شد، نسبت به انتخابات پيش رو و تمام انتخاباتهای ديگر. مدت زمانی طولانی با هم «کشتیِ کلامی» گرفتيم که: نتيجه اين گزارش، کاملا نسبی است و با جامعه آماری کوچکی که مجبورم به آن بسنده کنم، جوابی درخور، گيرم نمیآيد. از کجا معلوم؟ شايد حتی خواننده اين نوشته، با خواندن اين «غرغرهای مکتوب» مسخرهام هم کند! و ... بگذريم... بالاخره قرار شد که بروم و دنبال اين گزارش را بگيرم. چشم!
شيوه معمول «سوال و جواب» معمول در گزارشها را مخلوط کردم با ارتباط حسی با ديگران، سرِ غر زدن را باز کردن و واکنش طرف مقابل را ديدن، ارتباط چشمی با مخاطبی که در حال نظاره اطراف بود و ... (فوت کوزهگری!)
***
برگرديم به زمان تغيير رژيم از «پهلوی» به «جمهوری اسلامی». سال ۵۸، ۱۲ فروردين، روز رایگيری برای «بله» يا «خير» گفتن به «جمهوری اسلامی» بود. روزی که يکی از بزرگترين دروغهای اين رژيم گفته شد: بيش از ۹۸% از مردم ايران به «جمهوری اسلامی» بله گفتند.
برگرديم به ۱۱ فروردين؛ يک روز قبل. ترکمنصحرا خواهان خودمختاری بود، کردستان در آتش خودمختاری میسوخت، سيستان و بلوچستان نيز. خوزستان که کار از فحش و درگيری با چاقو گذشته بود و همه به روی يکديگر سلاح کشيده بودند. مقداری هم چاشنی آذربايجان را به اين آشفتهبازار اضافه کنيد و شرکت نکردن جميع افراد درگير در اين منازعات در رفراندوم ۱۲ بهمن را نيز. آيا اهالی تمامی استانهايی که از آنها نام برده شد فقط ۲% ايران را تشکيل میدادند؟ اين اولين دروغ بزرگ در انتخابات بود.
البته برای به پيروزی رساندن اين جنبش (انقلاب) بسيار دروغهای بزرگ و کوچک ديگر به گروههای موازی با اسلامگراها گفته شد. گروههايی همچون ملیگرايان، پيکار، تودهایها، مجاهدين خلق و ... همچنين از نقش دکتر شريعتی (که ۲۹ خردادماه ۵۶ در انگلستان، يک سال و ۷ ماه قبل از به ثمر رسيدن تلاشهايش روی در نقاب خاک کشيد و بعد از انقلاب تمامی سعی خود را کردند که چهره او را با انواع و اقسام اتهامات به لجن بکشند، اما موفق نشدند) نيز نبايد گذشت.
وعده داده شد بسيار: نفت و گاز و گوشت و روغن را رايگان میکنيم، حجاب اجباری نيست، تمامی معتقدين به ديگر اديان حق دارند بر دين خود پايدار بمانند، روحانيون حق تسخير مناصب دولتی و تکيه زدن بر کرسیهای قدرت را ندارند و الخ.
از همان ابتدا پروژه از ميدان به در کردن ديگران شروع شد. گروههای دگرانديش، چپگرا و مارکسيست يکی، يکی از دور خارج شدند، هرکدام به بهانهای. مجاهدين خلق (که البته به هيچ عنوان عملکردشان در کشتن مردم بیدفاع قابل قبول نبوده و نيست) نيز وقتی ديد در تقسيم قدرت، جايی ندارد ابتدا نسبت به وضعيت موجود، ساز مخالف کوک کرد و پس از بیاعتنايی به گروهی که تقريبا بيش از نيمی از بار تغيير رژيم را به دوش کشيد، علناً اعلام مبارزه مسلحانه کرد. مارکسيستها که رسماً کافر تلقی شدند و همين طور پيش رفتيم تا حجاب اجباری شد، نفت و نان و گاز گرانتر شد که ارزان (و نه رايگان) نشد، روحانيون به قدری در جلوس بر مناصب قدرت وحشيانه تاختند که خود آيتالله خمينی انتخابات دور سوم در تهران را به بازشماری دستور داد و وقتی بوی گند دستکاری در آرای مردم بلند شد، دوباره دستور مختومه شدن اين پرونده را صادر کرد و آيتالله صافی (سخنگوی وقت شورای نگهبان) در اعتراض به اين امر، استعفا کرد و انگار نه انگار که کسی استعفا کرده و بحق هم استعفا کرده است.
جنگ شروع شد. فوج فوج جوانان با ۴۵ روز آموزش و يک اسلحه ژ ۳ به دست روانه جبههها شدند. غلط کرد اين رژيم اگر به جبهه فرستادن آن جوانان را به نام خود سند زد. انقلاب اينان تازه ۲ ساله بود ولی جوانانی که به جبهه میرفتند حداقل ۱۴، ۱۵ سال بزرگتر از اين نوزاد چنگيزوش بودند. اينان، جوانانی بودند متعلق به عصری ديگر، رژيمی ديگر و صرفاً به خاطر خاک و وطنشان به جبهه رفتند و کشته شدند، نه چيز ديگر.
طنز روزگار اينجاست که در طی ۸ سال جنگ با عراق، آنها بعثی و کافر بودند و ما مسلمان واقعی. جنگی بود بين کفار و مسلمين. اما در زمان جنگ اول خليج فارس (سال ۱۹۹۱ به فرماندهی جورج بوش پدر) آن «کافران و بعثيون» شدند «برادران دينی». البته ميراژهايی که از بغداد و ديگر فرودگاهها برخاستند و در فرودگاههای ايران نشستند و ميگها و سوخوهايی که در فرودگاههای ايلام و کرمانشاه بر زمين نشستند نيز در اين تغيير نام، کم دخالت نداشتند. ماندهام اينان به چه صراطی مستقيم هستند و از کدام خدا دم میزنند؟ به خدا ماندهام.
دعوای موسوی و خامنهای در هشت سال جنگ شهره خاص و عام شده بود و فقط خواجه حافظ شيرازی از آن بیخبر مانده بود که آن نيز به زير خاک بودنش برمیگشت نه چيز ديگر.
خمينی مُرد. قانون اساسی عوض شد. پست نخست وزيری از دولت حذف شد. استعفای موسوی پذيرفته شد و او به حاشيه رانده شد. خامنهای با بفرمای بیموقع رفسنجانی، رهبر شد. مخالفتی زرگری هم با رهبر شدنش نشان داد و سپس پذيرفت.
قبل از اين وقايع قتل عام تابستان ۱۳۶۷ را داشتيم که بعد از عمليات مرصاد (فروغ جاويدان) انجام گرفت. هيچ کس از دولت آن موقع نمیتواند بگويد از اين امر بیاطلاع بود، حتی شخص ميرحسين موسوی. حتی کروبی (رئيس بنياد شهيد و رئيس مجلس شورای اسلامی). حتی محسن رضايی (فرمانده کل وقت سپاه پاسداران) و حتی وزير امور خارجه وقت (ولايتی) که وقتی به دليل ماجرای «ايران گيت» در مجلس به چهارميخ کشيده شد گفت: من وزير خارجه چهارم ايران هستم! يعنی مک فارلين و اوليور نورث بايد سه نفر ديگر را قبل از ديدار با وزير خارجه ايران میديدند تا تاييديه ديدار با وزير خارجه جمهوری اسلامی ايران را بگيرند! عجب باغ مصفايی بود آن دولت!
بگذريم (راستی چقدر گذشتيم؟) رهبر ما شد خامنهای. رئيس جمهوری ما شد رفسنجانی. رياست مجلس که ملالی نبود جز دوری جنابعالی!
دوره «سازندگی» شروع شد و دوران فربه شدن سردارانی که جان بر کف برای انقلابشان در جبههها حضور داشتند. هاشمیها در حيطه نفت (گاهی هم مناطق آزاد همچون الويری و بروبچ)، سرداران سپاه و قرارگاهها در حوزههای راهسازی، سدسازی و پلسازی، بنيادشهيدیها و کسانی که برای ايران در دوران جنگ، اسلحه قاچاق میکردند بلااستثنا برنده مناقصهها و مزايدههای معادن بودند. حالا هرجا، کرمان، يزد، آذربايجان، زنجان و... رفتيم و رفتيم تا اين که فائزه هاشمی آمد با «برابری حقوق زنان»اش.
نفر دوم تهران در انتخابات مجلس شورای اسلامی دختر رئيس جمهوری اسلامی ايران بود. کسی که ترجيح میداد زير چادرش شلوار جين به پا کند تا مجبور به اتو کردنش نشود، کسی که معتقد به بدون ايراد بودن دوچرخهسواری دختران و زنان بود. کسی که نوعی رفرم (البته در ابعاد کوچکش) را در حقوق زنان در ايران میخواست ايجاد کند که متاسفانه خورد لب پاشوره. روزنامهاش توقيف شد (روزنامه زن)، بارها و بارها مدعیالعموم از وی شاکی شد که به دليل موقعيت پدرش باز هم بارها و بارها کوتاه آمدند اما اين کوتاهآمدنها باعث نشد فائزه دست از تلاشش بردارد. انصافاً برای خودش در ميان مردهای خاندان هاشمی، مردی بود اين زن.
دوران گذار از بیپولی به غنای اقتصادی، دوران کمرنگ شدن کوپن، دوران سر آمدن حکومت شيرهای دوتومانی در شيشههايی که رويشان نوشته شده بود «پس از مصرف حتما با آب سرد شسته شود»، دوران جولان دادن ماشينهای مدل بالا و جديد در خيابانهای بالای شهر تهران، دوران جهشی شدن تفاوت طبقاتی و همين آخری شد پاشنه آشيل اين دولت.
انتخابات ۷۶ رسيد. «رئيس مجلس ما رئيس جمهور ما»، «بنويسيد خاتمی، بخوانيد ناطق نوری» و ... يادتان هست؟ ناطق نوری حتی به يکی از سلولهای مغزش هم خطور نمیکرد به اين سختی از خاتمی شکست بخورد؛ شکستی که تا آخر عمر او را از رقابتهای سياسی دور نگه داشت. ۲۰ ميليون رای. رکوردی بود در جمهوری اسلامی. «مردی با عبای شکلاتی» آمد با استعانت از جوانانی که در ميتينگهايش بارها و بارها از آنان نام برده بود. مردم مانده بودند برای صعود ايران به جام جهانی ۱۹۹۸ خوشحال باشند يا انتخاب خاتمی به جای ناطق نوری؟
۸ سال خاتمی ماند و آخرش هم نه گفت و نه فهميديم که «جامعه مدنی» يعنی چه؟
به قدری در ۴ سال اولش عليه راستگرايان تندروی کردند که در ۴ سال دوم تازه به فکر ساخت و ساز و دولتمداری افتادند اما ديگر دير شده بود و همان کسانی که اصلاحطلب بودند، پروژه «عبور از خاتمی» را کليد زدند و به فکر جانشينی برای او افتادند. قرعه به نام دکتر معين افتاد، اما به قدری «نخبهگرايی» را تکرار کرد که عوام را منزجر کرد از خود. طبيعی است که نسبت نخبگان به عوام در جامعه ايرانی حداقل يک به ده باشد. پس در برابر هر يک نفری که به نفع معين رای میداد ۱۰ نفر به غير از معين رای دادند. حداقل نکرد بعد از رد صلاحيتی که شورای نگهبان برای او به ارمغان آورد در برابر حکم حکومتی خامنهای، بايستد و اعلام انصراف از شرکت در رقابت بر سر کسب کرسی رياست جمهوری نمايد تا مبدل به قهرمانی برای ايرانيان گردد. حبّ قدرت بلای جان معين شد و چنان به زمين کوباندش که رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد که نکرد.
در ميان کسانی که «احساس تکليف» کشته بودشان برای کسب صندلی رياست جمهوری، هاشمی رفسنجانی، کروبی و مقداری هم محسن رضايی میتوانستند رای بياورند اما ارادهای در کار بود که محمود احمدینژاد، کسی که با ژست شهيد رجايی آمده بود و از بس ژستش گلدرشت بود حتی همسر شهيد رجايی هم از او اعلام برائت کرده بود، بر نوک هرم قدرت برسد و با نگاهی از بالا به پايين، ديگران را بنگرد.
در اين راه کروبی فقط يک ساعت خوابيد، هاشمی رفسنجانی فهميد اوضاع از چه قرار است که حتی پيش خامنهای هم گله نکرد و از دستکاری کردن آرا، شکايتش را با پيک موتوری به درگاه خداوند فرستاد. محسن رضايی هم برای داغ کردن تنور آمده بود و اجازه صحبت کردن نداشت.
۴ سال تا توانستند ديگر دولتها را کوبيدند و به قدری احمقانه اين کار را انجام دادند که يادشان رفت رهبرشان ۸ سال در يکی از همين دولتهای کوبيده شده، قبای رياست جمهوری بر تن داشت. همه را دزد و خائن خطاب کردند و خود را فرشتهصفت. ۴ سال اول را با سفرهای استانی و دادن تراولچکهای رنگ و وارنگ برای خودش دانه پاشيد و با فراغ بال نسبت به دوره بعدی کارهای خود را انجام داد. ميخ آخر تابوت انتخابات درست و حسابی را رهبر جمهوری اسلامی کوبيد؛ زمانی که يک سال قبل از انتخابات (هنگامی که خامنهای به کردستان سفر کرده بود) در جلسهای با هيئت دولت به آنها تکليف کرد «طوری وزارت کنيد که انگار ۵ سال ديگر هم وزير هستيد».
خب، نسخه انتخابات رياست جمهوری که پيچيده شد. مجلس و شورای اسلامی شهر چه؟ شدهام مصداق کامل «خود گويی و خود خندی...» جواب نمیخواهد اين سوال، احمق!!!!!
***
دانشجويی میگويد: فقط به فکر گرفتن فوقم (فوق ليسانس) هستم که بگيرم و بروم.
- کجا؟
هرجا غير از ايران، حتی افغانستان!
جوانی با هيکل گنده (همان تنومند) فقط از بالا رفتن قيمت تخم مرغ و کراتين ناراحت است (پس از هدفمندکردن يارانهها) و اصلا با مقوله انتخابات کاری ندارد.
- انتخاب هيچ کس کار ما نيست. هر کی قرار باشه بياد، مياد و ما هم هيچ کاری از دستمون برنمياد. مگه پارسال تابستون که تهرون رو کرديم کربلا، ککشون گزيد؟ زدن، کشتن، بردن و برنگردوندن، تونستيم کاری بکنيم؟
... اين هم جوابی است.
کارگری ساختمانی در تقاطع خيابان دانشگاه و انقلاب منتظر ماشينی است که بايستد و به دنبال کارگر ساختمانی باشد. در همين احوال و اوضاع چرخاندن چشمانش به من جواب میدهد:
- همه چيز گرون شده. حتی نون هم سه برابر شده قيمتش. اون وقت ميان ماهی ۸۱ هزار تومن میدن میگن برين خداتون رو هم شکر کنين. آخه اين چه اسلاميه؟ چه خداييه؟
وقتی میپرسی: خب، به نظر شما چکار بايد کرد؟ جواب میگيری:
- گندههاشون که نشستن توی خونهشون و فقط دارن بيانيه میدن و به هيچ جاشون هم حساب نمیکنن ملت رو. ما هم که فقط بلديم کشته بشيم! پارسال منو انقدر کتک زدن که راه خونهمون رو هم گم کرده بودم. من اگه دو روز کار نکنم که زن و بچهام از گشنگی میميرن اما آقای کروبی يا موسوی اگه تا آخر عمرشون هم کار نکنن انگار نه انگار.
انصافاً جواب تلخی بود و صم بکم فقط گوش کردم و خجالت کشيدم.
***
مشکل کجاست؟
هند را «کشور ۷۲ ملت» مینامند، ايران را بايد «کشور ۷۲۰ اپوزيسيون» ناميد. هر يک، ساز خود را میزنند، خود را «حق مطلق» میدانند و ديگران را «هيچ». البته اگر پايينتر از هيچ هم داشتيم مطمئن باشيد از آن کلمه استفاده میکردند. حسرت به دلمان ماند يک بار عين آدم بنشينند دور هم، توقعاتشان را يکی کنند، جامعه درونی ايران را بفهمند، فهمشان را از يکديگر بالاتر ببرند، ملت ايران را درک کنند، فشاری که بر ملت ايران وارد میآيد را حتی در مقياس يک پنجاهم بفهمند، آن وقت از «ملت شريف و آريايی ايران» انتظار داشته باشند که زن و بچه و کار و حقوق خود را رها کرده و هفتهها در ميدان مبارزه با رژيم باقی بمانند نه مثل تابستان گذشته که سروتهش يک هفته هم نشد. تقصيری هم نداشتند مردم ايران. کافی است دو روز سر کار نروند، هم کارشان از دستشان رفته، هم ديگر پولی برای خرج کردن و خرجی دادن به خانوادهشان ندارند. اين است ضعف اصلی در ادامه پيدا نکردن اعتراضات. برگرديد و در آينه تاريخ نگاه کنيد به سال ۱۳۵۷. مساجد محلات شده بود محل تامين آذوقه خانوادهها و کسانی که جوانانشان در خيابانها در حال تظاهرات بودند ارزاق و سوختشان را (اکثراً) از مساجد تهيه میکردند. صفهای از شب تا صبح جلوی پمپبنزينها را به ياد بياوريد که ملت پيت حلبی به دست در انتظار آمدن سوخت و باز شدن جايگاه و گرفتن ۲۰ يا ۴۰ ليتر نفت سفيد از شب تا صبح منتظر میماندند. اين «يکپارچگی» رمز پيروزی بود نه ۷۲۰ اپوزيسون خارج از کشور که همگی فکل و کراوات زده و بیخيال نسبت به وضعيت مردم داخل ايران فقط منم منم میکنند و بس.
***
به خودم آمدم. رسيده بودم سر رودکی. خوشبختانه خانه يکی از دوستانم که مجرد هم بود در آن نزديکی بود و با يک تلفن، خودم را به او تحميل کردم! تقصير نداشتم. يخ زده بودم. به زور يک ليوان چای و يک ربع نشستن جلوی بخاری، يخم باز شد و با هم سر صحبت را باز کرديم. درباره آخر هفتهام پرسيد، گفتم مشغولم. شروع کرد به گلهگذاری که «ای بابا، نشد يک کار عين آدم پيدا کنی که لااقل روزهای تعطيلت مال خودت باشد؟» گذاشتم بغل گلههای ديگرش. رفتن به اسکی و دوست شدن با دخترهای ديگر، برنامه جمعهاش بود.
از او خداحافظی کردم و به سمت محل کارم راه افتادم... دوره کردم چيزهايی را که ديده بودم... مترو هم انصافاً محل مناسبی برای اين کارهاست. فقط يک جواب گيرم آمد: حکومت بر دلها، ترس از خدا.
اينان از راه «دين» وارد شدند، به نام «اسلام» قيام کردند و خود را «نمايندگان خدا» ناميدند. مردم ما هم که سنتی و جان به جانشان کنی تا اسم اسلام بيايد وسط، میکشند عقب. همين.
دقيقا از همين راه بايد وارد شد. مسيرش را لطفا همان ۷۲۰ اپوزيسيون خارج از کشور با هزاران دکترا (که برای خودشان از اين دانشگاه و آن يکی کالج گرفتند) تعريف کنند. در غير اين صورت، برای اينان بخوانيد: با چنين تخته و اين مهره و اين کهنه حريف / فکر بردن بُوَدَت؟ عقل تو بیبنياد است.
خيابان انقلاب را گز میکردم. وصال را رد کرده و به طرف دانشگاه در حال حرکت بودم. يقه کاپشن را داده بودم بالا، اينجا بود که حسرت خوردم چرا در عمرم سيگاری نشدم؟ سوزِ سرما، حسرت روزهای بهاری را در دلم زنده کرده بود. روزهای تیشرتهای سه دکمه، پيراهن آستين کوتاه، تيزی آفتاب، سبزی درختان و ... انگار همه اينها را يکجا از دست داده بودم. «چرا اين جوری شدم من؟» اين سوال مثل موريانه در حال جويدن مغز چوبی من بود!
عزيزی از من خواسته بود گزارشی تهيه کنم از احساس جوانان نسبت به انتخابات؛ نسبت به حقی که از آنان خورده شد، نسبت به رايی که از ايشان دزديده شد، نسبت به انتخابات پيش رو و تمام انتخاباتهای ديگر. مدت زمانی طولانی با هم «کشتیِ کلامی» گرفتيم که: نتيجه اين گزارش، کاملا نسبی است و با جامعه آماری کوچکی که مجبورم به آن بسنده کنم، جوابی درخور، گيرم نمیآيد. از کجا معلوم؟ شايد حتی خواننده اين نوشته، با خواندن اين «غرغرهای مکتوب» مسخرهام هم کند! و ... بگذريم... بالاخره قرار شد که بروم و دنبال اين گزارش را بگيرم. چشم!
شيوه معمول «سوال و جواب» معمول در گزارشها را مخلوط کردم با ارتباط حسی با ديگران، سرِ غر زدن را باز کردن و واکنش طرف مقابل را ديدن، ارتباط چشمی با مخاطبی که در حال نظاره اطراف بود و ... (فوت کوزهگری!)
***
برگرديم به زمان تغيير رژيم از «پهلوی» به «جمهوری اسلامی». سال ۵۸، ۱۲ فروردين، روز رایگيری برای «بله» يا «خير» گفتن به «جمهوری اسلامی» بود. روزی که يکی از بزرگترين دروغهای اين رژيم گفته شد: بيش از ۹۸% از مردم ايران به «جمهوری اسلامی» بله گفتند.
برگرديم به ۱۱ فروردين؛ يک روز قبل. ترکمنصحرا خواهان خودمختاری بود، کردستان در آتش خودمختاری میسوخت، سيستان و بلوچستان نيز. خوزستان که کار از فحش و درگيری با چاقو گذشته بود و همه به روی يکديگر سلاح کشيده بودند. مقداری هم چاشنی آذربايجان را به اين آشفتهبازار اضافه کنيد و شرکت نکردن جميع افراد درگير در اين منازعات در رفراندوم ۱۲ بهمن را نيز. آيا اهالی تمامی استانهايی که از آنها نام برده شد فقط ۲% ايران را تشکيل میدادند؟ اين اولين دروغ بزرگ در انتخابات بود.
البته برای به پيروزی رساندن اين جنبش (انقلاب) بسيار دروغهای بزرگ و کوچک ديگر به گروههای موازی با اسلامگراها گفته شد. گروههايی همچون ملیگرايان، پيکار، تودهایها، مجاهدين خلق و ... همچنين از نقش دکتر شريعتی (که ۲۹ خردادماه ۵۶ در انگلستان، يک سال و ۷ ماه قبل از به ثمر رسيدن تلاشهايش روی در نقاب خاک کشيد و بعد از انقلاب تمامی سعی خود را کردند که چهره او را با انواع و اقسام اتهامات به لجن بکشند، اما موفق نشدند) نيز نبايد گذشت.
وعده داده شد بسيار: نفت و گاز و گوشت و روغن را رايگان میکنيم، حجاب اجباری نيست، تمامی معتقدين به ديگر اديان حق دارند بر دين خود پايدار بمانند، روحانيون حق تسخير مناصب دولتی و تکيه زدن بر کرسیهای قدرت را ندارند و الخ.
از همان ابتدا پروژه از ميدان به در کردن ديگران شروع شد. گروههای دگرانديش، چپگرا و مارکسيست يکی، يکی از دور خارج شدند، هرکدام به بهانهای. مجاهدين خلق (که البته به هيچ عنوان عملکردشان در کشتن مردم بیدفاع قابل قبول نبوده و نيست) نيز وقتی ديد در تقسيم قدرت، جايی ندارد ابتدا نسبت به وضعيت موجود، ساز مخالف کوک کرد و پس از بیاعتنايی به گروهی که تقريبا بيش از نيمی از بار تغيير رژيم را به دوش کشيد، علناً اعلام مبارزه مسلحانه کرد. مارکسيستها که رسماً کافر تلقی شدند و همين طور پيش رفتيم تا حجاب اجباری شد، نفت و نان و گاز گرانتر شد که ارزان (و نه رايگان) نشد، روحانيون به قدری در جلوس بر مناصب قدرت وحشيانه تاختند که خود آيتالله خمينی انتخابات دور سوم در تهران را به بازشماری دستور داد و وقتی بوی گند دستکاری در آرای مردم بلند شد، دوباره دستور مختومه شدن اين پرونده را صادر کرد و آيتالله صافی (سخنگوی وقت شورای نگهبان) در اعتراض به اين امر، استعفا کرد و انگار نه انگار که کسی استعفا کرده و بحق هم استعفا کرده است.
جنگ شروع شد. فوج فوج جوانان با ۴۵ روز آموزش و يک اسلحه ژ ۳ به دست روانه جبههها شدند. غلط کرد اين رژيم اگر به جبهه فرستادن آن جوانان را به نام خود سند زد. انقلاب اينان تازه ۲ ساله بود ولی جوانانی که به جبهه میرفتند حداقل ۱۴، ۱۵ سال بزرگتر از اين نوزاد چنگيزوش بودند. اينان، جوانانی بودند متعلق به عصری ديگر، رژيمی ديگر و صرفاً به خاطر خاک و وطنشان به جبهه رفتند و کشته شدند، نه چيز ديگر.
طنز روزگار اينجاست که در طی ۸ سال جنگ با عراق، آنها بعثی و کافر بودند و ما مسلمان واقعی. جنگی بود بين کفار و مسلمين. اما در زمان جنگ اول خليج فارس (سال ۱۹۹۱ به فرماندهی جورج بوش پدر) آن «کافران و بعثيون» شدند «برادران دينی». البته ميراژهايی که از بغداد و ديگر فرودگاهها برخاستند و در فرودگاههای ايران نشستند و ميگها و سوخوهايی که در فرودگاههای ايلام و کرمانشاه بر زمين نشستند نيز در اين تغيير نام، کم دخالت نداشتند. ماندهام اينان به چه صراطی مستقيم هستند و از کدام خدا دم میزنند؟ به خدا ماندهام.
دعوای موسوی و خامنهای در هشت سال جنگ شهره خاص و عام شده بود و فقط خواجه حافظ شيرازی از آن بیخبر مانده بود که آن نيز به زير خاک بودنش برمیگشت نه چيز ديگر.
خمينی مُرد. قانون اساسی عوض شد. پست نخست وزيری از دولت حذف شد. استعفای موسوی پذيرفته شد و او به حاشيه رانده شد. خامنهای با بفرمای بیموقع رفسنجانی، رهبر شد. مخالفتی زرگری هم با رهبر شدنش نشان داد و سپس پذيرفت.
قبل از اين وقايع قتل عام تابستان ۱۳۶۷ را داشتيم که بعد از عمليات مرصاد (فروغ جاويدان) انجام گرفت. هيچ کس از دولت آن موقع نمیتواند بگويد از اين امر بیاطلاع بود، حتی شخص ميرحسين موسوی. حتی کروبی (رئيس بنياد شهيد و رئيس مجلس شورای اسلامی). حتی محسن رضايی (فرمانده کل وقت سپاه پاسداران) و حتی وزير امور خارجه وقت (ولايتی) که وقتی به دليل ماجرای «ايران گيت» در مجلس به چهارميخ کشيده شد گفت: من وزير خارجه چهارم ايران هستم! يعنی مک فارلين و اوليور نورث بايد سه نفر ديگر را قبل از ديدار با وزير خارجه ايران میديدند تا تاييديه ديدار با وزير خارجه جمهوری اسلامی ايران را بگيرند! عجب باغ مصفايی بود آن دولت!
بگذريم (راستی چقدر گذشتيم؟) رهبر ما شد خامنهای. رئيس جمهوری ما شد رفسنجانی. رياست مجلس که ملالی نبود جز دوری جنابعالی!
دوره «سازندگی» شروع شد و دوران فربه شدن سردارانی که جان بر کف برای انقلابشان در جبههها حضور داشتند. هاشمیها در حيطه نفت (گاهی هم مناطق آزاد همچون الويری و بروبچ)، سرداران سپاه و قرارگاهها در حوزههای راهسازی، سدسازی و پلسازی، بنيادشهيدیها و کسانی که برای ايران در دوران جنگ، اسلحه قاچاق میکردند بلااستثنا برنده مناقصهها و مزايدههای معادن بودند. حالا هرجا، کرمان، يزد، آذربايجان، زنجان و... رفتيم و رفتيم تا اين که فائزه هاشمی آمد با «برابری حقوق زنان»اش.
نفر دوم تهران در انتخابات مجلس شورای اسلامی دختر رئيس جمهوری اسلامی ايران بود. کسی که ترجيح میداد زير چادرش شلوار جين به پا کند تا مجبور به اتو کردنش نشود، کسی که معتقد به بدون ايراد بودن دوچرخهسواری دختران و زنان بود. کسی که نوعی رفرم (البته در ابعاد کوچکش) را در حقوق زنان در ايران میخواست ايجاد کند که متاسفانه خورد لب پاشوره. روزنامهاش توقيف شد (روزنامه زن)، بارها و بارها مدعیالعموم از وی شاکی شد که به دليل موقعيت پدرش باز هم بارها و بارها کوتاه آمدند اما اين کوتاهآمدنها باعث نشد فائزه دست از تلاشش بردارد. انصافاً برای خودش در ميان مردهای خاندان هاشمی، مردی بود اين زن.
دوران گذار از بیپولی به غنای اقتصادی، دوران کمرنگ شدن کوپن، دوران سر آمدن حکومت شيرهای دوتومانی در شيشههايی که رويشان نوشته شده بود «پس از مصرف حتما با آب سرد شسته شود»، دوران جولان دادن ماشينهای مدل بالا و جديد در خيابانهای بالای شهر تهران، دوران جهشی شدن تفاوت طبقاتی و همين آخری شد پاشنه آشيل اين دولت.
انتخابات ۷۶ رسيد. «رئيس مجلس ما رئيس جمهور ما»، «بنويسيد خاتمی، بخوانيد ناطق نوری» و ... يادتان هست؟ ناطق نوری حتی به يکی از سلولهای مغزش هم خطور نمیکرد به اين سختی از خاتمی شکست بخورد؛ شکستی که تا آخر عمر او را از رقابتهای سياسی دور نگه داشت. ۲۰ ميليون رای. رکوردی بود در جمهوری اسلامی. «مردی با عبای شکلاتی» آمد با استعانت از جوانانی که در ميتينگهايش بارها و بارها از آنان نام برده بود. مردم مانده بودند برای صعود ايران به جام جهانی ۱۹۹۸ خوشحال باشند يا انتخاب خاتمی به جای ناطق نوری؟
۸ سال خاتمی ماند و آخرش هم نه گفت و نه فهميديم که «جامعه مدنی» يعنی چه؟
به قدری در ۴ سال اولش عليه راستگرايان تندروی کردند که در ۴ سال دوم تازه به فکر ساخت و ساز و دولتمداری افتادند اما ديگر دير شده بود و همان کسانی که اصلاحطلب بودند، پروژه «عبور از خاتمی» را کليد زدند و به فکر جانشينی برای او افتادند. قرعه به نام دکتر معين افتاد، اما به قدری «نخبهگرايی» را تکرار کرد که عوام را منزجر کرد از خود. طبيعی است که نسبت نخبگان به عوام در جامعه ايرانی حداقل يک به ده باشد. پس در برابر هر يک نفری که به نفع معين رای میداد ۱۰ نفر به غير از معين رای دادند. حداقل نکرد بعد از رد صلاحيتی که شورای نگهبان برای او به ارمغان آورد در برابر حکم حکومتی خامنهای، بايستد و اعلام انصراف از شرکت در رقابت بر سر کسب کرسی رياست جمهوری نمايد تا مبدل به قهرمانی برای ايرانيان گردد. حبّ قدرت بلای جان معين شد و چنان به زمين کوباندش که رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد که نکرد.
در ميان کسانی که «احساس تکليف» کشته بودشان برای کسب صندلی رياست جمهوری، هاشمی رفسنجانی، کروبی و مقداری هم محسن رضايی میتوانستند رای بياورند اما ارادهای در کار بود که محمود احمدینژاد، کسی که با ژست شهيد رجايی آمده بود و از بس ژستش گلدرشت بود حتی همسر شهيد رجايی هم از او اعلام برائت کرده بود، بر نوک هرم قدرت برسد و با نگاهی از بالا به پايين، ديگران را بنگرد.
در اين راه کروبی فقط يک ساعت خوابيد، هاشمی رفسنجانی فهميد اوضاع از چه قرار است که حتی پيش خامنهای هم گله نکرد و از دستکاری کردن آرا، شکايتش را با پيک موتوری به درگاه خداوند فرستاد. محسن رضايی هم برای داغ کردن تنور آمده بود و اجازه صحبت کردن نداشت.
۴ سال تا توانستند ديگر دولتها را کوبيدند و به قدری احمقانه اين کار را انجام دادند که يادشان رفت رهبرشان ۸ سال در يکی از همين دولتهای کوبيده شده، قبای رياست جمهوری بر تن داشت. همه را دزد و خائن خطاب کردند و خود را فرشتهصفت. ۴ سال اول را با سفرهای استانی و دادن تراولچکهای رنگ و وارنگ برای خودش دانه پاشيد و با فراغ بال نسبت به دوره بعدی کارهای خود را انجام داد. ميخ آخر تابوت انتخابات درست و حسابی را رهبر جمهوری اسلامی کوبيد؛ زمانی که يک سال قبل از انتخابات (هنگامی که خامنهای به کردستان سفر کرده بود) در جلسهای با هيئت دولت به آنها تکليف کرد «طوری وزارت کنيد که انگار ۵ سال ديگر هم وزير هستيد».
خب، نسخه انتخابات رياست جمهوری که پيچيده شد. مجلس و شورای اسلامی شهر چه؟ شدهام مصداق کامل «خود گويی و خود خندی...» جواب نمیخواهد اين سوال، احمق!!!!!
***
دانشجويی میگويد: فقط به فکر گرفتن فوقم (فوق ليسانس) هستم که بگيرم و بروم.
- کجا؟
هرجا غير از ايران، حتی افغانستان!
جوانی با هيکل گنده (همان تنومند) فقط از بالا رفتن قيمت تخم مرغ و کراتين ناراحت است (پس از هدفمندکردن يارانهها) و اصلا با مقوله انتخابات کاری ندارد.
- انتخاب هيچ کس کار ما نيست. هر کی قرار باشه بياد، مياد و ما هم هيچ کاری از دستمون برنمياد. مگه پارسال تابستون که تهرون رو کرديم کربلا، ککشون گزيد؟ زدن، کشتن، بردن و برنگردوندن، تونستيم کاری بکنيم؟
... اين هم جوابی است.
کارگری ساختمانی در تقاطع خيابان دانشگاه و انقلاب منتظر ماشينی است که بايستد و به دنبال کارگر ساختمانی باشد. در همين احوال و اوضاع چرخاندن چشمانش به من جواب میدهد:
- همه چيز گرون شده. حتی نون هم سه برابر شده قيمتش. اون وقت ميان ماهی ۸۱ هزار تومن میدن میگن برين خداتون رو هم شکر کنين. آخه اين چه اسلاميه؟ چه خداييه؟
وقتی میپرسی: خب، به نظر شما چکار بايد کرد؟ جواب میگيری:
- گندههاشون که نشستن توی خونهشون و فقط دارن بيانيه میدن و به هيچ جاشون هم حساب نمیکنن ملت رو. ما هم که فقط بلديم کشته بشيم! پارسال منو انقدر کتک زدن که راه خونهمون رو هم گم کرده بودم. من اگه دو روز کار نکنم که زن و بچهام از گشنگی میميرن اما آقای کروبی يا موسوی اگه تا آخر عمرشون هم کار نکنن انگار نه انگار.
انصافاً جواب تلخی بود و صم بکم فقط گوش کردم و خجالت کشيدم.
***
مشکل کجاست؟
هند را «کشور ۷۲ ملت» مینامند، ايران را بايد «کشور ۷۲۰ اپوزيسيون» ناميد. هر يک، ساز خود را میزنند، خود را «حق مطلق» میدانند و ديگران را «هيچ». البته اگر پايينتر از هيچ هم داشتيم مطمئن باشيد از آن کلمه استفاده میکردند. حسرت به دلمان ماند يک بار عين آدم بنشينند دور هم، توقعاتشان را يکی کنند، جامعه درونی ايران را بفهمند، فهمشان را از يکديگر بالاتر ببرند، ملت ايران را درک کنند، فشاری که بر ملت ايران وارد میآيد را حتی در مقياس يک پنجاهم بفهمند، آن وقت از «ملت شريف و آريايی ايران» انتظار داشته باشند که زن و بچه و کار و حقوق خود را رها کرده و هفتهها در ميدان مبارزه با رژيم باقی بمانند نه مثل تابستان گذشته که سروتهش يک هفته هم نشد. تقصيری هم نداشتند مردم ايران. کافی است دو روز سر کار نروند، هم کارشان از دستشان رفته، هم ديگر پولی برای خرج کردن و خرجی دادن به خانوادهشان ندارند. اين است ضعف اصلی در ادامه پيدا نکردن اعتراضات. برگرديد و در آينه تاريخ نگاه کنيد به سال ۱۳۵۷. مساجد محلات شده بود محل تامين آذوقه خانوادهها و کسانی که جوانانشان در خيابانها در حال تظاهرات بودند ارزاق و سوختشان را (اکثراً) از مساجد تهيه میکردند. صفهای از شب تا صبح جلوی پمپبنزينها را به ياد بياوريد که ملت پيت حلبی به دست در انتظار آمدن سوخت و باز شدن جايگاه و گرفتن ۲۰ يا ۴۰ ليتر نفت سفيد از شب تا صبح منتظر میماندند. اين «يکپارچگی» رمز پيروزی بود نه ۷۲۰ اپوزيسون خارج از کشور که همگی فکل و کراوات زده و بیخيال نسبت به وضعيت مردم داخل ايران فقط منم منم میکنند و بس.
***
به خودم آمدم. رسيده بودم سر رودکی. خوشبختانه خانه يکی از دوستانم که مجرد هم بود در آن نزديکی بود و با يک تلفن، خودم را به او تحميل کردم! تقصير نداشتم. يخ زده بودم. به زور يک ليوان چای و يک ربع نشستن جلوی بخاری، يخم باز شد و با هم سر صحبت را باز کرديم. درباره آخر هفتهام پرسيد، گفتم مشغولم. شروع کرد به گلهگذاری که «ای بابا، نشد يک کار عين آدم پيدا کنی که لااقل روزهای تعطيلت مال خودت باشد؟» گذاشتم بغل گلههای ديگرش. رفتن به اسکی و دوست شدن با دخترهای ديگر، برنامه جمعهاش بود.
از او خداحافظی کردم و به سمت محل کارم راه افتادم... دوره کردم چيزهايی را که ديده بودم... مترو هم انصافاً محل مناسبی برای اين کارهاست. فقط يک جواب گيرم آمد: حکومت بر دلها، ترس از خدا.
اينان از راه «دين» وارد شدند، به نام «اسلام» قيام کردند و خود را «نمايندگان خدا» ناميدند. مردم ما هم که سنتی و جان به جانشان کنی تا اسم اسلام بيايد وسط، میکشند عقب. همين.
دقيقا از همين راه بايد وارد شد. مسيرش را لطفا همان ۷۲۰ اپوزيسيون خارج از کشور با هزاران دکترا (که برای خودشان از اين دانشگاه و آن يکی کالج گرفتند) تعريف کنند. در غير اين صورت، برای اينان بخوانيد: با چنين تخته و اين مهره و اين کهنه حريف / فکر بردن بُوَدَت؟ عقل تو بیبنياد است.
عقبنشینی رئیسجمهوری تونس
رئیسجمهوری ۷۴ سالهی تونس که از ۲۳ سال پیش تا کنون در این مقام است، در سخنرانی تلویزیونی خود اعلام کرد که در انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۱۴ دیگر خود را نامزد نخواهد کرد. وی همچنین وعده داد که بهای مواد غذایی اصلی کاهش خواهد یافت.
زینالعابدین بنعلی گفت، به وزارت کشور تونس دستور داده، نیروهای امنیتی کشور خویشتندارانه رفتار کنند و از کاربرد توجیهناپذیر اسلحه بپرهیزند.
جشن شادی در خیابانهای تونس
به گزارش شاهدان عینی، شامگاه پنجشنبه (۱۳ ژانویه) پس از سخنان رئیسجمهوری تونس، مردم بهرغم اعلام منع رفت و آمد شبانه، به خیابانها ریختند و به شادی پرداختند. فریادهای خوشحالی مردم و کنسرتی از بوق اتومبیلها در تمام طول شب طنینانداز بود.
نیروهای امنیتی که در روزهای گذشته با بیرحمی تمام، تظاهرات اعتراضی مردم را به خون کشیده بودند، این بار دخالت نکردند. به گفتهی سازمانهای حقوقبشری، در ناآرامیهای اخیر تونس، ۶۶ تن کشته شدهاند. بسیاری از قربانیان، در جریان اعتراضهای خیابانی، هدف گلولهی ماموران امنیتی قرار گرفتند.
این سومین سخنرانی تلویزیونی بنعلی در یک هفتهی گذشته بود. وی قول داد که بهای مواد غذایی اصلی مانند نان، شیر و شکر کاهش خواهد یافت. بنعلی همچنین از گسترش بیشتر دمکراسی سخن گفت و وعده داد که سانسور اینترنت برچیده خواهد شد. مدت کوتاهی پس از سخنان رئیسجمهوری تونس، بار دیگر سایتهای فیلترشدهی اینترنتی مانند یوتیوب قابل دسترس بودند.
نشانههای شکاف در رژیم تونس
از سوی دیگر، کمال مرجان، وزیر امور خارجهی تونس، روز جمعه (۱۴ ژانویه) اعلام کرد که تشکیل دولت وحدت ملی در تونس ممکن است. وی که با فرستندهی رادیویی فرانسوی «اروپا یک» مصاحبه میکرد، این سخن را در اشاره به گفتههای اخیر محمد نجیب شبی، رهبر اپوزیسیون تونس بر زبان آورد.
کمال مرجان با توجه به سخنان اخیر رهبر «حزب مترقی دمکراتیک تونس» گفت، تقسیم قدرت در تونس عملی و کاملا عادی است. مرجان نگفت که آیا خود نیز در چنین روندی شرکت خواهد کرد یا نه. شایعههایی مبنی بر کنارهگیری وی در اعتراض به سیاست رئیسجمهوری این کشور شنیده میشود، ولی منابع رسمی هنوز این خبر را تایید نکردهاند.
آخرین خبرهای رسیده حاکی از آن است که تظاهرات خیابانی در پایتخت تونس همچنان ادامه دارد. روز جمعه (۱۴ ژانویه) صدها نفر در خیابانها گردآمدند و شعار دادند: «نه به ریاستجمهوری زینالعابدین بنعلی!» و «قیام ادامه دارد!».
تظاهرات خیابانی هفتههای اخیر در تونس که در آغاز در اعتراض به بیکاری صورت میگرفت، به تدریج کل رژیم زینالعابدین بنعلی را نشانه گرفت که از سال ۱۹۸۷ تا کنون، به گونهای اقتدارگرایانه بر این کشور حاکم است.
کاترین اشتون: خواهان پیشرفت در مذاکره با ایران هستیم
کاترین اشتون، رئیس سیاست خارجی اتحادیه اروپا، روز پنجشنبه اعلام کردکه وی خواهان پیشرفت در مذاکرات گروه ۱+۵ با ایران است که هفته آینده در استانبول برگزار میشود.
دور دوم مذاکرات ایران با گروه ۱+۵، روز جمعه یکم بهمن ماه در شهر استانبول ترکیه آغاز میشود و انتظار میرود به مدت دو روز ادامه پیدا کند.
کاترین اشتون که برای فراهم آوردن مقدمات این مذاکرات به ترکیه سفر کرده است، روز پنجشنبه با احمد داوود اغلو، وزیر خارجه این کشور، در یک کنفرانس خبری شرکت کرد.
کاترین اشتون در پاسخ به خبرنگارانی که نظر وی را درباره اظهارات اخیر علیاصغر سلطانیه، نماینده ایران در آژانس، پرسیدند، گفت که وی نمیخواهد به چنین اظهاراتی پاسخ دهد.
علی اصغر سلطانیه، نماینده دایم ایران در آژانس، این هفته و در آستانه مذاکرات ایران با گروه ۱+۵ اظهار داشت: «گفتوگوهای استانبول آخرین فرصت تاریخی غرب برای بازگشت به میز مذاکرات است.»
علیاصغر سلطانیه با اشاره به تولید سوخت برای رآکتور تهران افزود: «قرارگیری اولین میلههای سوخت تولیدی ایران در قلب راکتور تهران، احتمالا مجلس شورای اسلامی دیگر اجازهای به دولت برای انجام مذاکرات و یا امکان ارسال اورانیوم به کشور ترکیه و یا خارج ندهد.»
کاترین اشتون در واکنش به این اظهارات، در ادامه تصریح کرد: «تنها به این بسنده میکنم...آنچه که من میخواهم هفته آینده ببینم، پیشرفت (در مذاکرات) است.»
رئیس سیاست خارجی اتحادیه اروپا افزود: «ما از منظر خودمان، خیلی روشن آنچه را که میخواهیم درباره آن گفتوگو کنیم مشخص کردهایم، و باید دید که این گفتوگوها به کجا میکشد.»
ترکیه در مذاکرات مشارکت ندارد
کاترین اشتون همچنین تصریح کرد که ترکیه در مذاکرات ایران با گروه ۱+۵ مشارکتی نخواهد داشت و درخواستی هم برای مشارکت در مذاکرات مطرح نکرده است.
با این حال احمد داوود اغلو، وزیر خارجه ترکیه، در این کنفرانس مشترک خبری گفت اگر از آنکارا خواسته شود، این کشور آماده مشارکت است.
در همین حال روز پنجشنبه، علی باقری، معاون شورای عالی امنيت ملی ايران، نیز با وزیر خارجه ترکیه دیدار و گفتوگو کرد. علی باقری یکی از شرکتکنندگان در مذاکرات اخیر با گروه ۱+۵ بود که در ژنو برگزار شد. علی باقری یک روز پیش از این نیز به چین سفیر کرده بود.
ترکیه و برزیل در اردیبهشت سال ۱۳۸۹، طی ابتکار عملی، ایران را متقاعد ساختند که حدود ۱۲۰۰ کيلوگرم از اورانيومِ با غلظت پايين خود را، در مقابل دريافت سوخت برای رآکتور هستهای تهران، به ترکیه منتقل کند.
این پیشنهاد با این حال از سوی کشورهای غربی مورد قبول واقع نشد، و کشورهای غربی به همراه روسیه و چین قطعنامه تحریمی دیگری را علیه ایران در شورای امنیت به تصویب رساندند.
پیش از آن کشورهای غربی، در قالب «گروه وین» که شامل آمریکا، فرانسه و روسیه بود، به ایران پیشنهاد دادند که این مقدار اورانیوم را به روسیه منتقل کند که بعدها علیاکبر صالحی، رئیس وقت سازمان انرژی اتمی و سرپرست کنونی وزارت خارجه در مصاحبهای اعلام کرد که ایران به روسها اعتماد لازم برای تحویل اورانیوم غنیشده را نداشت.
درحالی که مذاکرات برای واردات سوخت رآکتور تحقیقاتی تهران به شکست انجامید، ایران همچنان غنیسازی اورانیوم تا سطح ۲۰ درصد را ادامه میدهد و اعلام کرده است که این اقدام برای تامین سوخت رآکتور تهران است؛ اقدامی که نگرانی کشورهای غربی را بیشتر کرده است.
دور دوم مذاکرات ایران با گروه ۱+۵، روز جمعه یکم بهمن ماه در شهر استانبول ترکیه آغاز میشود و انتظار میرود به مدت دو روز ادامه پیدا کند.
کاترین اشتون که برای فراهم آوردن مقدمات این مذاکرات به ترکیه سفر کرده است، روز پنجشنبه با احمد داوود اغلو، وزیر خارجه این کشور، در یک کنفرانس خبری شرکت کرد.
کاترین اشتون در پاسخ به خبرنگارانی که نظر وی را درباره اظهارات اخیر علیاصغر سلطانیه، نماینده ایران در آژانس، پرسیدند، گفت که وی نمیخواهد به چنین اظهاراتی پاسخ دهد.
علی اصغر سلطانیه، نماینده دایم ایران در آژانس، این هفته و در آستانه مذاکرات ایران با گروه ۱+۵ اظهار داشت: «گفتوگوهای استانبول آخرین فرصت تاریخی غرب برای بازگشت به میز مذاکرات است.»
علیاصغر سلطانیه با اشاره به تولید سوخت برای رآکتور تهران افزود: «قرارگیری اولین میلههای سوخت تولیدی ایران در قلب راکتور تهران، احتمالا مجلس شورای اسلامی دیگر اجازهای به دولت برای انجام مذاکرات و یا امکان ارسال اورانیوم به کشور ترکیه و یا خارج ندهد.»
کاترین اشتون در واکنش به این اظهارات، در ادامه تصریح کرد: «تنها به این بسنده میکنم...آنچه که من میخواهم هفته آینده ببینم، پیشرفت (در مذاکرات) است.»
رئیس سیاست خارجی اتحادیه اروپا افزود: «ما از منظر خودمان، خیلی روشن آنچه را که میخواهیم درباره آن گفتوگو کنیم مشخص کردهایم، و باید دید که این گفتوگوها به کجا میکشد.»
ترکیه در مذاکرات مشارکت ندارد
کاترین اشتون همچنین تصریح کرد که ترکیه در مذاکرات ایران با گروه ۱+۵ مشارکتی نخواهد داشت و درخواستی هم برای مشارکت در مذاکرات مطرح نکرده است.
با این حال احمد داوود اغلو، وزیر خارجه ترکیه، در این کنفرانس مشترک خبری گفت اگر از آنکارا خواسته شود، این کشور آماده مشارکت است.
در همین حال روز پنجشنبه، علی باقری، معاون شورای عالی امنيت ملی ايران، نیز با وزیر خارجه ترکیه دیدار و گفتوگو کرد. علی باقری یکی از شرکتکنندگان در مذاکرات اخیر با گروه ۱+۵ بود که در ژنو برگزار شد. علی باقری یک روز پیش از این نیز به چین سفیر کرده بود.
ترکیه و برزیل در اردیبهشت سال ۱۳۸۹، طی ابتکار عملی، ایران را متقاعد ساختند که حدود ۱۲۰۰ کيلوگرم از اورانيومِ با غلظت پايين خود را، در مقابل دريافت سوخت برای رآکتور هستهای تهران، به ترکیه منتقل کند.
این پیشنهاد با این حال از سوی کشورهای غربی مورد قبول واقع نشد، و کشورهای غربی به همراه روسیه و چین قطعنامه تحریمی دیگری را علیه ایران در شورای امنیت به تصویب رساندند.
پیش از آن کشورهای غربی، در قالب «گروه وین» که شامل آمریکا، فرانسه و روسیه بود، به ایران پیشنهاد دادند که این مقدار اورانیوم را به روسیه منتقل کند که بعدها علیاکبر صالحی، رئیس وقت سازمان انرژی اتمی و سرپرست کنونی وزارت خارجه در مصاحبهای اعلام کرد که ایران به روسها اعتماد لازم برای تحویل اورانیوم غنیشده را نداشت.
درحالی که مذاکرات برای واردات سوخت رآکتور تحقیقاتی تهران به شکست انجامید، ایران همچنان غنیسازی اورانیوم تا سطح ۲۰ درصد را ادامه میدهد و اعلام کرده است که این اقدام برای تامین سوخت رآکتور تهران است؛ اقدامی که نگرانی کشورهای غربی را بیشتر کرده است.
پیشبینی بانک جهانی: عدم افزایش رشد تولید ناخالص ایران در سال جاری
جدیدترین گزارش بانک جهانی از چشمانداز جهانی اقتصاد در سال ۲۰۱۱ حاکی از آن است که رشد ۱.۵ درصدی تولید ناخالص داخلی ایران «به دلیل انزوای اقتصادی روزافزون» احتمالا در سال جاری میلادی نیز افزایش چشمگیری نخواهد داشت.
بر اساس این گزارش بانک جهانی که روز پنجشنبه گذشته منتشر شد، جمهوری اسلامی ایران سه سال پیدرپی یعنی از ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰ را با نرخ رشد پایین پشت سر گذاشته است.
در این گزارش نرخ رشد تولید ناخالص داخلی ایران در سال ۲۰۰۸ حدود ۲.۳ درصد، در سال ۲۰۰۹ حدود ۱.۴ درصد، و در سال ۲۰۱۰ حدودا همین مقدار ثبت شده است.
به این ترتیب نرخ رشد ایران در سال ۲۰۱۰ کمتر از یک چهارم میانگین نرخ رشد در کشورهای در حال توسعه همچون ارمنستان، آذربایجان، و روسیه بوده است.
این در حالی است که، بنا بر گزارش تازه بانک جهانی، افزایش بهای نفت در سال ۲۰۱۰ بسیار به نفع کشورهای در حال توسعه صادرکننده نفت تمام شده و به افزایش در نرخ رشد کلی منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا انجامیده است.
در همین حال در گزارش بانک جهانی میانگین نرخ رشد ایران در سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ سه درصد پیشبینی شده است.
اما به نظر میرسد منابع داخلی ارزیابی نرخ رشد از بانک جهانی بدبینتر هستند. برای مثال، این منابع شاخص مذکور را برای سال ۱۳۸۷ فقط نیم درصد ارزیابی کردهاند. همین موضوع باعث شده است که بانک مرکزی ایران اصولا از انتشار نرخ رشد کشور خودداری کند.
به گفته منابع خبری داخل ایران، عامل اصلی این وضعیت اختلافی است که بین بانک مرکزی و وزارت صنایع جمهوری اسلامی بر سر ارزیابی نرخ رشد به وجود آمده است.
بانک جهانی در گزارش تازه خود از چشمانداز اقتصادی سال ۲۰۱۱ پیشبینی کرده است که پس از افزایش ۳.۳ درصدی در سال ۲۰۱۰، کشورهای در حال توسعه در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا در سال ۲۰۱۱ شاهد افزایش ۴.۳ درصدی و در سال ۲۰۱۲ افزایش ۴.۴ درصدی خواهند بود.
در همین حال بانک جهانی در گزارش خود پیشبینی کرده است که کشورهای در حال توسعه در سال ۲۰۱۰ هفت درصد، در سال ۲۰۱۱ شش درصد، و در سال ۲۰۱۲ حدود ۶.۱ درصد رشد داشته باشند. به این ترتیب رشد در این کشورها از رشد در کشورهای با درآمد بالا بسیار بیشتر خواهد بود.
پیشبینی بانک جهانی برای رشد کشورهای دارای درآمد بالا چنین است: ۲.۸ درصد در سال ۲۰۱۰، ۲.۴ در سال ۲۰۱۱ و ۲.۷ در سال ۲۰۱۲.
بر اساس این گزارش بانک جهانی که روز پنجشنبه گذشته منتشر شد، جمهوری اسلامی ایران سه سال پیدرپی یعنی از ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰ را با نرخ رشد پایین پشت سر گذاشته است.
در این گزارش نرخ رشد تولید ناخالص داخلی ایران در سال ۲۰۰۸ حدود ۲.۳ درصد، در سال ۲۰۰۹ حدود ۱.۴ درصد، و در سال ۲۰۱۰ حدودا همین مقدار ثبت شده است.
به این ترتیب نرخ رشد ایران در سال ۲۰۱۰ کمتر از یک چهارم میانگین نرخ رشد در کشورهای در حال توسعه همچون ارمنستان، آذربایجان، و روسیه بوده است.
این در حالی است که، بنا بر گزارش تازه بانک جهانی، افزایش بهای نفت در سال ۲۰۱۰ بسیار به نفع کشورهای در حال توسعه صادرکننده نفت تمام شده و به افزایش در نرخ رشد کلی منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا انجامیده است.
در همین حال در گزارش بانک جهانی میانگین نرخ رشد ایران در سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ سه درصد پیشبینی شده است.
اما به نظر میرسد منابع داخلی ارزیابی نرخ رشد از بانک جهانی بدبینتر هستند. برای مثال، این منابع شاخص مذکور را برای سال ۱۳۸۷ فقط نیم درصد ارزیابی کردهاند. همین موضوع باعث شده است که بانک مرکزی ایران اصولا از انتشار نرخ رشد کشور خودداری کند.
به گفته منابع خبری داخل ایران، عامل اصلی این وضعیت اختلافی است که بین بانک مرکزی و وزارت صنایع جمهوری اسلامی بر سر ارزیابی نرخ رشد به وجود آمده است.
بانک جهانی در گزارش تازه خود از چشمانداز اقتصادی سال ۲۰۱۱ پیشبینی کرده است که پس از افزایش ۳.۳ درصدی در سال ۲۰۱۰، کشورهای در حال توسعه در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا در سال ۲۰۱۱ شاهد افزایش ۴.۳ درصدی و در سال ۲۰۱۲ افزایش ۴.۴ درصدی خواهند بود.
در همین حال بانک جهانی در گزارش خود پیشبینی کرده است که کشورهای در حال توسعه در سال ۲۰۱۰ هفت درصد، در سال ۲۰۱۱ شش درصد، و در سال ۲۰۱۲ حدود ۶.۱ درصد رشد داشته باشند. به این ترتیب رشد در این کشورها از رشد در کشورهای با درآمد بالا بسیار بیشتر خواهد بود.
پیشبینی بانک جهانی برای رشد کشورهای دارای درآمد بالا چنین است: ۲.۸ درصد در سال ۲۰۱۰، ۲.۴ در سال ۲۰۱۱ و ۲.۷ در سال ۲۰۱۲.
تحريمهای تازه آمريکا علیه ۲۴ شرکت «مرتبط» با کشتيرانی ايران
وزارت خزانهداری آمريکا روز پنجشنبه اعلام کرد ۲۴ شرکت کشتيرانی «صوری و پوششی»، از جمله ۲۰ شرکت در هنگ کنگ، را به اتهام ارتباط با شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی مورد تحريم قرار داده است.
وزارت خزانهداری آمريکا همچنين اعلام کرده است که دو شرکت مرتبط با صنايع هوا و فضا ایران را مورد تحريم قرار داده است.
استوارت لوی معاون وزير خزانه داری آمريکا در امور مبارزه با تروريسم و اطلاعات مالی، در بيانيهای اعلام کرده است که شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی به شدت زير فشار مالی تحريمهای بينالمللی است.
استوارت لوی میگويد تحريمهای روز پنجشنبه در راستای افشا و نشان دادن اقدامات فريبکارانه ايران برای دور زدن تحريمهای بينالمللی صورت گرفته است.
طبق اين گزارش بيست شرکت از اين ۲۴ شرکت، در دو آدرس در هنگ کنگ ثبت شدهاند که چهار شرکت از آنها متعلق به احمد سرکندی و قاسم نبیپور است که در تحريم ماه اکتبر وزارت خزانهداری امريکا از اين دو به عنوان کسانی که از برای شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی کار يا به نمايندگی از اين شرکت عمل میکنند، نام برده شده بود.
وزارت خزانهداری آمريکا میگويد: ۱۶ شرکت ديگر در ثبت شده هنگ کنگ متعلق به کشتيرانی جمهوری اسلامی هستند يا از طريق اين شرکت کنترل میشوند.
طبق اين بيانيه چهار شرکت ديگر از اين شرکتها در جزيره «من» در نزديکی بريتانيا ثبت شدهاند .
وزارت خزانهداری آمريکا همچنين گفته است: گروه صنايع شهيد احمد کاظمی و صنايع شهيد بابايی به سازمان صنايع هوا فضای ايران وابستهاند و مورد تحريم قرار گرفتهاند.
وزارت خزانه داری آمريکا گروه صنايع شهيد احمد کاظمی را متهم کرده است در بخش تکنولوژيک برنامه موشکی ايران فعاليت میکند و در برنامه موشکی کره شمالی نيز مشارکت دارد.
وزارت خزانه داری آمريکا همچنين میگويد صنايع شهيد بابايی به دليل ارتباط با صنايع هوا و فضا ايران مورد تحريم قرار گرفته است.
آمريکا در اوايل آذرماه سال جاری ۱۰ «شرکت صوری» مرتبط با شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی را در ليست تحريمهای خود قرار داده است.
وزارت خزانهداری آمريکا پيشتر گفته بود ايران فعاليتهای خود را در پشت «شبکهای پيچيده از شرکتهای کشتیرانی» پنهان کرده است.
ايالات متحده آمريکا از سال ۲۰۰۸ شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی ايران را تحريم کرده و همچنين بر اساس اعلام وزارت خزانهداری آمريکا تاکنون نزديک به دهها «شرکت صوری» مرتبط با کشتیرانی ايران، هدف تحريمهای آمريکا قرار گرفتهاند.
قرار گرفتن شرکتهای خارجی در فهرست سياه تحريمهای آمريکا بدين معنا است که اين شرکتها ديگر اجازه فعاليت در آمريکا را نخواهند داشت و شرکتهای آمريکايی نيز نمیتوانند با اين شرکتها تماس برقرار کنند.
به دنبال تصويب آخرين قطعنامه تحريمی شورای امنيت سازمان ملل متحد عليه ايران که در خرداد ماه سال جاری صورت گرفت، ايالات متحده آمريکا و اتحاديه اروپا نيز تحريمهای يکجانبه ديگری عليه ايران اعمال کردهاند که به مراتب فراگيرتر از تحريمهای شورای امنيت است.
ايالات متحده آمريکا و ساير متحدان اين کشور بر اين باور هستند که جمهوری اسلامی ايران در پوشش برنامه هستهای خود به دنبال دستيابی به توان لازم برای ساخت جنگافزارهای هستهای است. ایران این اتهام را رد می کند.
شورای امنيت سازمان ملل متحد تاکنون با تصويب چهار قطعنامه، تحريمهايی عليه ايران وضع کرده و از اين کشور خواسته است، به فعاليتهای حساس هستهای خود را متوقف کند
وزارت خزانهداری آمريکا همچنين اعلام کرده است که دو شرکت مرتبط با صنايع هوا و فضا ایران را مورد تحريم قرار داده است.
استوارت لوی معاون وزير خزانه داری آمريکا در امور مبارزه با تروريسم و اطلاعات مالی، در بيانيهای اعلام کرده است که شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی به شدت زير فشار مالی تحريمهای بينالمللی است.
استوارت لوی میگويد تحريمهای روز پنجشنبه در راستای افشا و نشان دادن اقدامات فريبکارانه ايران برای دور زدن تحريمهای بينالمللی صورت گرفته است.
طبق اين گزارش بيست شرکت از اين ۲۴ شرکت، در دو آدرس در هنگ کنگ ثبت شدهاند که چهار شرکت از آنها متعلق به احمد سرکندی و قاسم نبیپور است که در تحريم ماه اکتبر وزارت خزانهداری امريکا از اين دو به عنوان کسانی که از برای شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی کار يا به نمايندگی از اين شرکت عمل میکنند، نام برده شده بود.
وزارت خزانهداری آمريکا میگويد: ۱۶ شرکت ديگر در ثبت شده هنگ کنگ متعلق به کشتيرانی جمهوری اسلامی هستند يا از طريق اين شرکت کنترل میشوند.
طبق اين بيانيه چهار شرکت ديگر از اين شرکتها در جزيره «من» در نزديکی بريتانيا ثبت شدهاند .
وزارت خزانهداری آمريکا همچنين گفته است: گروه صنايع شهيد احمد کاظمی و صنايع شهيد بابايی به سازمان صنايع هوا فضای ايران وابستهاند و مورد تحريم قرار گرفتهاند.
وزارت خزانه داری آمريکا گروه صنايع شهيد احمد کاظمی را متهم کرده است در بخش تکنولوژيک برنامه موشکی ايران فعاليت میکند و در برنامه موشکی کره شمالی نيز مشارکت دارد.
وزارت خزانه داری آمريکا همچنين میگويد صنايع شهيد بابايی به دليل ارتباط با صنايع هوا و فضا ايران مورد تحريم قرار گرفته است.
آمريکا در اوايل آذرماه سال جاری ۱۰ «شرکت صوری» مرتبط با شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی را در ليست تحريمهای خود قرار داده است.
وزارت خزانهداری آمريکا پيشتر گفته بود ايران فعاليتهای خود را در پشت «شبکهای پيچيده از شرکتهای کشتیرانی» پنهان کرده است.
ايالات متحده آمريکا از سال ۲۰۰۸ شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی ايران را تحريم کرده و همچنين بر اساس اعلام وزارت خزانهداری آمريکا تاکنون نزديک به دهها «شرکت صوری» مرتبط با کشتیرانی ايران، هدف تحريمهای آمريکا قرار گرفتهاند.
قرار گرفتن شرکتهای خارجی در فهرست سياه تحريمهای آمريکا بدين معنا است که اين شرکتها ديگر اجازه فعاليت در آمريکا را نخواهند داشت و شرکتهای آمريکايی نيز نمیتوانند با اين شرکتها تماس برقرار کنند.
به دنبال تصويب آخرين قطعنامه تحريمی شورای امنيت سازمان ملل متحد عليه ايران که در خرداد ماه سال جاری صورت گرفت، ايالات متحده آمريکا و اتحاديه اروپا نيز تحريمهای يکجانبه ديگری عليه ايران اعمال کردهاند که به مراتب فراگيرتر از تحريمهای شورای امنيت است.
ايالات متحده آمريکا و ساير متحدان اين کشور بر اين باور هستند که جمهوری اسلامی ايران در پوشش برنامه هستهای خود به دنبال دستيابی به توان لازم برای ساخت جنگافزارهای هستهای است. ایران این اتهام را رد می کند.
شورای امنيت سازمان ملل متحد تاکنون با تصويب چهار قطعنامه، تحريمهايی عليه ايران وضع کرده و از اين کشور خواسته است، به فعاليتهای حساس هستهای خود را متوقف کند
محدودیت خدمات بانکی برای ۱۵۰ نمایندگی سیاسی در ایالات متحده
تصمیم اخیر شماری از بانکهای بزرگ ایالات متحده به محدود کردن ارائه خدمات بانکی به نمایندگیهای سیاسی دیگر کشورها در آمریکا، با واکنش کشورهای مختلف روبهرو شده است. ۱۵۰ نمایندگی خارجی در نیویورک و واشینگتن مشمول این محدودیتها هستند.
بر اساس گزارش روزنامه آمریکایی نیویورکتایمز، این اقدام با هدف اجرای قوانین مبارزه با تروریسم و پولشویی توسط بانکهای آمریکایی صورت گرفته است، گرچه گزارشها حاکی از آن است که مقامهای آمریکایی این موضوع را تصمیمی اقتصادی ارزیابی کردهاند که توسط خود بانکها اتخاذ شده است.
آن طور که نیویورکتایمز گزارش کرده است، گرچه بانکهای جی.پی. مورگان چیس، سیتیبانک، بانک آو امریکا، و اچ.اس.بی.سی. از توضیح عمومی در مورد تغییرات سرویسهای بانکی دیپلماتیک خود خودداری کردهاند، محتوای نامهای که یکی از این بانکها برای نمایندگیهای سیاسی مختلف ارسال کرده نشان میدهد که این تصمیم حسابهای شخصی افراد را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
جی.پی. مورگان چیس که سالهای متمادی از اصلیترین مؤسسات ارائهکننده خدمات بانکی به سفارتخانهها و نمایندگیهای خارجی در آمریکا بوده است، در نامهای که در سپتامبر ۲۰۱۰ برای نمایندگیهای ۱۵۰ کشور عضو سازمان ملل متحد ارسال کرده، هشدار داده است که از ۳۱ مارس ۲۰۱۱، ۱۱ فروردین ۱۳۹۰، ارائه خدمات بانکی خود را به این نمایندگیها متوقف خواهد کرد.
در این نامه اشاره شده بود که این تصمیم، تصمیمی مالی و اقتصادی است که در ارتباط با فعالیت دیپلماتیک نمایندگیهای دیگر کشورها نیست و همچنین این تصمیم حسابهای شخصی افراد را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
با این وجود زمانی که در ژانویه ماه جاری تلاش شماری از نمایندگیها برای گشایش حساب در دیگر بانکهای آمریکا به جایی نرسید، این بحران بالا گرفت.
نیویورک تایمز همچنین به نقل از منابع بانکی نوشته است که برای بانکها هزینه عدم سرویسدهی به نمایندگیهای دیپلماتیک پایینتر از هزینه عدم رعایت مقررات در این زمینه است.
با این حال اعتراض کشورهای متأثر از این اقدام بانکهای آمریکایی، پای مقامهای دولتی را به این موضوع باز کرده و گزارشها حاکی است که پاتریک کندی، معاون وزیر خارجه آمریکا، روز گذشته در مقر سازمان ملل با نمایندگان ۱۵۰ کشوری که مشمول این محدودیتها شدهاند، دیدار و گفتوگو داشته است.
آقای کندی در این دیدار توضیح داده است که تصمیم به بستن حسابهای دیپلماتیک، توسط خود بانکها اتخاذ شده است و وزیران خارجه و خزانهداری ایالات متحده در تلاش هستند با مشارکت بانکها راه حلی برای این مشکل پیدا کنند.
ارزیابی ایران: «تهدید موجودیت سازمان ملل»
در این زمینه نماینده دائم ایران در سازمان ملل در جلسه روز پنجشنبه کشورهای معترض به این اقدام یادآوری کرد که این اقدام «موجودیت سازمان ملل را تهدید و نظریه انتقال این سازمان به دیگر کشورها را تقویت میکند».
محمد خزاعی توقف خدمات بانکی به نمایندگیهای دیگر کشورها را موجب سلب امکان فعالیت از آنها و توقف روند فعالیتهای سازمان ملل متحد دانست.
وی همچنین گفت که سلب امکان پرداخت حقالسهم از دولتها و عدم امکان تأمین هزینههای سازمان ملل، به معنای به خطر افتادن موجودیت سازمان ملل است و پیشنهاد داد که کشورها حسابهای خود را در بانکهای غیر آمریکایی باز کنند.
در همین حال مارتین نسیرکی، یکی از سخنگویان سازمان ملل متحد، با اشاره به محدودیت پیشآمده برای حسابهای دیپلماتیک کشورها گفته است که بان کیمون از این موضوع آگاه است، اما این مشکلی است که باید با میانجیگری آمریکا میان بانک و کشورهای معترض حل شود.
بر اساس گزارش روزنامه آمریکایی نیویورکتایمز، این اقدام با هدف اجرای قوانین مبارزه با تروریسم و پولشویی توسط بانکهای آمریکایی صورت گرفته است، گرچه گزارشها حاکی از آن است که مقامهای آمریکایی این موضوع را تصمیمی اقتصادی ارزیابی کردهاند که توسط خود بانکها اتخاذ شده است.
آن طور که نیویورکتایمز گزارش کرده است، گرچه بانکهای جی.پی. مورگان چیس، سیتیبانک، بانک آو امریکا، و اچ.اس.بی.سی. از توضیح عمومی در مورد تغییرات سرویسهای بانکی دیپلماتیک خود خودداری کردهاند، محتوای نامهای که یکی از این بانکها برای نمایندگیهای سیاسی مختلف ارسال کرده نشان میدهد که این تصمیم حسابهای شخصی افراد را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
جی.پی. مورگان چیس که سالهای متمادی از اصلیترین مؤسسات ارائهکننده خدمات بانکی به سفارتخانهها و نمایندگیهای خارجی در آمریکا بوده است، در نامهای که در سپتامبر ۲۰۱۰ برای نمایندگیهای ۱۵۰ کشور عضو سازمان ملل متحد ارسال کرده، هشدار داده است که از ۳۱ مارس ۲۰۱۱، ۱۱ فروردین ۱۳۹۰، ارائه خدمات بانکی خود را به این نمایندگیها متوقف خواهد کرد.
در این نامه اشاره شده بود که این تصمیم، تصمیمی مالی و اقتصادی است که در ارتباط با فعالیت دیپلماتیک نمایندگیهای دیگر کشورها نیست و همچنین این تصمیم حسابهای شخصی افراد را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
با این وجود زمانی که در ژانویه ماه جاری تلاش شماری از نمایندگیها برای گشایش حساب در دیگر بانکهای آمریکا به جایی نرسید، این بحران بالا گرفت.
نیویورک تایمز همچنین به نقل از منابع بانکی نوشته است که برای بانکها هزینه عدم سرویسدهی به نمایندگیهای دیپلماتیک پایینتر از هزینه عدم رعایت مقررات در این زمینه است.
با این حال اعتراض کشورهای متأثر از این اقدام بانکهای آمریکایی، پای مقامهای دولتی را به این موضوع باز کرده و گزارشها حاکی است که پاتریک کندی، معاون وزیر خارجه آمریکا، روز گذشته در مقر سازمان ملل با نمایندگان ۱۵۰ کشوری که مشمول این محدودیتها شدهاند، دیدار و گفتوگو داشته است.
آقای کندی در این دیدار توضیح داده است که تصمیم به بستن حسابهای دیپلماتیک، توسط خود بانکها اتخاذ شده است و وزیران خارجه و خزانهداری ایالات متحده در تلاش هستند با مشارکت بانکها راه حلی برای این مشکل پیدا کنند.
ارزیابی ایران: «تهدید موجودیت سازمان ملل»
در این زمینه نماینده دائم ایران در سازمان ملل در جلسه روز پنجشنبه کشورهای معترض به این اقدام یادآوری کرد که این اقدام «موجودیت سازمان ملل را تهدید و نظریه انتقال این سازمان به دیگر کشورها را تقویت میکند».
محمد خزاعی توقف خدمات بانکی به نمایندگیهای دیگر کشورها را موجب سلب امکان فعالیت از آنها و توقف روند فعالیتهای سازمان ملل متحد دانست.
وی همچنین گفت که سلب امکان پرداخت حقالسهم از دولتها و عدم امکان تأمین هزینههای سازمان ملل، به معنای به خطر افتادن موجودیت سازمان ملل است و پیشنهاد داد که کشورها حسابهای خود را در بانکهای غیر آمریکایی باز کنند.
در همین حال مارتین نسیرکی، یکی از سخنگویان سازمان ملل متحد، با اشاره به محدودیت پیشآمده برای حسابهای دیپلماتیک کشورها گفته است که بان کیمون از این موضوع آگاه است، اما این مشکلی است که باید با میانجیگری آمریکا میان بانک و کشورهای معترض حل شود.
سفیر ایران خواستار دستگیری «عاملان تعرض» به سفارت در کابل شد
سفیر جمهوری اسلامی ایران در افغانستان در واکنش به راهپیمایی و تظاهرات صدها نفر از مردم کابل، پایتخت این کشور، علیه تهران خواستار شناسایی و دستگیری «عاملان تعرض به سفارت» شد.
روز پنجشنبه صدها نفر در افغانستان در اعتراض به جلوگیری از عبور تانکرهای سوخت از مرز ایران و افغانستان و برخورد «نامناسب» ايران با مهاجران افغان، در مقابل سفارت ایران در کابل دست به تظاهرات زدند.
تظاهرکنندگان در این راهپیمایی با سر دادن شعارهای «مرگ بر احمدینژاد» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» همچنین به سردر سفارت ایران در کابل تخممرغ پرت کردند و رنگ پاشیدند.
فداحسین مالکی، سفیر ایران در کابل، در آخرین ساعات روز پنجشنبه این راهپیمایی اعتراضآمیز را «تعرض مشکوک تعدادی از عوامل غربگرا» توصیف و تهدید کرد که ایران «در مقابل حرکات توهینآمیز ساکت نخواهد ماند».
به گفته مقامهای افغان، واردات سوخت از ایران در حدود ۳۰ درصد از سوخت پالایش شده افغانستان را تأمین میکند.
در همین حال، به گزارش خبرگزاریها، حدود ۲۵۰۰ تانکر از حدود یک ماه پیش در مرز ایران و افغانستان معطل ماندهاند. این اتفاق در شروع زمستان سخت افغانستان، بهای سوخت را در این کشور ۷۰ درصد افزایش داده است.
در حالی که سفیر ایران در کابل کلا منکر توقف ترانزیت سوخت در مرز ایران و افغانستان شده، اواسط دیماه نیز در اعتراض به محدودیت ورود تانکرهای سوخت به افغانستان، صدها نفر در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در کابل دست به تظاهرات زدند. «مرگ بر جمهوری اسلامی» از جمله شعارهای تظاهرکنندگان بود.
فداحسین مالکی در گفتوگو با خبرگزاری ایرنا ضمن آن که «برخی رسانههای افغانستان» را «در همسویی با غرب» به خبرسازی در مورد عدم ترانزیت سوخت متهم کرده، ادعا کرده است که روزانه به طور متوسط ۱.۵ میلیون لیتر سوخت از ایران وارد افغانستان میشود.
آقای مالکی همچنین گفته است که مقامهای افغان در تماس تلفنی با او بابت راهپیمایی روز پنجشنبه ابراز تاسف کردهاند.
در همین حال خبرگزاری رسمی دولت محمود احمدینژاد تعداد تظاهرکنندگان در کابل را «دو گروه ۷۰ و ۳۰ نفری» اعلام کرده است.
روز پنجشنبه صدها نفر در افغانستان در اعتراض به جلوگیری از عبور تانکرهای سوخت از مرز ایران و افغانستان و برخورد «نامناسب» ايران با مهاجران افغان، در مقابل سفارت ایران در کابل دست به تظاهرات زدند.
تظاهرکنندگان در این راهپیمایی با سر دادن شعارهای «مرگ بر احمدینژاد» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» همچنین به سردر سفارت ایران در کابل تخممرغ پرت کردند و رنگ پاشیدند.
فداحسین مالکی، سفیر ایران در کابل، در آخرین ساعات روز پنجشنبه این راهپیمایی اعتراضآمیز را «تعرض مشکوک تعدادی از عوامل غربگرا» توصیف و تهدید کرد که ایران «در مقابل حرکات توهینآمیز ساکت نخواهد ماند».
تظاهرکنندگان در کابل
آقای مالکی در گفتوگو با خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، ایرنا، همچنین صراحتا تهدید کرد که «در صورت عدم شناسایی عوامل اصلی حرکت مشکوک» احتمال تجدیدنظر جمهوری اسلامی در مورد «ترانزیت سوخت یا در برخی مسائل» نیز هست. به گفته مقامهای افغان، واردات سوخت از ایران در حدود ۳۰ درصد از سوخت پالایش شده افغانستان را تأمین میکند.
در همین حال، به گزارش خبرگزاریها، حدود ۲۵۰۰ تانکر از حدود یک ماه پیش در مرز ایران و افغانستان معطل ماندهاند. این اتفاق در شروع زمستان سخت افغانستان، بهای سوخت را در این کشور ۷۰ درصد افزایش داده است.
در حالی که سفیر ایران در کابل کلا منکر توقف ترانزیت سوخت در مرز ایران و افغانستان شده، اواسط دیماه نیز در اعتراض به محدودیت ورود تانکرهای سوخت به افغانستان، صدها نفر در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در کابل دست به تظاهرات زدند. «مرگ بر جمهوری اسلامی» از جمله شعارهای تظاهرکنندگان بود.
فداحسین مالکی در گفتوگو با خبرگزاری ایرنا ضمن آن که «برخی رسانههای افغانستان» را «در همسویی با غرب» به خبرسازی در مورد عدم ترانزیت سوخت متهم کرده، ادعا کرده است که روزانه به طور متوسط ۱.۵ میلیون لیتر سوخت از ایران وارد افغانستان میشود.
آقای مالکی همچنین گفته است که مقامهای افغان در تماس تلفنی با او بابت راهپیمایی روز پنجشنبه ابراز تاسف کردهاند.
در همین حال خبرگزاری رسمی دولت محمود احمدینژاد تعداد تظاهرکنندگان در کابل را «دو گروه ۷۰ و ۳۰ نفری» اعلام کرده است.
شکست تور اتمی ایران پیش از آغاز؛ هدیه چین به آمریکا
اعلام عدم شرکت نماینده چین در تور اتمی ایران، در فاصله کوتاهی پیش از تاریخ برگزاری آن در روز شنبه ۱۵ ژانویه، امکان حضور نماینده روسیه را نیز در این برنامه به حداقل رسانید و در عمل، ابتکار نه چندان سنجیده ایران را پیش از آغاز عملاً به شکست کشیده است.
پیش از اعلام نظر چین دایر بر رد دعوت تهران علی باقری، معاون شورای امنیت ملی ایران، راهی پکن شده بود. هدف اصلی باقری در سفر به چین راضی ساختن پکن به شرکت در تور اتمی جمهوری اسلامی، و در مرحله بعد قانع ساختن رهبران آن کشور برای حمایت بیشتر از مواضع تهران طی مذاکرات آینده استانبول بود.
اظهارات علی باقری در شامگاه چهارشنبه و پس از دیدار وی با مقامات چینی، نشان داد که مأموریت او با موفقیت روبهرو نبوده است. حداقل درخواست باقری از چین، جلب حمایت آن کشور در تنظیم دستور مذاکرات معتدلتر برای گفتوگوهای استانبول، و پرهیز از محدود ساختن مذاکرات به برنامههای اتمی ایران بود.
اظهارات ناپخته صالحی
در همان روز و پیش از پایان گفتوگوهای باقری در پکن علیاکبر صالحی، سرپرست وزارت خارجه جمهوری اسلامی، طی سخنانی نه چندان حساب شده در گفتوگو با «روزنامه ایران» که از طرفداران سرسخت دولت محمود احمدینژاد به شمار میرود، اظهار داشت که مذاکرات استانبول پیرامون نقاط مشترک بستههای پیشنهادی تهران و گروه ۱+۵ صورت خواهد گرفت.
صالحی همچنین تأکید کرد در صورت اصرار گروه ۱+۵ در محدود ساختن مذاکرات پیرامون برنامههای اتمی جمهوری اسلامی، ایران این مذاکرات را به رسمیت نمیشناسد.
گذشته از نا پخته بودن سخنان اخیر صالحی در «به رسمیت نشناختن» مذاکراتی که پیش از آغاز، احمدینژاد از آن به عنوان «مذاکرات تاریخی» یاد کرده بود، مفهوم غیرمستقیم سخنان وی در گفتوگو با «ایران»، طرح تقاضای تهران برای قرار دادن مسائل مورد علاقه دولت جمهوری اسلامی، در گفتوگوهای استانبول است.
دولت احمدینژاد انتظار دارد که در صورت مورد مذاکره قرارگرفتن آنچه بسته پیشنهادی تهران میخواند، بتواند توافقهای احتمالی در استانبول را در داخل، موجه و موفق معرفی کند.
این دقیقاً هدفی است که علی باقری و محمدرضا سجادی نیز طی سه روز گذشته در پکن و مسکو، تعقیب میکردند.
تقاضا از روسیه
روز سهشنبه ۱۱ ژانویه و پیش از انجام دیدار علی باقری با مقامات چین، محمدرضا سجادی سفیر ایران در مسکو با سرگئی ریابکوف معاون وزیر خارجه روسیه دیدار کرد و از وی خواست که نماینده روسیه دعوت تهران را برای شرکت در تور اتمی پیشنهادی بپذیرد.
روسیه با وجود اصرار سجادی از اعلام قبول دعوت تهران سر پیچید و اظهار داشت که روسیه مشغول بررسی موضوع است. بنا بر گزارش خبرگزاری روسی اینتر فکس، ریابکوف روز بعد از ملاقات با سفیر جمهوری اسلامی در مسکو، با سفرای کشورهای جامعه اروپا دیدار داشت.
موضوع دیدار ریابکوف با نمایندگان سیاسی اروپا نیز مذاکرات اتمی استانبول، و در حاشیه آن پرداختن به شرکت و یا عدم شرکت در تور اتمی تهران بود.
امتیازهای اضافی
همزمان با مأموریت باقری در پکن و سجادی در مسکو، تهران ظاهراً با انگیزه ثبوت مهماننوازی و افزایش جذابیت دعوت به تور اتمی، از زبان مهمانپرست سخنگوی وزارت خارجه اعلام داشت که تور یاد شده شامل بازدید از کارخانه آب سنگین اراک نیز خواهد شد و در عین حال همزمان با انجام دیدار دو محصول تازه اتمی جمهوری اسلامی نیز معرفی میشوند.
میهمانپرست همچنین تأکید کرد که بازدیدکنندگان مجاز خواهند بود که کارشناسان مورد نظر خود را نیز در تور اتمی ایران همراه بیاورند!
ایران در گذشته تقاضاهای مکرر آژانس برای بازدید برنامهریزی شده و مستمر از کارخانه تولید آب سنگین اراک را بیپاسخ گذاشته و در مورد تقاضای نمونهبرداری از آب سنگین تولیدی و همچنین میزان ذخیره آب سنگین ایران نیز به آژانس پاسخ منفی داده است.
ایران دعوت بینام برای بازدید کارشناسان اتمی خارجی در کسوت همراه، از تأسیسات اتمی خود را در آستانه مذاکرات استانبول، در حالی مطرح میسازد که در نیمه سال گذشته میلادی، دو بازرس رسمی، قدیمی و با تجربه آژانس از کشور بلژیک را جاسوس خوانده و آنها را از کشور اخراج کرده است.
انتظارات پایه
از این لحاظ تغییر موضع تهران در مورد انجام بازدید از پارهای تأسیسات اتمی جمهوری اسلامی در آستانه گفتوگوهای آینده را تنها میتوان نشانه دلبستگی فراوان جمهوری اسلامی به افزایش امکان به نتیجه رسیدن مذاکرات با گروه ۱+۵ در استانبول تلقی کرد.
با توجه به افزایش حجم ذخیره اورانیوم غنی شده در اختیار ایران و در نتیجه تغییر پیشنهاد گروه ۱+۵ برای مبادله اورانیوم غنیشده با سوخت اتمی، تهران نیازمند دلیل تازهای است که با ارائه آن بتواند موافقت احتمالی با تحویل دو سوم از اورانیوم غنیشده خود را توجیه کند.
یکی از این انتظارات به رسمیت شناختن حق غنیسازی اورانیوم در داخل کشور است. البته این امتیازی است که جمهوری اسلامی بدون اجازه شورای امنیت نیز هم اکنون از آن برخوردار است.
از این لحاظ، کسب امتیاز دیگری در مذاکرات استانبول میتواند به دفاعپذیر ساختن مواضع دولت جمهوری اسلامی در داخل یاری دهد و آن مذاکره پیرامون بسته پیشنهادی تهران است که احمدینژاد متعاقباً آن را به «چهار پیش شرط مذاکره با گروه ۱+۵» تقلیل داد.
اگرچه پرداختن به چهار پیش شرط مطرح شده و یا بسته متقابل تهران، به دلیل کلی بودن مسائل مندرج در آنها، موضوعی نیست که گروه ۱+۵ را در مقابل تهران به قبول شرایط خاصی متعهد سازد، در عین حال به دلیل وقتگیر بودن پرداختن به این گونه مسائل انتزاعی، گروه مذاکرهکننده ترجیح میدهد که در استانبول تنها به مسئله اصلی یعنی پرونده اتمی ایران پرداخته شود.
بیتردید در صورت برگزاری مذاکرات اتمی استانبول، موضوع اصلی مذاکرات همچنان پرونده اتمی ایران خواهد بود. علاوه بر شکست طرح بازدید از تأسیسات اتمی جمهوری اسلامی، به دلیل اعلام عدم شرکت چین و خودداری روسیه از اعلام قبول دعوت، دو یار سابق جمهوری اسلامی ظاهراً حتی شرط مورد علاقه تهران برای گنجاندن «مسائل مورد علاقه مشترک» در دستور مذاکرات استانبول را نیز رد کردهاند.
به این ترتیب، با شکست دیپلماسی اتمی تهران پیش از آغاز مذاکرات استانبول در خصوص تنظیم متعادلتر دستور مذاکرات، و همچنین ناموفق ماندن تدارک یک تور اتمی، مذاکرات استانبول به عنوان یکی از آخرین فرصتهای باقی مانده، به صورت جدی، تنها پرونده اتمی ایران را در دستور کار خود قرار خواهد داد.
شکست احتمالی مذاکرات اتمی استانبول، بیتردید مواضع جامعه جهانی را در قبال ایران، در یک واکنش متقابل به سختتر شدن قابل انتظار مواضع تهران، سختتر از پیش ساخته و همچنین هماهنگی مابین گروه ۱+۵ در مقابل ایران را افزایش خواهد داد.
اعلام عدم شرکت چین در تور اتمی تهران، پیش از آغاز دیدار هفته آینده هو جینتائو، رئیسجمهور چین از واشنگتن، هدیه بود که پکن در آغاز راه نزدیکی بیشتر با بزرگترین شریک تجارت خارجی خود، به واشنگتن عرضه کرد و دیپلماسی اتمی بیرمق و کم سوی تهران را به شکست کشید.
پیش از اعلام نظر چین دایر بر رد دعوت تهران علی باقری، معاون شورای امنیت ملی ایران، راهی پکن شده بود. هدف اصلی باقری در سفر به چین راضی ساختن پکن به شرکت در تور اتمی جمهوری اسلامی، و در مرحله بعد قانع ساختن رهبران آن کشور برای حمایت بیشتر از مواضع تهران طی مذاکرات آینده استانبول بود.
اظهارات علی باقری در شامگاه چهارشنبه و پس از دیدار وی با مقامات چینی، نشان داد که مأموریت او با موفقیت روبهرو نبوده است. حداقل درخواست باقری از چین، جلب حمایت آن کشور در تنظیم دستور مذاکرات معتدلتر برای گفتوگوهای استانبول، و پرهیز از محدود ساختن مذاکرات به برنامههای اتمی ایران بود.
اظهارات ناپخته صالحی
در همان روز و پیش از پایان گفتوگوهای باقری در پکن علیاکبر صالحی، سرپرست وزارت خارجه جمهوری اسلامی، طی سخنانی نه چندان حساب شده در گفتوگو با «روزنامه ایران» که از طرفداران سرسخت دولت محمود احمدینژاد به شمار میرود، اظهار داشت که مذاکرات استانبول پیرامون نقاط مشترک بستههای پیشنهادی تهران و گروه ۱+۵ صورت خواهد گرفت.
صالحی همچنین تأکید کرد در صورت اصرار گروه ۱+۵ در محدود ساختن مذاکرات پیرامون برنامههای اتمی جمهوری اسلامی، ایران این مذاکرات را به رسمیت نمیشناسد.
گذشته از نا پخته بودن سخنان اخیر صالحی در «به رسمیت نشناختن» مذاکراتی که پیش از آغاز، احمدینژاد از آن به عنوان «مذاکرات تاریخی» یاد کرده بود، مفهوم غیرمستقیم سخنان وی در گفتوگو با «ایران»، طرح تقاضای تهران برای قرار دادن مسائل مورد علاقه دولت جمهوری اسلامی، در گفتوگوهای استانبول است.
دولت احمدینژاد انتظار دارد که در صورت مورد مذاکره قرارگرفتن آنچه بسته پیشنهادی تهران میخواند، بتواند توافقهای احتمالی در استانبول را در داخل، موجه و موفق معرفی کند.
این دقیقاً هدفی است که علی باقری و محمدرضا سجادی نیز طی سه روز گذشته در پکن و مسکو، تعقیب میکردند.
تقاضا از روسیه
روز سهشنبه ۱۱ ژانویه و پیش از انجام دیدار علی باقری با مقامات چین، محمدرضا سجادی سفیر ایران در مسکو با سرگئی ریابکوف معاون وزیر خارجه روسیه دیدار کرد و از وی خواست که نماینده روسیه دعوت تهران را برای شرکت در تور اتمی پیشنهادی بپذیرد.
روسیه با وجود اصرار سجادی از اعلام قبول دعوت تهران سر پیچید و اظهار داشت که روسیه مشغول بررسی موضوع است. بنا بر گزارش خبرگزاری روسی اینتر فکس، ریابکوف روز بعد از ملاقات با سفیر جمهوری اسلامی در مسکو، با سفرای کشورهای جامعه اروپا دیدار داشت.
موضوع دیدار ریابکوف با نمایندگان سیاسی اروپا نیز مذاکرات اتمی استانبول، و در حاشیه آن پرداختن به شرکت و یا عدم شرکت در تور اتمی تهران بود.
امتیازهای اضافی
همزمان با مأموریت باقری در پکن و سجادی در مسکو، تهران ظاهراً با انگیزه ثبوت مهماننوازی و افزایش جذابیت دعوت به تور اتمی، از زبان مهمانپرست سخنگوی وزارت خارجه اعلام داشت که تور یاد شده شامل بازدید از کارخانه آب سنگین اراک نیز خواهد شد و در عین حال همزمان با انجام دیدار دو محصول تازه اتمی جمهوری اسلامی نیز معرفی میشوند.
میهمانپرست همچنین تأکید کرد که بازدیدکنندگان مجاز خواهند بود که کارشناسان مورد نظر خود را نیز در تور اتمی ایران همراه بیاورند!
ایران در گذشته تقاضاهای مکرر آژانس برای بازدید برنامهریزی شده و مستمر از کارخانه تولید آب سنگین اراک را بیپاسخ گذاشته و در مورد تقاضای نمونهبرداری از آب سنگین تولیدی و همچنین میزان ذخیره آب سنگین ایران نیز به آژانس پاسخ منفی داده است.
ایران دعوت بینام برای بازدید کارشناسان اتمی خارجی در کسوت همراه، از تأسیسات اتمی خود را در آستانه مذاکرات استانبول، در حالی مطرح میسازد که در نیمه سال گذشته میلادی، دو بازرس رسمی، قدیمی و با تجربه آژانس از کشور بلژیک را جاسوس خوانده و آنها را از کشور اخراج کرده است.
انتظارات پایه
از این لحاظ تغییر موضع تهران در مورد انجام بازدید از پارهای تأسیسات اتمی جمهوری اسلامی در آستانه گفتوگوهای آینده را تنها میتوان نشانه دلبستگی فراوان جمهوری اسلامی به افزایش امکان به نتیجه رسیدن مذاکرات با گروه ۱+۵ در استانبول تلقی کرد.
با توجه به افزایش حجم ذخیره اورانیوم غنی شده در اختیار ایران و در نتیجه تغییر پیشنهاد گروه ۱+۵ برای مبادله اورانیوم غنیشده با سوخت اتمی، تهران نیازمند دلیل تازهای است که با ارائه آن بتواند موافقت احتمالی با تحویل دو سوم از اورانیوم غنیشده خود را توجیه کند.
یکی از این انتظارات به رسمیت شناختن حق غنیسازی اورانیوم در داخل کشور است. البته این امتیازی است که جمهوری اسلامی بدون اجازه شورای امنیت نیز هم اکنون از آن برخوردار است.
از این لحاظ، کسب امتیاز دیگری در مذاکرات استانبول میتواند به دفاعپذیر ساختن مواضع دولت جمهوری اسلامی در داخل یاری دهد و آن مذاکره پیرامون بسته پیشنهادی تهران است که احمدینژاد متعاقباً آن را به «چهار پیش شرط مذاکره با گروه ۱+۵» تقلیل داد.
اگرچه پرداختن به چهار پیش شرط مطرح شده و یا بسته متقابل تهران، به دلیل کلی بودن مسائل مندرج در آنها، موضوعی نیست که گروه ۱+۵ را در مقابل تهران به قبول شرایط خاصی متعهد سازد، در عین حال به دلیل وقتگیر بودن پرداختن به این گونه مسائل انتزاعی، گروه مذاکرهکننده ترجیح میدهد که در استانبول تنها به مسئله اصلی یعنی پرونده اتمی ایران پرداخته شود.
بیتردید در صورت برگزاری مذاکرات اتمی استانبول، موضوع اصلی مذاکرات همچنان پرونده اتمی ایران خواهد بود. علاوه بر شکست طرح بازدید از تأسیسات اتمی جمهوری اسلامی، به دلیل اعلام عدم شرکت چین و خودداری روسیه از اعلام قبول دعوت، دو یار سابق جمهوری اسلامی ظاهراً حتی شرط مورد علاقه تهران برای گنجاندن «مسائل مورد علاقه مشترک» در دستور مذاکرات استانبول را نیز رد کردهاند.
به این ترتیب، با شکست دیپلماسی اتمی تهران پیش از آغاز مذاکرات استانبول در خصوص تنظیم متعادلتر دستور مذاکرات، و همچنین ناموفق ماندن تدارک یک تور اتمی، مذاکرات استانبول به عنوان یکی از آخرین فرصتهای باقی مانده، به صورت جدی، تنها پرونده اتمی ایران را در دستور کار خود قرار خواهد داد.
شکست احتمالی مذاکرات اتمی استانبول، بیتردید مواضع جامعه جهانی را در قبال ایران، در یک واکنش متقابل به سختتر شدن قابل انتظار مواضع تهران، سختتر از پیش ساخته و همچنین هماهنگی مابین گروه ۱+۵ در مقابل ایران را افزایش خواهد داد.
اعلام عدم شرکت چین در تور اتمی تهران، پیش از آغاز دیدار هفته آینده هو جینتائو، رئیسجمهور چین از واشنگتن، هدیه بود که پکن در آغاز راه نزدیکی بیشتر با بزرگترین شریک تجارت خارجی خود، به واشنگتن عرضه کرد و دیپلماسی اتمی بیرمق و کم سوی تهران را به شکست کشید.
«قطع رابطه با بریتانیا به نفع ایران نیست»
روز دوشنبه ۱۰ ژانويه، وزارت خارجه بريتانيا اطلاعيه ای صادر کرد که در آن به نقل از اليستر برد، معاون اين وزارت خانه در امور خاورميانه، محکوميت نسرين ستوده به ۱۱ سال زندان و همچنين محکوميت شيوا نظرآهاری را بسيار نگران کننده خواند و خواهان لغو اين محکوميت ها شد. اين اطلاعيه همچنين خواهان تغيير احکام سنگين برای جعفر کاظمی و محمد حاج آقايی شد.
ريچارد دالتون، سفير پيشين بريتانيا در ايران، در این مورد با رادیو فردا گفت وگو کرده است.
فکر می کنيد تلاش کميسيون امنيت ملی مجلس برای قطع رابطه با بريتانيا به اين خاطر است؟
اول بايد بگويم رابطه ايران و بريتانيا از اول انقلاب تا به حال هيچگاه رابطه مطلوبی نبوده و کيفيت رابطه دو کشور مرتب بالا و پايين می رود. در حال حاضر اين رابطه بسيار سرد است، اما فکر نمیکنم به اين معنا باشد که روابط ديپلماتيک قطع خواهد شد. به نظر من چنين کاری به نفع ايران نيست و اقدام کميسيون امنيت ملی مجلس فقط در حد يک پيشنهاد به دولت و وزارت خارجه است نه يک تصميم نهايی و ملزم کننده.
در حال حاضر صحبت های زيادی از برقراری گفت وگو با ايران شنيده می شود، چه از سوی اتحاديه اروپا و چه آمريکا و ايران هم گاهی به اين صداها پاسخ مثبت می دهد. مخالفت برخی جناح ها با تعامل بين ايران و جامعه بين المللی يکی از دلايل مخالفت با بريتانيا است؟
ما هيچ تمايلی از سوی ايران نمی بينيم که بخواهد در برابر تقاضای آژانس اتمی و شورای امنيت سازمان ملل انعطاف نشان دهد، به همين دليل در حال حاضر به نظر نمی رسد دور بعدی مذاکرات همراه با موفقيت باشد. اما اميدواريم ايران موضع خود را عوض کند.
البته کشورهای ۵+۱ نيز در واکنش به تعديل خواست های خود تمايل نشان خواهد داد. به همين دليل من کاملا بدبين نيستم، اما برای موفقيت چنين مذاکراتی دو طرف بايد حاضر باشند بر سر پيش شرط های خود کوتاه بيايند. آمريکا می گويد پيش از مذاکره ايران بايد بنابه خواست شورای امنيت سازمان ملل غنی سازی اورانيوم را متوقف کند و ايران می گويد سازمان ملل بايد اين شرط خود را بردارد.
از سوی ديگر هنوز هيچ نشانه ای مبنی بر اين که ايران قصد توليد سلاح هسته ای ندارد در دست نيست. ايران هيچ تمايلی به رفع شبهه های آژانس انرژی اتمی نشان نداده و تا زمانی که به اين نگرانیهای واقعی و مشروع پاسخ داده نشود، تعامل با ايران بعيد به نظر می رسد.
آيا اعتراض بريتانيا به وضعيت حقوق بشر در ايران که ابتدا با ذکر اطلاعيه رسانه ای وزارت خارجه به آن اشاره شد، يکی از موراد نارضايتی ايران از بريتانيا است به خصوص در اين زمان که سرکوب صداهای مخالف شدت گرفته است؟
مدت هاست ايران خلاف تعهدات بين المللی اش، بر اين عقيده است که اظهار نظر کشورهای ديگر در مورد نقض حقوق بشر به معنای مداخله غيرقابل قبول در امور داخلی آن کشور است. در حالی که میدانيم نقض حقوق بشر يکی از مواردی است که نظارت سازمانهای بين المللی و کشورهای ديگر بر آن کاملا مشروع و قانونی است و آنها می توانند و بايد در اين گونه مسايل اظهار نظر کنند، اطلاعيه داده و بگويند درون مرزهای يک کشور چه می گذرد.
اما همان طور که گفتم اين اختلاف نظرها مسبوق به سابقه است و ادامه خواهد يافت. در گذشته مثلا وقتی اتحاديه اروپا با ايران در تعامل بود، می شد به طور موقت اين اختلاف های حاد را کنار گذاشت و سعی کرد بر زمينه های مشترکی تکيه کرد که به گمان من قطعا وجود دارد.
من معتقدم کشورهای ۵+۱ همگی مايلند چنين موضعی گرفته، سعی کنند زمينه های مشترک را تقويت نمايند و برمبنای آن پيش بروند. با ايران است که در اين مورد از خود تمايل لازم را نشان دهد.
ريچارد دالتون، سفير پيشين بريتانيا در ايران، در این مورد با رادیو فردا گفت وگو کرده است.
فکر می کنيد تلاش کميسيون امنيت ملی مجلس برای قطع رابطه با بريتانيا به اين خاطر است؟
اول بايد بگويم رابطه ايران و بريتانيا از اول انقلاب تا به حال هيچگاه رابطه مطلوبی نبوده و کيفيت رابطه دو کشور مرتب بالا و پايين می رود. در حال حاضر اين رابطه بسيار سرد است، اما فکر نمیکنم به اين معنا باشد که روابط ديپلماتيک قطع خواهد شد. به نظر من چنين کاری به نفع ايران نيست و اقدام کميسيون امنيت ملی مجلس فقط در حد يک پيشنهاد به دولت و وزارت خارجه است نه يک تصميم نهايی و ملزم کننده.
در حال حاضر صحبت های زيادی از برقراری گفت وگو با ايران شنيده می شود، چه از سوی اتحاديه اروپا و چه آمريکا و ايران هم گاهی به اين صداها پاسخ مثبت می دهد. مخالفت برخی جناح ها با تعامل بين ايران و جامعه بين المللی يکی از دلايل مخالفت با بريتانيا است؟
ما هيچ تمايلی از سوی ايران نمی بينيم که بخواهد در برابر تقاضای آژانس اتمی و شورای امنيت سازمان ملل انعطاف نشان دهد، به همين دليل در حال حاضر به نظر نمی رسد دور بعدی مذاکرات همراه با موفقيت باشد. اما اميدواريم ايران موضع خود را عوض کند.
البته کشورهای ۵+۱ نيز در واکنش به تعديل خواست های خود تمايل نشان خواهد داد. به همين دليل من کاملا بدبين نيستم، اما برای موفقيت چنين مذاکراتی دو طرف بايد حاضر باشند بر سر پيش شرط های خود کوتاه بيايند. آمريکا می گويد پيش از مذاکره ايران بايد بنابه خواست شورای امنيت سازمان ملل غنی سازی اورانيوم را متوقف کند و ايران می گويد سازمان ملل بايد اين شرط خود را بردارد.
از سوی ديگر هنوز هيچ نشانه ای مبنی بر اين که ايران قصد توليد سلاح هسته ای ندارد در دست نيست. ايران هيچ تمايلی به رفع شبهه های آژانس انرژی اتمی نشان نداده و تا زمانی که به اين نگرانیهای واقعی و مشروع پاسخ داده نشود، تعامل با ايران بعيد به نظر می رسد.
آيا اعتراض بريتانيا به وضعيت حقوق بشر در ايران که ابتدا با ذکر اطلاعيه رسانه ای وزارت خارجه به آن اشاره شد، يکی از موراد نارضايتی ايران از بريتانيا است به خصوص در اين زمان که سرکوب صداهای مخالف شدت گرفته است؟
مدت هاست ايران خلاف تعهدات بين المللی اش، بر اين عقيده است که اظهار نظر کشورهای ديگر در مورد نقض حقوق بشر به معنای مداخله غيرقابل قبول در امور داخلی آن کشور است. در حالی که میدانيم نقض حقوق بشر يکی از مواردی است که نظارت سازمانهای بين المللی و کشورهای ديگر بر آن کاملا مشروع و قانونی است و آنها می توانند و بايد در اين گونه مسايل اظهار نظر کنند، اطلاعيه داده و بگويند درون مرزهای يک کشور چه می گذرد.
اما همان طور که گفتم اين اختلاف نظرها مسبوق به سابقه است و ادامه خواهد يافت. در گذشته مثلا وقتی اتحاديه اروپا با ايران در تعامل بود، می شد به طور موقت اين اختلاف های حاد را کنار گذاشت و سعی کرد بر زمينه های مشترکی تکيه کرد که به گمان من قطعا وجود دارد.
من معتقدم کشورهای ۵+۱ همگی مايلند چنين موضعی گرفته، سعی کنند زمينه های مشترک را تقويت نمايند و برمبنای آن پيش بروند. با ايران است که در اين مورد از خود تمايل لازم را نشان دهد.
نقش ايران در سقوط دولت لبنان هشداری برای عراقی ها
شبکه خبری آمريکايی « فاکس نيوز» در تحليلی از نقش حکومت ايران در اوضاع سياسی لبنان و عراق می نويسد:« در روزهايی که اکثر صاحبنظران حکومت ايران را به خاطر سقوط دولت ائتلافی لبنان محکوم می کنند به نظر می رسد که سران جمهوری اسلامی در حال توسعه نفوذ خود در دولت نوپای عراق هستند.»
مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه که پس از سه سال اقامت در ايران به عراق بازگشته در ميان تشويق هوادارانش از شهر نجف ديدن کرد. شعارهای ضد آمريکايی وجه مشخصی از سخنرانی های علنی اوست. آقای صدر که چند سال پيش رهبری يکی از شورش های مسلحانه عليه نيروهای آمريکايی و دولت مرکزی عراق را برعهده داشت اکنون به خاطر حمايت از تشکيل دولت جديد به نخست وزيری نوری المالکی به بازيگری مهم در سياست عراق و قهرمان بخشی از شيعيان اين کشور بدل شده است.
«فاکس نيوز» می افزايد که برخی از مقامات ارشد نظامی آمريکا در سال گذشته تلاش کرده اند تا مقتدی صدر را به عراق بازگردانند. يک فرمانده نظامی آمريکايی به اين شبکه خبری گفت:« هر چند مواضع و شعارهای مقتدی صدر آشوب برانگيز است ولی بهتر است او در عراق باشد. چون درايران،دولت اين کشور وی را هدايت کرده واز او استفاده می کند.»
اما بازگشت مقتدی صدر به عراق به معنای قطع تماس وی با حکومت ايران نيست و بسياری هنوز در اين مورد نگران هستند . حزب سياسی وابسته به صدر در انتخابات پارلمانی اخير عراق از مجموع ۳۲۵ کرسی ۴۰ کرسی را به دست آورد و متحدان وی اکنون ۹ پست را در کابينه نوری المالکی در دست دارند.
مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه که پس از سه سال اقامت در ايران به عراق بازگشته در ميان تشويق هوادارانش از شهر نجف ديدن کرد. شعارهای ضد آمريکايی وجه مشخصی از سخنرانی های علنی اوست. آقای صدر که چند سال پيش رهبری يکی از شورش های مسلحانه عليه نيروهای آمريکايی و دولت مرکزی عراق را برعهده داشت اکنون به خاطر حمايت از تشکيل دولت جديد به نخست وزيری نوری المالکی به بازيگری مهم در سياست عراق و قهرمان بخشی از شيعيان اين کشور بدل شده است.
«فاکس نيوز» می افزايد که برخی از مقامات ارشد نظامی آمريکا در سال گذشته تلاش کرده اند تا مقتدی صدر را به عراق بازگردانند. يک فرمانده نظامی آمريکايی به اين شبکه خبری گفت:« هر چند مواضع و شعارهای مقتدی صدر آشوب برانگيز است ولی بهتر است او در عراق باشد. چون درايران،دولت اين کشور وی را هدايت کرده واز او استفاده می کند.»
اما بازگشت مقتدی صدر به عراق به معنای قطع تماس وی با حکومت ايران نيست و بسياری هنوز در اين مورد نگران هستند . حزب سياسی وابسته به صدر در انتخابات پارلمانی اخير عراق از مجموع ۳۲۵ کرسی ۴۰ کرسی را به دست آورد و متحدان وی اکنون ۹ پست را در کابينه نوری المالکی در دست دارند.
شبکه خبری « فاکس نيوز» يادآوری می کند که شبه نظاميان تحت رهبری صدر که با عنوان« جيش المهدی» شناخته می شوند در سال ۲۰۰۸ آتش بس اعلام کرد و به نظر می رسد که در همان زمان دچار انشعاب شده است.
« رايان کروکر» سفير سابق آمريکا در عراق در مصاحبه ای گفت:« صدر پس از سه سال اقامت در ايران به اين نتيجه رسيد ه که به نوعی از صحنه سياست خارج شده و جنبشی که تحت رهبری وی بود بدون او به حرکت خود ادامه داده است. پيروان سابق صدر تصميمات مهمی گرفته اند که شايد خود او نيز در آن دخيل بوده که مهمترين مورد آن کنار گذاشتن جنگ مسلحانه و فعاليت در چهارچوب يک گروه سياسی بود. به نظر من در پی بازگشت او به عراق ممکن است شاهد انشعاب های ديگری در اين گروه باشيم که از نقطه نظر آمريکا چيز بدی نيست.»
مقتدی صدر که سی و چند سال بيشتر ندارد پس از آغاز عمليات گسترده ارتش آمريکا با عنوان «خروش» در سال ۲۰۰۷ در هراس از دستگيری و يا سوءقصد به ايران گريخت. اقامت وی د رايران در عين حال با هدف ادامه آموزشهای دينی نزد گروهی از روحانيون حامی محمود احمدی نژاد رييس جمهور ايران ادامه يافت.
شبکه خبری « فاکس نيوز» می نويسد که استفاده حکومت ايران از مقتدی صدر و « جيش المهدی » برای مبارزه مسلحانه عليه نيروهای آمريکايی و دولت نوری المالکی با نحوه استفاده ايران از گروه « حزب الله» در لبنان شباهت فراوانی دارد. « حزب الله» لبنان نيز به مرور به يک گروه سياسی بدل شد ولی به عنوان بخشی از توافق برای تشکيل يک حکومت فراگير در لبنان، يک شاخه نظامی بسيار نيرومند را که توسط ايران حمايت می شود حفظ کرد.
گروه « حزب الله » با خروج از دولت فراگير لبنان عملا موجب سقوط آن شد. به احتمال زياد اين اقدام «حزب الله» با گزارش تحقيق سازمان ملل متحد در مورد پرونده قتل رفيق حريری نخست وزير سابق لبنان ارتباط دارد. در اين گزارش رهبران حزب الله و حاميان سوری و ايرانی اين گروه در اين ماجرا متهم هستند.
صاحبنظران امور خاورميانه نگران اند که حکومت ايران از طريق مقتدی صدر بتواند در حالتی مشابه لبنان بر دولت مرکزی عراق فشار بياورد. نوری المالکی ماه اکتبر برای جلب حمايت مقتدا ال صدر از تشکيل دولت ائتلافی به رهبری وی به قم سفر کرده و با اين روحانی شيعه ديدار کرد. برخی معتقدند که مقتدا ال صدر در به قدرت رسيدن دولت ائتلافی به رهبری نور ی المالکی نقش تعيين کننده ای داشته و در صورت تامين نشدن خواست هايش می تواند دولت جديد عراق را ساقط کند.
شبکه خبری «فاکس نيوز» يادآوری می کند که نقطه عطف مهم در بحران عراق خروج نيروهای آمريکايی از خاک اين کشور تا پايان سال جاری ميلادی است. اگر اوضاع امنيتی عراق به شکلی باشد که تمديد دوره حضور نيروهای آمريکايی را بطلبد بعيد است که مقتدا ال صدر با چنين تمديدی حتی برای يک دوره موقت موافقت کند.
رايان کوکر سفير اسبق آمريکا در عراق می گويد:« پيش بينی من اين است که حدی از نيروهای نظامی آمريکا در قالب يک نيروی حمايتی درعراق باقی خواهند ماند.» اما صدر و حاميان ايرانی وی خواستار خروج کامل نيروهای آمريکايی در زمان تعيين شده هستند.
يکی از نشانه های تداوم نفوذ موثر ايران در اوضاع عراق سفر علی اکبر صالحی سرپرست وزارت امور خارجه ايران به بغداد و ديدار وی با نوری المالکی بود. اما در مورد ميزان نفوذ حکومت ايران بر دولت نوپای عراق ديدگاههای متفاوتی وجود دارد.
رايان کروکر معتقد است:« گاهی اوقات در ميزان نفوذ حکومت ايران اغراق می شود . هر چه که حکومت ايران به سياستمداران عراق فشار بيشتری بياورد آنها نيز با شدت بيشتری اين فشارها را پس خواهند زد. فراموش نکنيم که يک گذشته خوبنار و طولانی بين دو طرف وجود دارد. دو کشور هشت سال درگير جنگ بودند. به همين خاطر من معتقدم که هر چند حکومت ايران می تواند دردسرآفرين باشد ولی عراقی ها نيز همانطور که نشان داده اند می توانند با اين فشارها مقابله کنند.»
« رايان کروکر» سفير سابق آمريکا در عراق در مصاحبه ای گفت:« صدر پس از سه سال اقامت در ايران به اين نتيجه رسيد ه که به نوعی از صحنه سياست خارج شده و جنبشی که تحت رهبری وی بود بدون او به حرکت خود ادامه داده است. پيروان سابق صدر تصميمات مهمی گرفته اند که شايد خود او نيز در آن دخيل بوده که مهمترين مورد آن کنار گذاشتن جنگ مسلحانه و فعاليت در چهارچوب يک گروه سياسی بود. به نظر من در پی بازگشت او به عراق ممکن است شاهد انشعاب های ديگری در اين گروه باشيم که از نقطه نظر آمريکا چيز بدی نيست.»
مقتدی صدر که سی و چند سال بيشتر ندارد پس از آغاز عمليات گسترده ارتش آمريکا با عنوان «خروش» در سال ۲۰۰۷ در هراس از دستگيری و يا سوءقصد به ايران گريخت. اقامت وی د رايران در عين حال با هدف ادامه آموزشهای دينی نزد گروهی از روحانيون حامی محمود احمدی نژاد رييس جمهور ايران ادامه يافت.
شبکه خبری « فاکس نيوز» می نويسد که استفاده حکومت ايران از مقتدی صدر و « جيش المهدی » برای مبارزه مسلحانه عليه نيروهای آمريکايی و دولت نوری المالکی با نحوه استفاده ايران از گروه « حزب الله» در لبنان شباهت فراوانی دارد. « حزب الله» لبنان نيز به مرور به يک گروه سياسی بدل شد ولی به عنوان بخشی از توافق برای تشکيل يک حکومت فراگير در لبنان، يک شاخه نظامی بسيار نيرومند را که توسط ايران حمايت می شود حفظ کرد.
گروه « حزب الله » با خروج از دولت فراگير لبنان عملا موجب سقوط آن شد. به احتمال زياد اين اقدام «حزب الله» با گزارش تحقيق سازمان ملل متحد در مورد پرونده قتل رفيق حريری نخست وزير سابق لبنان ارتباط دارد. در اين گزارش رهبران حزب الله و حاميان سوری و ايرانی اين گروه در اين ماجرا متهم هستند.
صاحبنظران امور خاورميانه نگران اند که حکومت ايران از طريق مقتدی صدر بتواند در حالتی مشابه لبنان بر دولت مرکزی عراق فشار بياورد. نوری المالکی ماه اکتبر برای جلب حمايت مقتدا ال صدر از تشکيل دولت ائتلافی به رهبری وی به قم سفر کرده و با اين روحانی شيعه ديدار کرد. برخی معتقدند که مقتدا ال صدر در به قدرت رسيدن دولت ائتلافی به رهبری نور ی المالکی نقش تعيين کننده ای داشته و در صورت تامين نشدن خواست هايش می تواند دولت جديد عراق را ساقط کند.
شبکه خبری «فاکس نيوز» يادآوری می کند که نقطه عطف مهم در بحران عراق خروج نيروهای آمريکايی از خاک اين کشور تا پايان سال جاری ميلادی است. اگر اوضاع امنيتی عراق به شکلی باشد که تمديد دوره حضور نيروهای آمريکايی را بطلبد بعيد است که مقتدا ال صدر با چنين تمديدی حتی برای يک دوره موقت موافقت کند.
رايان کوکر سفير اسبق آمريکا در عراق می گويد:« پيش بينی من اين است که حدی از نيروهای نظامی آمريکا در قالب يک نيروی حمايتی درعراق باقی خواهند ماند.» اما صدر و حاميان ايرانی وی خواستار خروج کامل نيروهای آمريکايی در زمان تعيين شده هستند.
يکی از نشانه های تداوم نفوذ موثر ايران در اوضاع عراق سفر علی اکبر صالحی سرپرست وزارت امور خارجه ايران به بغداد و ديدار وی با نوری المالکی بود. اما در مورد ميزان نفوذ حکومت ايران بر دولت نوپای عراق ديدگاههای متفاوتی وجود دارد.
رايان کروکر معتقد است:« گاهی اوقات در ميزان نفوذ حکومت ايران اغراق می شود . هر چه که حکومت ايران به سياستمداران عراق فشار بيشتری بياورد آنها نيز با شدت بيشتری اين فشارها را پس خواهند زد. فراموش نکنيم که يک گذشته خوبنار و طولانی بين دو طرف وجود دارد. دو کشور هشت سال درگير جنگ بودند. به همين خاطر من معتقدم که هر چند حکومت ايران می تواند دردسرآفرين باشد ولی عراقی ها نيز همانطور که نشان داده اند می توانند با اين فشارها مقابله کنند.»
پرویز سروری، نماینده مجلس:
تقلب در جمهوری اسلامی معنایی ندارد
۲۴ دی ۱۳۸۹ پرویز سروری نماینده مجلس میگوید در جمهوری اسلامی تقلب معنایی ندارد و اکبر هاشمی رفسنجانی نباید به خواسته میرحسین موسوی مبنی بر ابطال نتیجه انتخابات توجه میکرد.
به گزارش خبرگزاری فارس، آقای سروری این مطلب را در در دوازدهمین نشست جمعیت رهپویان انقلاب اسلامی مطرح کرده است.
این نماینده مجلس در واکنش به شرطهای انتخاباتی محمد خاتمی نیز گفته که «خاتمی توجهی به روند کلی سیاسی کشور ندارد و ظاهرا مشاورانش تحلیلهای غلطی را به وی منتقل میکنند.»
سروری که عضو سابق سپاه پاسداران است در عین حال افزود که حاکمیت نمیتواند اظهارات محمد خاتمی را بپذیرد و وی بازگشت خاتمی به عرصه سیاسی کشور را بسیار مشکل میداند.
سال گذشته در ایران اعتراضهای گستردهای نسبت به نتیجه انتخابات صورت گرفت که با دخالت پلیس و نیروهای لباس شخصی این اعتراضها به خشونت کشیده شد.
معترضان هوادار میرحسین موسوی و مهدی کروبی در اعتراضهای خیابانی خواستار ابطال نتیجه انتخابات به خاطر تقلب گسترده به نفع محمود احمدینژاد بودند.
کمتر از یک هفته از آغاز اعتراضها آیتالله علی خامنهای در نماز جمعه ۲۹ خرداد سال گذشته باردیگر نتیجه انتخابات را تائید و دستور سرکوب گسترده معترضان را صادر کرد.
با گذشت بیش از یکسال از آغاز اعتراضها و سرکوبهای گسترده در ایران، وفاداران به علی خامنهای و محمود احمدینژاد همچنان برای اثبات صحت نتیجه انتخابات تلاش میکنند.
اظهارات پرویز سروری که گفته میشود وی در سرکوبهای سال گذشته نیز دست داشته از جمله این تلاشها محسوب میشود.
به گزارش خبرگزاری فارس، آقای سروری این مطلب را در در دوازدهمین نشست جمعیت رهپویان انقلاب اسلامی مطرح کرده است.
این نماینده مجلس در واکنش به شرطهای انتخاباتی محمد خاتمی نیز گفته که «خاتمی توجهی به روند کلی سیاسی کشور ندارد و ظاهرا مشاورانش تحلیلهای غلطی را به وی منتقل میکنند.»
سروری که عضو سابق سپاه پاسداران است در عین حال افزود که حاکمیت نمیتواند اظهارات محمد خاتمی را بپذیرد و وی بازگشت خاتمی به عرصه سیاسی کشور را بسیار مشکل میداند.
سال گذشته در ایران اعتراضهای گستردهای نسبت به نتیجه انتخابات صورت گرفت که با دخالت پلیس و نیروهای لباس شخصی این اعتراضها به خشونت کشیده شد.
معترضان هوادار میرحسین موسوی و مهدی کروبی در اعتراضهای خیابانی خواستار ابطال نتیجه انتخابات به خاطر تقلب گسترده به نفع محمود احمدینژاد بودند.
کمتر از یک هفته از آغاز اعتراضها آیتالله علی خامنهای در نماز جمعه ۲۹ خرداد سال گذشته باردیگر نتیجه انتخابات را تائید و دستور سرکوب گسترده معترضان را صادر کرد.
با گذشت بیش از یکسال از آغاز اعتراضها و سرکوبهای گسترده در ایران، وفاداران به علی خامنهای و محمود احمدینژاد همچنان برای اثبات صحت نتیجه انتخابات تلاش میکنند.
اظهارات پرویز سروری که گفته میشود وی در سرکوبهای سال گذشته نیز دست داشته از جمله این تلاشها محسوب میشود.
نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاهها:
تمکین زن به همخوابگی با شوهر واجب است
نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاهها در پاسخ به پرسش دانشجویی مبنی بر شرایط رابطه زناشویی، اعلام کرد اطاعت زن از درخواست شوهر برای همخوابگی واجب است.
این پرسش و پاسخ مذهبی روز پنجشنبه (۲۳ دی ماه) در وبسایت نهاد نمایندگی ولیفقیه در دانشگاهها قابل دسترس است.
این نهاد همچنین افزوده است در صورتی که مرد زن خود را از رفتن به مکانی منع کرد، زن «واجب است اطاعت نماید.»
نهاد نمایندگی در عین حال اعلام کرده که زنان تنها برای رفتن به «حج واجب»، «تعلیم واجبات دینی» و «معالجه» نیاز به اجازه شوهر ندارند.
نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاهها اضافه کرده که تمام این موارد «به عنوان قانون در شریعت بیان شدهاند و در جایی که تفاهم و همدلی و صمیمیت باشد در نظام خانواده نوبت به قانون نمیرسد.»
در سالهای اخیر انتقادها به قوانین یکسویهای که حقوق زنان را در ایران نادیده میگیرد افزایش یافته است.
کمپین یک میلیون امضا مهمترین واکنش شماری از فعالان حقوق زنان در داخل ایران به قوانین تبعیضآمیز علیه زنان است که از پنج شهریور سال ۱۳۸۵ کار خود را آغاز کرده است.
هدف این طرح جمعآوری دستکم یک میلیون امضا در حمایت از رفع تبعیضهای قانونی علیه زنان است که در چهار سال گذشته بسیاری از طراحان و فعالان این کمپین دستگیر و زندانی شدهاند.
این پرسش و پاسخ مذهبی روز پنجشنبه (۲۳ دی ماه) در وبسایت نهاد نمایندگی ولیفقیه در دانشگاهها قابل دسترس است.
این نهاد همچنین افزوده است در صورتی که مرد زن خود را از رفتن به مکانی منع کرد، زن «واجب است اطاعت نماید.»
نهاد نمایندگی در عین حال اعلام کرده که زنان تنها برای رفتن به «حج واجب»، «تعلیم واجبات دینی» و «معالجه» نیاز به اجازه شوهر ندارند.
نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاهها اضافه کرده که تمام این موارد «به عنوان قانون در شریعت بیان شدهاند و در جایی که تفاهم و همدلی و صمیمیت باشد در نظام خانواده نوبت به قانون نمیرسد.»
در سالهای اخیر انتقادها به قوانین یکسویهای که حقوق زنان را در ایران نادیده میگیرد افزایش یافته است.
کمپین یک میلیون امضا مهمترین واکنش شماری از فعالان حقوق زنان در داخل ایران به قوانین تبعیضآمیز علیه زنان است که از پنج شهریور سال ۱۳۸۵ کار خود را آغاز کرده است.
هدف این طرح جمعآوری دستکم یک میلیون امضا در حمایت از رفع تبعیضهای قانونی علیه زنان است که در چهار سال گذشته بسیاری از طراحان و فعالان این کمپین دستگیر و زندانی شدهاند.
آیتالله محمدتقی مصباح یزدی:
دین از اکسیژن برای انسان لازمتر است
آیتالله محمدتقی مصباح یزدی رئیس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی میگوید برای انسان «دین از اکسیژن لازمتر است.»
به گزارش روز پنجشنه (۲۳ دی ماه) مرکز خبر حوزه، آقای مصباحیزدی در نخستین همایش دانشپژوهی افزوده که «اگر اکسیژن نباشد انسان خفه میشود، اما جهنم نمیرود، اما اگر دین نباشد تا ابد در جهنم خواهد سوخت.»
به گفته این مدرس حوزه علمیه قم «دین ضروریترین، نافعترین، حیاتبخشترین و عمیقترین نیاز مادی و معنوی بشر است و کسانی که این باور را داشته باشند زیاد نیستند.»
محمدتقی مصباح یزدی از حامیان اسلام بنیادگرایانه و طیف اصولگرا معروف به جناح راست است.
وی از مخالفان جدی دولت اصلاحات محمد خاتمی و اصلاحطلبان است، چنانکه طی یک سخنرانی در حسینیه شهدای قم، اصلاحطلبان را «احیاکنندگان سنت کفار ۲۵۰۰ سال پیش ایران» معرفی کرد.
مصباح از منتقدان جمهوریت است و به رای گذاشتن نظام توسط آیتالله روحالله خمینی را به معنای اعتقاد او به جمهوریت و حاکمیت رای مردم نمیداند.
مصباح در سخنرانیهای خود بارها از اجرای حکم اعدام برای افرادی که به زعم وی مرتد هستند دفاع کرده، چنانکه یکبار خواستار اعدام هاشم آغاجری عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد.
به گزارش روز پنجشنه (۲۳ دی ماه) مرکز خبر حوزه، آقای مصباحیزدی در نخستین همایش دانشپژوهی افزوده که «اگر اکسیژن نباشد انسان خفه میشود، اما جهنم نمیرود، اما اگر دین نباشد تا ابد در جهنم خواهد سوخت.»
به گفته این مدرس حوزه علمیه قم «دین ضروریترین، نافعترین، حیاتبخشترین و عمیقترین نیاز مادی و معنوی بشر است و کسانی که این باور را داشته باشند زیاد نیستند.»
محمدتقی مصباح یزدی از حامیان اسلام بنیادگرایانه و طیف اصولگرا معروف به جناح راست است.
وی از مخالفان جدی دولت اصلاحات محمد خاتمی و اصلاحطلبان است، چنانکه طی یک سخنرانی در حسینیه شهدای قم، اصلاحطلبان را «احیاکنندگان سنت کفار ۲۵۰۰ سال پیش ایران» معرفی کرد.
مصباح از منتقدان جمهوریت است و به رای گذاشتن نظام توسط آیتالله روحالله خمینی را به معنای اعتقاد او به جمهوریت و حاکمیت رای مردم نمیداند.
مصباح در سخنرانیهای خود بارها از اجرای حکم اعدام برای افرادی که به زعم وی مرتد هستند دفاع کرده، چنانکه یکبار خواستار اعدام هاشم آغاجری عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد.